Friday، May 15، 2009

خلاقيت

نمي‌دانم از كي شروع شد! فكر كنم از وقتي شروع شد كه مامان و بابا كه مرا در نقاشي كردن مستعد مي‌ديدند، خبردار شدند كه يك خانم نقاش در شهر ما كلاس نقاشي گذاشته است. استعداد من بايد شكوفا مي‌شد، پس من هم همراه دخترخاله‌ها و پسرخاله‌ها راهي كلاس شدم.
هر روز كه از كلاس نقاشي برمي‌گشتم، براي جلسه بعد لحظه‌شماري مي‌كردم. كم‌كم دفترچه نقاشي بزرگم كه عكس يك موش را بر خود داشت، پر از نقاشي‌هاي زيبا مي‌شد. نقاشي‌هايي كه مثل نقاشي‌هاي قبلي‌ام قاتي‌پاتي نبودند، هر چيزي جاي خودش بود. ديگر صورت آدم را بي‌عيب و نقص مي‌كشيدم. مي‌دانستم كه فاصله دو چشم به اندازه يك چشم! هر روز بهتر از ديروز نقاشي‌هاي نقاشان ديگر را كپي مي‌كردم!
مامان و بابا و فريور و دايي و عمو هميشه سراغ نقاشي‌هاي مرا مي‌گرفتند. سال به سال به تعداد دفترچه‌هايم اضافه مي شد. ياد گرفتم با آبرنگ نقاشي كنم. در كارم پيشرفت كردم. حالا ديگر پايم به مسابقات شهرستان و استان باز شده بود... كلاس پنجم كه بودم براي مسابقات كشوري هم انتخاب شدم، ولي چون مي‌ترسيدم شب را در جايي ناآشنا بگذرانم، در اردو شركت نكردم.حالا ديگر دانش‌آموز مدرسه راهنمايي بودم، آن هم از نوع تيزهوشان. در مسابقات نقاشي شهرستان شركت كردم و برگزيده شدم. مسابقه استاني غيرحضوري بود با موضوع دلخواه، بايد يك نقاشي مي‌كشيدم و از طريق "مربي پرورشي"[!] به "امور تربيتي"[!] مي‌فرستادم. از روي يك پستر[ترجمه فارسي؟] قديمي يك پسرك گيتاريست كشيده بودم. همان را به مربي پرورشي دادم. از نتيجه مسابقه خبري نبود، تا روزي كه براي دريافت كارنامه ثلث سوم به مدرسه رفتم و نقاشيم را همراه با كارنامه از مدير مدرسه تحويل گرفتم. نقاشيم به مسابقه نرفته بود. اين خداحافظي من با مسابقات نقاشي بود.
اين‌ها را گفتم كه بگويم چقدر خوب پيشرفت كردم، و بگويم كه با وجود اين همه پيشرفت ديگر نمي‌توانستم نقاشي بكشم. مدتها بود كه براي نقاشي كردن نياز به مدل داشتم!

به كجا رسيدم؟

سال اول دوره دكترا را به كار روي همگام‌سازي شبكه‌هاي بي‌سيم حسگرها گذراندم. كار اين چنين بود كه يك شركت هلندي قراردادي براي همگام‌سازي شبكه‌هاي بي‌سيم حسگرها ارائه داده بود. من بر اساس مستنداتي كه از شركت مربوطه دريافت كرده‌بودم، مدلي ساختم و شروع به بررسي رفتار سيستم كردم. نهايتاً، الگوي رفتاري سيستم استخراج شد و حالا ديگر نوبت اثبات ويژگي‌هاي سيستم بود. صورت مسأله واضح نبود. قرار هم نبود كه واضح باشد. با كمك استاد راهنما شروع به روشن كردن زواياي تاريك كردم و نتيجه موفقيت‌آميز بود؛ حالا ديگر صورت مسأله گنگ نبود. پس به اثبات پرداختم، ولي نتيجه مورد نظر به دست نيامد. استاد وارد كار شد و بعد از صرف زمان بسيار به نتيجه رسيد: صورت مسأله عوض شده بود! جزييات راه حل استاد را ديدم.
تفاوت راه‌حل استاد با راه‌حل من اين بود كه جاهايي كه من به بن‌بست رسيده‌بودم، او صورت مسأله را عوض كرده بود، كاري كه من جرأت انجامش را نداشتم.

