۱۳۸۴ مهر ۲۷, چهارشنبه

تناقض!

زیاد پیش می آید که در رفتار کسی تناقضی ببینم. تناقضی از نوع عدم همخوانی حرفهای مختلف یا عدم همخوانی حرف و عمل یا از نوع... غریب نیست. اصلاً، طبیعی است، که انسان موجودی است احساسی و مهمتر از آن موجودی است که تغییر می کند.

گاه، در کوتاه مدت، در رفتار یک نفر تناقض هایی را می بینم که مرتب تکرار می شوند. مثلاً از فردی که ادعا به داشتن اعتقادی خاص یا ویژگی شخصیتی خاصی دارد، عملی سر می زند که متناقض با آن ادعا به نظر می رسد.
به فکر فرو می روم! به گمانم سه وضعیت کلی محتمل است:
1) دیدگاه خوش بینانه. آن شخص بر آنچه که می گوید و انجام می دهد واقف است، و وقوف او نسبت به من بیشتر است. احتمالاً او چیزهایی می داند یا می بیند که من نه!
2) دیدگاه بدبینانه. او فاقد ثبات شخصیت است!
3) دیدگاه پارانوئیدی: او نقش بازی می کند!

زمان حقیقت را نشان خواهد داد.
تجربه ثابت کرده است که هر سه دیدگاه بالا می توانند درست باشند.
در این میان احتمال درستی دیدگاه سوم توجهم را جلب می کند. کسی که خوب نقش بازی کند، یا بازیگر خیلی خوبی است یا نقشی که بازی می کند، با شخصیتش همخوانی دارد. معمولاً افراد سعی دارند خود را بهتر از آنچه هستند نشان دهند، پس معمولاً نقش هایی هم که بازی می شوند، نقش شخصی بهتر هستند، شخصی موفق تر، قوی تر، مهربان تر و... نقش هایی بازی می شوند که به موفقیت و محبوبیت بیشتر منجر شوند. (همه تجربیات من از این نوع بوده اند، هیچکس را ندیده ام که نقش شخصی دون مایه را بازی کند!)
وقتی به کارهای بازیگران مختلف نگاه می کنم، می بینم که معمولاً آنها در هر نقشی که بازی کنند، مثبت یا منفی، مشترکاتی را حفظ می کنند که به نظر من بخشی از خود واقعی آنهاست.
از این نتیجه می گیرم که شارلاتان هایی که به هر دلیلی برای دیگران نقش بازی می کنند، نقش شخصی بهتر را بازی می کنند، ذراتی از خوبی و مهمتر از آن تمایلی به خوب بودن در خود دارند، ولی...

بماند...



۱۳۸۴ مهر ۱۹, سه‌شنبه

فقر فرهنگی

از وقتی خودم را شناختم، از وقتی فهمیدم به من می گویند دختر و دیگرانی هم هستند که به آنها می گویند پسر، از وقتی که فهمیدم من به جامعه زنان تعلق دارم و آنها به جامعه مردان، تبعیض را احساس کردم و چنین دریافتم که اکثر آنها که مثل من به جامعه زنان تعلق دارند، همین احساس را دارند و به حقوق تضییع شده شان فکر می کنند. کسانی را دیدم که نارضایتی افسرده شان ساخته بود و کسانی را که راه مبارزه در پیش گرفته بودند. کسانی را دیدم که در مبارزه شکست خورده بودند، و کسانی را که پیروزی هایی داشتند.
نمی خواستم افسرده شوم، خواستم به مبارزان بپیوندم، که به سخنرانان پیوستم و از فقرفرهنگی سخن گفتم! ختم ماجرا اینکه ژست روشنفکری گرفتم و به فکر فرو رفتم!

در جامعه ای که تبعیض وجود دارد، تبعیض جنسیتی هم وجود دارد.
تبعیض، در لغت به معنای ترجیح دادن بعضی بر بعضی دیگر است. تبعیض یعنی اینکه قدرتی کسی را بر اساس معیاریا معیارهایی غیر از شایستگی- که آن هم نسبی است- به جایگاه مادی یا معنوی برساند. تبعیض یعنی اینکه قدرتی شایستگی های کسی اغراق کند و او را از نظر مادی یا معنوی به جایگاهی برساند که فراتر از واقعیت شایستگیهای آن شخص است. این قدرت می تواند معلم یک کلاس درس در یک دبستان کوچک باشد یا استاد یک دانشگاه بزرگ. ابن قدرت می تواند انجمن اولیا و مربیان یک دبیرستان باشد یا یک گروه دانشجویی. این قدرت می تواند دستگاه حکومتی یک جامعه باشد یا افکار عمومی آن جامعه، عرف جامعه.
تبعیض همان چیزی است که من، تو و او بارها احساس کرده ایم و آن قدرت کذایی از نوع همان قدرتهاست که بارها دیده ایم.