يك روز مدل‌ها محدودمان مي‌كنند. فردا ذهنمان اين كار را مي‌كنند.

Wednesday، April 08، 2009

...

در ترانه ها،
در عطرها،
در نورها،
در داستان ها،
در بازي ها،
در ترسها و ترديدها
در رمزآلودي يك خانه قديمي بزرگ
در عظمت يك درخت اقاقي در فصل بهار
در انتظار به سر نرسيدني سبز شدن سبزه هاي عيد
در اشتياق ديدن يك آسمان روشن و آفتابي در صبح سيزده به در
در گرماي امن دو آغوش
در برق چشمان يك نوزاد
در آتش شيطنت يك پسربچه
دنبال تكه هاي كودكيم مي گردم

كودكيم گم نشد،
تكه تكه شد،
و تكه ها
گريختند
تركم كردند...

Saturday، April 04، 2009

...

اگر اجتماعي به افراد خود اجازه دهد همان عملي را كه در مقابل اجتماعات ديگر انجام مي‌دهند، در ميان خود نيز معمول دارند، چنين جامعه‌اي، بزودي از ميان خواهد رفت.

--تاريخ تمدن، ويل دورانت

Friday، April 03، 2009

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد...

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در آینه زندگی می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد

می آیم می آیم می آیم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم می آیم می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد

--فروغ فرخزاد

Tuesday، March 31، 2009

داستان شغاد

گزارشي از راديو زمانه، داستان شغاد را به يادم آورد. نكته اي كه توجه ام را به خود جلب كرد، پديده برادركشي-- به صورتي آگاهانه-- بود.
برادري با مفهوم فيزيولوژيكي آن-- نه به معناي معنوي-- در فرهنگ ايراني جايگاه مهمي دارد. البته نمي دانم كه آيا اين جايگاه ريشه اسلامي دارد يا به قبل از آن برمي گردد. به طور كلي، "هم خوني" در فرهنگ شرقي جايگاه ويژه اي دارد.

در خانواده هسته اي، همواره از اعضاي خانواده خواسته مي شود كه به هر قيمتي ساختار خانواده را حفظ كنند؛ هميشه كوچكترها به اطاعت از بزرگترها و بزرگترها به گذشت از كوچكترها دعوت مي شوند، فارغ از اينكه توقع بزرگترها يا اشتباه كوچكترها از چه نوعي باشد.

هر از گاهي شخصيتي شيطاني در خانواده اي سر بر مي آورد و دست به عملي شنيع، چون قتل، ميزند؛ ولي اعضاي خوش طينت خانواده از عمل او مي گذرند چرا كه همخون ها اگر گوشت همديگر را بخورند، استخوان همديگر را دور نمي ريزند.
در داستان رستم و شغاد، شغاد ظلم مي كند و برادر با دست خود او را مجازات مي كند. بخشايشي در كار نيست...

Monday، March 30، 2009

روان‌شناسي اعتراض

شمار زیادی از افرادی كه دچار وسواس های فكری هستند، از ناتوانی خود در «دفاع از خویش» برای «نه گفتن» و «اعتراض» گله مندند. به همین خاطر بخشی از افكار ناخوشایند خود از جمله سرزنش درونی شان را به این موضوع نسبت می دهند.
آنها می گویند: در بسیاری از مواقعی كه در حالت رودربایستی قرار گرفته و نمی توانیم به تقاضاهای تحمیلی دوستان و خانواده «نه» بگوییم، فشار زیادی را تحمل می كنیم و از آن جا كه این نوع تقاضاهای غیرمنطقی و تحمیلی، بار كاری و گرفتاری زیادی را برای ما به وجود می آورد، فشار ناشی از انجام آن ما را به شدت عصبی می كند و آن وقت سرزنش از خود در قالب وسواس های فكری چرا، چطور و غیره شروع می شود!
ـ چرا پذیرفتم؟ من كه خودم این همه كار داشتم!
ـ چطور به آنها بفهمانم كه «این » وظیفه من نیست؟
ـ مگر من توقع نابجا از آنها دارم كه آنها در قبالش توقع دارند؟
ـ آخر چرا من؟ با وجود این همه آدم چرا یقه مرا گرفته؟
… و بالاخره تسلیم شده و تن به انجام كاری می دهند كه وظیفه آنها نیست.
ترس و كمرویی ، یكی از مهم ترین موانع روحی برای اعلام اعتراض و ابراز احساسات و خواسته های ما در مقابل خواسته ها و نظرات تحمیلی دیگران است.
شاید بعضی از شما نیز از آن گروه افرادی هستید كه در مقابل نظرات و خواسته های دیگران خیلی زود تسلیم می شوید و زمینه را برای سلطه جویی آنها فراهم می سازید! فقط به این خاطر كه نمی توانید اعتراض كنید. حتی وقتی اطرافیان و دوستان مسأله را عنوان می كنند، در پاسخ می گویید:
ـ من نمی خواهم كسی را از خود برنجانم!
ـ می ترسم اگر «نه» بگویم، مشكلی پیش بیاید!
ـ آخر، شما او را نمی شناسید! به محض مخالفت، رفتاری از او سر می زند كه به هیچ وجه نمی توان جلوی او را گرفت!؟
بعضی ها طوری رفتار می كنند كه انگار ما موظف به انجام كارها و یا خواسته های آنها هستیم! رفتار آنها نشان می دهد كه قصد سلطه جویی دارند. اما در عین حال خودشان حاضر نیستند برای دیگران قدمی بردارند و زیركانه از انجام چنین خواسته هایی طفره می روند.
ذهنیت كودكانه ای كه زمینه ساز این نوع سلطه جویی ها است چیزی شبیه به این است كه به خاطر دوستی و معاشرت با دیگران باید نیازهای آنها را پیش بینی كرد، نسبت به آن حساس بود و در همه حال آمادگی انجام خواسته های دیگران را داشت. اگر آن را درك نكردیم، لایق دوستی و معاشرت نیستیم!
این نمونه های سلطه جویانه را اغلب درمناسباتی كه همه روزه با دیگران دارید، مشاهده می كنید. اعضای خانواده، همكاران، همكلاسی ها، هم اتاقی ها و دیگران این باور را در سر پرورانده اند و چه بسا سعی كنند با یك نگاه دلخور، غضب آلود و حتی با سكوت خود، درصدد سلطه جویی برشما برآیند تا رفتارتان را مطابق میل آنها تغییر دهید تا خدای ناكرده از دست شما عصبانی و دلخور نشوند! در چنین وضعی ، اگر به این نوع رفتارها كه هرگونه حق اعتراض و تصمیم گیری را از شما سلب می كند، تن دهید، نه تنها از انجام كارهایی كه دوست دارید محروم می شوید، بلكه مجبور می شوید بر خلاف میل خود كار كنید.

اعتراض و بهداشت روانی
هریك از ما به عنوان پدر و مادر و یا هر عضو اجتماعی و خانوادگی لازم است به حق اعتراض، قاطعیت و تصمیم گیری نزدیكان و اطرافیان خود احترام بگذاریم و از فرهنگ قاطعیت و اعتراض جانبداری كنیم. بی توجهی دیگران به این حقوق ما را گرفتار جسمی مریض، روحی بیمار و روابطی ناسالم می كند. از این رو به خاطر حفظ بهداشت و سلامت روانی جامعه، دفاع از فرهنگ قاطعیت، وظیفه تك تك افراد آن جامعه است.