در حال حاضر دلیلی نمی بینم که بخواهم نوع خاصی از تبعیض، تبعیض جنسیتی، را جدا کنم و به آن بپردازم. مشکل جامعه ما تبعیض به معنای عام آن است و نه فقط تبعیض جنسیتی.
به نظر من یکی از عوامل رکود و افسردگی یا در مقابل آن خودخواهی و بی مسؤولیتی تبعیض است، همین طور یکی از عوامل مهاجرت نبروهای انسانی(یا فرار مغزها).
از این دیدگاه دو دلیل برای مهاجرت نیروی انسانی وجود دارد:
1- شخصی که دارای استعداد خاص است، احساس کند که به خاطر تبعیض هایی که وجود دارد نمی تواند از قابلیت های خود استفاده کند و تصمیم به مهاجرت بگیرد.
2- شخصی به خاطر تبعیض هایی که وجود دارد، به پیشرفتهایی که نائل آید، و دچار توهم نخبگی شود و تصمیم به مهاجرت بگیرد!

به باورم، آنچه که تبعیض را در جامعه نهادینه می کند، ناآشنایی با مفهوم حق است، همان حقی که هر روز بارها کف دست صاحبانش قرار می دهیم، همان حقی که هر روز در پی گرفتن آن روان می شویم.
مفاهیم پیچیده حق را حقوق دانان می دانند، ولی گمان کنم ساده ترین مفهوم حق را در این قول معروف می توان یافت:
«آنچه برخود می پسندی، بردیگران هم روا دار و آنچه بر خود نمی پسندی، بر دیگران هم مپسند.»
این قول معروف را ما از قول امام علی (ع) به یاد داریم و مردم دیگر فرهنگ ها و مذاهب از قول بزرگان خودشان.
یادم می آید این جمله را در درسی از کتاب فارسی دوم دبستان آورده بودند که در مورد صف، نوبت، و حق تقدم صحبت می کرد.

صف ها افرادی را که برای به دست آوردن موقعیتی، مثلا گرفتن کالا یا دریافت خدمتی، می کوشند اولویت بندی می کند. معیار اولویت بندی همیشه مشخص است: زمان ورود به صف.
سالهاست که مردم در صف می ایستند، و می دانند که صف کارها را نظم و سرعت می بخشد؛ ولی به نظر می آید که نوعی نارضایتی درونی نسبت به این پدیده[!] در جامعه وجود دارد! راه دور نمی روم! مثال خاص هم نمی زنم! از دانشگاه می گویم که محل تجمع و البته پرورش نخبگان است! همان نخبگانی که پدیده فرار مغزها را شکل می دهند!
دو صف وجود دارند که یا تشکیل نمی شوند، یا در صورت تشکیل شباهتی به صف ندارند: یکی صف بوفه خانمها و یکی صف پشت در آتاق پذیرش در زمان ثبت نام.
از حرکات حمله ای مردم هنگام سوار شدن به مترو حرفی نمی زنم. از کلک ها و دروغهای کوچک و بزرگ برای بدون نوبت سوار شدن در اتوبوس چیزی نمی گویم. از خیلی چیزهای دیگر هم چیزی نمی گویم!
وقتی آدمهای مساوی در موقعیتهایی چنین کوچک خودخواهند و زیاده خواه، قدرت آفتی است. قدرت آفتی است که آنان که حق خود نمی شناسند را دچار می کند که فرهنگ اعتراض در جامعه ما وجود ندارد.

یارای آنم نیست که تحلیل قدرت کنم، ولی یک مثال از نقش اعتراض صحیح خالی از لطف نیست، که از کتاب روانشناسی اعتراض نقل می کنم:
در یکی از شهرهای فرانسه که قانون بوده است مردم هنگام عوض کردن خط اتوبوس مجدداً بلیط ندهند، مسؤولین یکی از خطوط قانون شکنی می کنند و اقدام به دریافت دوباره بلیط می کنند. مردم ناراضی می شوند ولی تا مدتها جز غر زدن کاری انجام نمی دهند، تا اینکه کسی تصادفاً به این موضوع پی می برد و به مسؤولین مربوطه اطلاع می دهد و مشکل به سرعت حل می شود.
گذشته از این که این داستان چقدر صحت داشته باشد و گذشته از اینکه اینجا فرانسه نیست، ولی گاه پیش می آید که مشکلاتی وجود دارند که واقعاً کوچنکند و به راحتی قابل حل، ولی ما راه حلها را از خود دریغ می داریم. راه دور نمی روم و وارد جامعه نمی شوم! در اختلافات بین فردی خیلی کوچک چگونه به رفع سوءتفاهم ها می پردازیم؟! چقدر به آرامش خود و دیگران اهمیت می دهیم و بدون افراط و تفریط راه اعتدال طی می کنیم؟ چقدر طریق ادب در پیش می گیریم؟ چقدر به خودمان حق می دهیم و چقدر به دیگران؟

نمی گویم که گمگشتگی حق است و بی قانونی و قانون شکنی. نمی گویم که وقتی حق نباشد، قانون هم نیست که "من" دلپذیرترین قانونها را وضع می کند. فقط آرزو می کنم که اندکی-فقط اندکی- حق شناس شویم.