انتظارات بیجا
فكرش را بكنید. برای خودتان برنامه مهمی دارید كه مستلزم صرف وقت و انرژی خاصی است و باید در محدوده زمانی معینی، انجام پذیرد كه ناگهان سر و كله یكی از دوستان و یا اقوامی پیدا می شود كه اغلب بدون هماهنگی و در نظر گرفتن شرایط و وضع افراد، در زندگی دیگران سبز می شود و انتظارات نامعقولی دارند كه به دور از توان و تحمل و موقعیت مخاطب آنهاست.
ـ اگه می شه، فردا به جای من به فلان جا برو! من كاری دارم كه خودم نمی توانم بروم!
ـ راستی به فلانی گفتم فردا بیاد اداره شما، كارشو براش انجام بده!
ـ این را آوردم كه برام درستش كنی همین امروز لازمش دارم!
ـ اومدم با هم بریم خرید!
ـ اومدم فلان چیز را ازت قرض بگیرم!
ـ اومدم ماشینت رو بگیرم می خوام باهاش چندروزی برم سفر!
ـ اومدم خواهش كنم (نگو نمی تونم اگر خودت هم نمی تونی، كسی رو برام پیداكن! ) فردا ساعت ۹ بیایی محضر ضامن من بشی!
ـ یه كاری هست كه تو باید برام انجامش بدی.
و شاید حرف آخرش این باشد:
ـ اومدم روی سر تو خراب بشم!
شاید بعضی از شماها بگویید چه اشكالی داره هر كاری كه از دستم بربیاد برای دیگران انجام می دم! خرجي ندارد! ناسلامتی ما بنی آدمیم كه اعضای یك پیكرند!
این كه خیلی خوبه و جای تشكر داره! اما اگر این تقاضاها زود به زود و مرتب تكرار بشه چی؟
عده ای می گویند:
ـ بستگی داره كه چه چیز و چه كاری را از آدم بخواهند؟ اگر بتوانم انجام می دهم و اگر نتوانستم به راحتی «نه» می گویم و جان خودم را خلاص می كنم!
این یك جواب منطقی است و جای هیچگونه بحثی ندارد. اما گروهی دیگر می گویند:
ـ «من زیر هیچ شرایطی نمی توانم به دیگران «نه» بگویم.
و عده ای دیگر هم درگیر ترس، تردید و عذاب وجدان هستند و نمی دانند كه در چنین شرایطی چه باید بكنند؟

مرجع خیر بودن و كمك كردن به دیگران ، نه تنها اشكالی ندارد، بلكه رفتاری خوب و خداپسندانه است. اما این امر باید به گونه ای باشد كه مشكلات جانبی و بار اضافی خارج از حد توانایی طرف مقابل، برایش ایجاد نكند.» مخاطب این بحث كسانی هستند كه از «نه گفتن» و «اعتراض» دچار احساس گناه و هراس می شوند.

خانمی می گفت:
ـ من هر بار كه در چنین شرایطی قرار می گیرم بر سر دوراهی انتخاب واقع می شوم. از طرفی گاهی خواسته های اطرافیان به گونه ای است كه انجام آن از حد توان ، تحمل ، شرایط و وقت و زمانی كه باید به آن اختصاص دهم ،خارج است . گاهی نیز خودم از صمیم قلب مایل به انجام كارهای دیگران كه وظیفه من هم نیست، نیستم! در مواقعی نیز افرادی به این مسأله عادت می كنند و مرتباً از من می خواهند كه كارهایشان را به عهده بگیرم! درچنین شرایطی، وقتی «نه» می گویم، دچار عذاب وجدان می شوم و زمانی هم كه «بله» می گویم، از این كه قاطع نیستم و كاری به من تحمیل می شود، از خودم متنفر می شوم كه نمی توانم از حق خودم دفاع كنم!

سرزنش درونی و وسواس های فكری
تنفر از خود، سرزنش خود را نیز به دنبال دارد در اینجاست كه انسان با خودش تضاد پیدا می كند و گفت وگوها و پرسش های یك طرفه درونی شروع می شود. فرد سعی می كند خودش به آنها پاسخ دهد و این افكار وسواسی، به طور مرتب مشغله فكری او را تشكیل می دهد.
دختر جوانی می گفت:
ـ آنقدر فكرهای تكراری مختلف در مغزم نمایان می شود كه گاه بر اثر تراكم و فشار بیش از حد افكار، احساس می كنم سرم بزرگ شده و حتی سرم وزن پیدا كرده و سنگین می شود و به گردنم فشار می آورد. درعین حال فكر می كنم كه به زودی سرم منفجر خواهد شد.
اگرافكار، شكل مرضی پیدا كنند، خلاصی از دست آنها بسیار مشكل است. به نمونه ای از گفت وگوهای یك طرفه ذهنی توجه كنید:
- اگر «نه» بگویم، آیا دوستم دلخور نمی شود؟
- چرا شاید هم دلخور بشود. آن وقت چه اتفاقی می افتد؟
- حتماً میانه ما شكرآب خواهد شد!
- اگر پاسخ منفی بدهم ، آیا نخواهد گفت كه آدم خودخواهی هستم و یا بی معرفتم؟
- خب ، اگر قبول كنم و بله بگویم هم كه ناچار می شوم همیشه جور دیگران را بكشم و این جریمه و تاوانی است كه باید برای راضی نگه داشتن و زندگی كردن در كنار دیگران بپردازم! اه … آخر به من چه.
- آن وقت دیگران چه می گویند؟ آیا نمی گویند كه طرف «هالو» است؟
ـ آخ امان از دست دیگران، بابا، یكی به من بگه كه چیكار كنم؟

در واقع دلمان، چیزی را می خواهد و بعضی ها انتظار دیگری دارند واحساس گناه نیز سد راه تصمیم گیری برای انجام دادن یا ندادن كاری كه وظیفه ما نیست می شود و مرتب ما را زیر سؤال می برد و ایجاد اضطراب می كند. اما اگر از همان ابتدا با قاطعیت موضع خود را روشن كنیم كه این كار وظیفه ما هست و یا نیست؟ دچار چنین وضعی نمی شویم. ایرادی هم ندارد زیرا ما از حق خود دفاع كرده ایم. «نه گفتن» به دعوت ها و میهمانی هایی كه تمایل به صرف وقت و انرژی برای آن ندارید و عملاً برای شما مقدور نیست و نیز فعالیت های اجتماعی و برنامه های اضافی و كارهایی كه در حد توان شما نبوده و یا به هرعلتی برایتان مقدور نیست و مشكلاتی را برای شما به بار می آورد، مستلزم قاطعیت و احترام به خود و احساس حقانیت است.

آسیب شناسی اعتراض نكردن
قاطعیت و دفاع از حق خود، چارچوبی است كه مشاركت درست را در مناسبات انسانی تضمین می كند. رعایت حقوق قاطعیت اشخاص یعنی این كه كسی حق داشته باشد در مقابل انتظارات نابجای دیگران «نه» بگوید و دیگران نیز او را درك كنند و به «نه گفتن» او ایرادی نباشد.
بدون وجود یك چنین چارچوبی كه به هریك از ما امكان ابراز وجود و تصمیم گیری در مقابل دیگران می دهد، اعتماد و اطمینان جای خود را به سوءظن می دهدو دلسوزی به بدبینی مبدل می شود. نبود اعتراض و قاطعیت در مقابل سلطه جویی و ظلم، یكی از عوامل بسیار مهم بزهكاری ها، فحشا، انحرافات، تبعیض ها و بیماری های روانی و اثرات مترتب برآن مانند خودكشی و آدم كشی است و چه بسا طلاق ها، جدایی ها، فرارها، توطئه ها و از هم پاشیدگی های خانوادگی به دلیل نبود قاطعیت از روز اول زناشویی باشد.