پی نوشت. شاید ادامه داشته باشد!

۱۳۸۴ مهر ۱۳, چهارشنبه

قربانی و قربانی تر!

نوشته ای کوتاه خواندم که از وضعیت نامناسب محل های کار برای خانمها گفته بود و لزوم مراقبت شوهران و پدران از همسران و دخترانشان. خیلی ساده و روشن، این یعنی دیدگاه مردانه غالب در ایران و شاید دیدگاه خیلی مردان دیگر از خیلی کشورهای دیگر. قصد تحلیل فمینیستی ندارم، فقط چند سؤال و اندکی تأمل! آیا فقط زنان و دختران در خطرند؟! ایا هیچ مرد و پسری، در تنهایی یا در جمع، هیچگاه احساس خطر نمی کند و نباید احساس خطر کند؟ اخبار تجاوز به پسران هم در روزنامه ها نوشته می آید همانطور که قتل و ضرب و شتم و دیگر جرائم. وقتی خشونت جامعه را مبتلا کرده باشد، مرد و زن هر دو صدمه می بینند، هر چند چیزی مثل غیرت نوع خاصی از جرائم را زیر ذره بین ببرد و دسته ای از قربانیان را قربانی تر ببیند. خشونت همه را قربانی می کند، نگهبانی کردن از قربانیان بالقوه منطقی نیست که خود نگهبان یک قربانی بالقوه است!
باید برای رفع فقر فرهنگی بکوشیم. وقتی فقر هست، نیاز هم هست، و نیازمند به هر طریقی در صدد رفع نیازش بر می آید.

۱۳۸۴ شهریور ۱۹, شنبه

...

Cloudless days are fine, but remember: some pottery gets pretty fragile sitting in the sun day after day after day
CHARLES R. SWINDOLL, 1934