«نه گفتن» گستاخی نیست
نه گفتن گستاخی نیست . استفاده از حق قاطعیت نوعی هنر است و نیاز به اندیشه، حوصله و آگاهی دارد.
روانشناسی اعتراض می گوید: قاطعیت و اعتراض ، خودخواهی و گستاخی نیست. پس وقتی كه قاطعانه عمل می كنید، احساس گناه نكنید. اعتراض درست موجب اعتماد به نفس می شود. پیدا كردن مهارت های كلامی مستدل و منطقی از اصول اولیه روانشناسی اعتراض است و كسانی می توانند قاطعانه «نه» بگویند كه دارای مهارت كلامی بوده و دیگران را در نپذیرفتن تقاضای آنها مجاب و قانع كنند.

هنگام «نه گفتن» احساس حقانیت كنید
احساس حقانیت، مقاومت افراد را در برابر خواسته های تحمیلی دیگران بالا می برد. راضی نگه داشتن دیگران حدودی دارد كه باید جهت و جانب آن روشن باشد تا بهداشت روانی افراد را به مخاطره نیندازد.

توضيح: متن بالا خلاصه اي است از كتاب «روان شناسي اعتراض»، نوشته "مانوئل جي. اسميت" كه آقاي "مهدي قراچه داغي" آن را به فارسي برگردانده است و موسسه "درسا" آن را منتشر كرده است.

Monday، November 12، 2007

ذهني كه خود را بازيافت

"ذهني كه خود را بازيافت"، ترجمه دكتر مهدي ثرياست از كتاب “A Mind That Found Itself”، نوشته Clifford Whittingham Beers. نويسنده كتاب به قصد روشنگري به شرح روزهاي بيماري خود پرداخته است. او در حال به پايان بردن تحصيلاتش در دانشگاه ييل بود كه با مرگ ناگهاني برادرش در اثر تومور مغزي مواجه شد واز اين واقعه چنان متأثرگشت كه بناگاه خود را بيمار احساس كرد و هر لحظه منتطر بود كه چون برادرش بميرد. گرچه او در آن زمان روزهاي سختي را در ييل گذراند، نهايتاً در سال 1897 با نتيجه‌اي خوب فارغ‌التحصيل و وارد بازار كار شد. او آن ترس كهنه‌اي را كه از مرگ برادر در وجودش ريشه دوانده بود، همچنان با خود داشت و در سال 1900 پس از سپري كردن يك آنفلونزاي سخت و طولاني، ناگهان در هم شكست. اختلال دوقطبي (شيدايي-افسردگي) او با يك افسردگي فلج‌كننده كه دو سال به طول انجاميد، آغاز و بعد از يك سال شيدايي ويرانگر به پايان رسيد. او حالات افسردگي و شيدايي را به شديدترين صورت تجربه مي‌كند، به گونه‌اي كه در دوران افسردگي از ترك تختخواب ناتوان است و در دوران شيدايي چنان سرشار از انرژي است كه هيچكس را ياراي مهار او نيست. او دائماً بلندپروازانه مي‌انديشد و در تلاش است كه آناً به آرزوهايش –هرچند نامعقول—جامه عمل بپوشاند. اين انرژي مهارنشدني او گرچه گاه به گاه به زد و خورد و نتيجتاً تنبيه‌هاي شديد منجر مي‌شود، ولي به ايجاد تعداد بسيار زيادي ايده، نوشته و نقاشي مي‌انجامد. او كه در تمام مدت به سر بردنش در بيمارستان‌هاي رواني، از شرايط بيمارستان و وضعيت حاكم بر بيماران –وضعيت دردناك آنها در فيلم One Flew over the Cuckoo’s Nest –كه در فارسي با عنوان فارسي آن "ديوانه از قفس پريد" است، به خوبي نمايش داده شده است—به شدت رنج مي برد، تصميم مي‌گيرد پس از بهبود و برگشت به جمع انسانهاي عادي، براي بيماران رواني كاري بكند.
او در سال 1903 از بيمارستان رواني مرخص مي‌شود و بعد از اينكه در اجتماع انسان‌هاي عادي جايگاه خود را پيدا كرد براي تحقق بخشيدن به آرزوي ديرينش اقدام كرد.

او براي عملي كردن تصميم خود، ابتدا به نوشتن كتاب "ذهني كه خود را بازيافت" مبادرت مي‌كند و بعد از اينكه كتاب تأثيرگذارش توجه اذهان عمومي را به خود جلب ي‌كند، با كمك‌ مالي مقامات وقت اقدام به تأسيس موسسه ملي سلامت رواني آمريكا مي‌كند كه تا امروز به بيماران رواني بسياري ياري رسانده است.

روحش شاد باد.

خواندن كتاب "ذهني كه خود را بازيافت" را به همه آنان كه آرزوهاي بزرگ در سر دارند و اميدهاي كوچك در دل، توصيه مي‌كنم.

Sunday، May 27، 2007

زندگي عاقلانه

كتاب "زندگي عاقلانه" ترجمه‌اي است از كتاب "A New Guide to Rational Living" كه توسط Albert Ellis و Robert Harper نوشته شده است. مهرداد فيروزبخت اين كتاب را به فارسي ترجمه كرده است و انتشارات رشد آن را منتشر كرده است.
آلبرت اليس، مبدع روان‌درماني منطقي- هيجاني، افكار غيرعاقلانه را عامل هيجانات نابهنجار مي‌داند و معتقد است كه با اصلاح تفكر مي‌توان به اصلاح خلقيات پرداخت.
در كتاب زندگي عاقلانه، نويسندگان هيجانات منفي، مانند خشم، اضطراب و افسردگي، را ناشي از ده طرز فكر غيرعاقلانه زير عنوان مي‌كنند:
1. بايد تأييد و محبت ديگران را جلب كنم. ديگران بايد كارهاي مرا دوست بدارند و مرا بپذيرند.
2. هميشه بايد عملكرد خوب و موفقيت‌آميزي داشته باشم. بايد ثابت كنم كه آدم با كفايت، شايسته و موفقي هستم. حداقل بايد ثابت كنم كه در بعضي زمينه‌ها آدم با كفايت و باهوشي هستم.
3. بعضي انسان‌ها بد، پست و شريرند و به خاطر گناهانشان لايق سرزنش و تنبيه‌اند. وقتي مردم رفتارهاي آزاردهنده و ناعادلانه‌اي دارند، بايد آنها را سرزنش كرد و به آنها لعنت فرستاد و آنها را اشخاص بد و شرير و پستي دانست.
4. اگر كارها درست پيش نروند، وحشتناك، هولناك و افتضاح خواهد شد. وقتي به شدت ناكام مي‌شوي يا در حق تو بي‌عدالتي مي‌شود و طردت مي‌كنند، بايد احساس كني خيلي افتضاح شده و فاجعه هولناكي رخ داده‌است.
5. منشأ بدبختي‌هاي انسان در بيرون از اوست و ما كنترلي بر افسردگي‌ها و تأثراتمان نداريم. احساس بدبختي من ناشي از فشارهاي بيروني است و من كنترل كمي بر روي احساساتم دارم.
6. بايد با هر چيزي كه خطرناك و ترسناك به نظر مي‌رسد، مشغوليات ذهني پيدا كرد و در مورد آن مضطرب شد.
7. آسان‌ترين راه اين است كه از روبرو شدن با مشكلات زندگي اجتناب كنيم و از زير بار مسؤوليت‌ها شانه خالي كنيم و سعي نكنيم دنبال خويشتنداري باشيم كه البته پاداش‌دهنده‌تر است.
8. گذشته شما بسيار مهم است و هر چه كه در گذشته بر شما تأثير زيادي گذاشته است، حالا نيز حتماً بر احساسات و رفتار كنوني شما تأثير مي‌گذارد و هميشه تأثيرش را حفظ مي‌كند.
9. مردم و اشيا بايد اصلاح شوند و اگر نتوان براي حقايق تلخ زندگي راه‌حل‌هاي خوبي پيدا كرد، خيلي افتضاح و وحشتناك مي‌شود.
10. با تنبلي و عدم تحرك، يا با خوشگذراني‌هاي منفعلانه و غيرمتعهدانه مي‌توان به شادي كامل دست يافت.

آلبرت اليس و رابرت هارپر معتقدند كه هر احساس و هيجان، از فكر و اعتقادي ذهني سرچشمه مي‌گيرد و هر انساني مي‌تواند با كمي دقت به اين ارتباط پي ببرد. در كتاب زندگي عاقلانه نمونه‌هاي نسبتاً جامعي از كشف اين ارتباط در افراد مختلف، كه در واقع مراجعان نويسندگان كتاب بوده‌اند، ذكر شده‌است.
مطالعه اين كتاب براي همه مفيد است، علي‌الخصوص كساني كه تجربه رواندرماني دارند.

Saturday، May 26، 2007

من و نمايشگاه كتاب 86

از نمايشگاه كتاب امسال كه در مضرات آن بسيار نوشته‌اند، دو فايده بردم. گرچه از قديم‌الايام شاعر گفته‌است كه نابرده رنج، گنج ميسر نمي‌شود، مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد، همانطور كه رسم روزگار نو است، بي آنكه رنجي ببرم، بخت مرا يار شد و در آن آشوب تصادفاً به غرفه انتشارات رشد برخوردم. دو كتاب مفيد خريدم: "زندگي عاقلانه" و "ذهني كه خود را بازيافت".
چند روزي مي‌شود كه هر دوي آنها را خوانده‌ام. مي‌خواهم درباره‌شان بنويسم. به زودي...

Tuesday، March 06، 2007

نشت نشا

به سفارش يكي از دوستان، كتابي خواندم از رضااميرخاني به نام نشت نشا. اميرخاني در اين كتاب به پديده‌اي مي‌پردازد كه فرار مغزها نام گرفته است. نثر كتاب همانند ديگر نوشته‌هاي رضا اميرخاني ساده و گيراست. اميرخاني با نگاهي انتقادي به سيستم آموزشي ايران،مي‌نگرد و پديده فرار مغزها را معلول طبيعي وضعيت اين سيستم مي‌داند. او مشكلات اين سيستم را در ايران درمقايسه با كشور موفقي چون آمريكا باز مي‌كند. سپس مفهوم بومي‌سازي علم و دانش را مطرح مي‌كند و آن را يگانه رمز موفقيت علمي و اقتصادي مي‌داند. او مي‌خواهد كه دانشگاه و دانشگاهي از مردم جدا نباشند. او علم بومي را براي پاسخگويي به سوالات زندگي مردم مي‌خواهد.
كتاب نشت نشا، كتابي كوتاه و خواندني است كه دغدغه‌هاي ذهني بسياري از دانشجويان و فارغ‌التحصيلان دانشگاه‌ها، علي الخصوص دانشگاه صنعتي شريف، را مطرح مي‌كند و گرچه در پايان كتاب عجولانه به ارائه راه حل پرداخته است، خواندن آن بر ايآنها كه مي‌روند و آنها كه مي‌مانند مفيد است.