۱۳۸۴ شهریور ۱۴, دوشنبه

بی وفا

داستانی خواندم که مرا ترغیب کرد به دیدن فیلم "بی وفا"(Unfaithful)، که نزدیک دوسال بود در اتاق مجاور بود و من ندیده بودمش.
در "بی وفا" زنی دیده می شود که شوهر دارد و یک پسر نه ساله که بزودی ده ساله می شود، از زندگیش راضی است و همسر و فرزندش را دوست دارد. یک اتفاق، یک مرد جوان را وارد زندگیش می کند، و با ورود اوست که داستان (شاید تکراری) وسوسه، تردید، گناه، پشیمانی رخ می دهد.
محور اصلی فیلم، حول جمله ای شکل می گیرد که مرد جوان در اولین دیدار از یک کتاب- کتابی که به زن هدیه می شود- برای زن می خواند:
"Be happy for this moment, for this moment is your life."
و جریان به سمتی هدایت می شود که به مخاطب بگوید همیشه چنین نیست. گاه گاهی انتخاب لحظه ای آدمی بر بسیاری لحظاتی که خواهند آمد، تأثیرگذار خواهد بود و در این فیلم، همچنان که به انتها نزدیک می شویم، این را می توان دبد. زن که بسیاری لحظه ها را دریافته بود، نگاهی به پشت سر و نگاهی به پیش رو می اندازد و از کردار خود پشیمان می شود، بدون اینکه بداند همسرش همه چیز را می داند؛ و همسرش که با غروری شکسته از ماجرا مطلع شده و به قصد گفتگو به دیدن مرد جوان رفته است، یک لحظه، فقط یک لحظه، از کنترل خشم خود ناتوان می ماند و مرتکب قتل می شود، مرتکب عملی که باید به خاطر آن پاسخگو باشد.
او که واقعاً به زندگی کردن در لحظه معتقد بود- مرد جوان- در لحظه زندگی کرد و در لحظه مرد؛ بدون اینکه چیزی از او باقی بماند...
وقتی فیلم را دیدم، به "خیانت" فکر کردم. خیانت یکی از واقعیتهای تلخ جوامع بشری است. گمان کنم، هر کسی، حداقل هنگام مطالعه صفحه حوادث روزنامه ای، با آن مواجه شده باشد و لحظه ای به آن فکر کرده باشد.
به طور عام، خیانت یا عهدشکنی، رفتاری است از جنس دروغ، دروغی که در همه مذاهب و فرهنگ ها رفتاری مذموم شمرده شده است؛ و به گمان من مصادیق آن تا حدی به فرهنگ و عرف جامعه ای که خیانت در آن رخ می دهد بستگی دارد؛ یعنی ممکن است رفتاری در یک فرهنگ خیانت محسوب شود و در فرهنگ دیگر نه.
معمولاً در هر خیانت، دو و گاه سه نقش اصلی وجود دارد: خائن، کسی که مورد خیانت قرار گرفته است، و گاه همدست خائن. کدام یک گناهکار اند؟
خائن عهدشکن؟ شاید... شاید او بیماردل آدمی باشد معتاد به خیانت، یا هوسران آدمی باشد خودخواه، و برای رسیدن به خواسته هایش حاضر به هر کاری باشد. شاید دچار توهم روشنفکری باشد و عمل خود را خیانت نداند. شاید ابله بشری باشد فریب خورده... و شاید بی دلیل چنین نکرده باشد. شاید یک خوسته طبیعی را دنبال می کرده است، یک نیاز را، و نه لزوماً یک هوس را. شاید عهدی شکسته شده باشد، که از اول نمی بایست بسته می شد. شاید...
کسی که مورد خیانت قرار گرفته است؟ شاید... شاید او کم خرد آدمی باشد که همیشه مورد خیانت قرار می گیرد. شاید ظالم آدمی باشد که کس را یارای حفظ عهد با او نیست یا مغرور آدمی که برای حفظ عهدهایش با دیگران هیچ تلاشی نمی کند.
همدست شخص خائن؟ شاید... شاید او فرصت طلب آدمی باشد، که در کمین فرصتی است که از ضعف دیگران به نفع خود استفاده کند... و شاید ساده لوح آدمی باشد که شیطان صفت آدمی او را شریک خیانت خود کرده است.
شاید هیچکس گناهکار نباشد! چندی پیش در کتابی، مطلبی خواندم با این مضمون که درون هر انسانی، فرشته ای است و شیطانی؛ شرایطی که فرد در آن قرار می گیرد، در قدرت گرفتن فرشته یا شیطان نقشی تعیین کننده دارد. اگر آن اتفاق می افتاد، اگر آن اتفاق نمی افتاد...

۱۳۸۴ شهریور ۱۰, پنجشنبه

یک نگاه

بخش فارسی بی بی سی در بخش صدای شما ضمن نقل خبر خودکشی نوجوان 17 ساله که مادرش او را هنگام استفاده کردن از عکسهای پورنوگرافی غافلگیر کرده بود، و البته خبر نجات یافتن او، نقش تصاوير بی پروا در نگرش جنسی جوانان را به بحث گذاشته است و از راه حل ها پرسیده است. در قالب کلی، نتایج بحث به این شرح است:
- 71 نفر در بحث شرکت کرده اند.
- 32 نفر(45%) قائل به روش های ممانعت و جلوگیری هستند و معتقدند که باید راه های دستیابی به تصاویر مستهجن و غیراخلاقی را بست. 6 نفر از 32 نفر (8.5% کل) انتشار تصاویر غیراخلاقی را اقدام توطئه گرانه دشمنان می دانند.
- 30 نفر(42.25%) ضمن اینکه می گویند به دلیل افزایش روزافزون تولیدات غیراخلاقی امکان برخورد جلوگیرانه وجود ندارد، قائل به اطلاع رسانی و آموزش بموقع مسائل جنسی هستند و در عین حال معتقدند که باید امکان ارتباط سالم با جنس مخالف وجود داشته باشد، و تنها راه ارتباطی ازدواج نیست.
- 9 نفر(12%) قائل به آزادی مطلق هستند.

پی نوشت. اگر بتوان شرکت کنندگان در این بحث را یک نمونه آماری از کابران اینترنت قلمداد کرد، با توجه به اینکه نوعاً انتظار می رود، کاربران اینترنت، با اطلاع رسانی رابطه بهتری نسبت به دیگران داشته باشند، به نظر می آید، اکثریت ایرانیان روشهای جلوگیرانه را در مورد مسائل جنسی مدنظر داشته باشند؛ و این بدین معناست که برای اطلاع رسانی باید بر مقادیری اینرسی غلبه کرد، و به نظر می آید با توجه به معضلی مانند ایدز غلبه بر این اینرسی گریزناپذیر باشد.

جنون انقلابی

امروز پس از بروز جنون انقلابی، به میدان انقلاب رفتم و دوری در بازار کتاب زدم، و خریدی کردم. وقتی تصمیم به بازگشت گرفتم، خودم را مقابل "سینما سپیده" یافتم که این روزها فیلم "خیلی دور، خیلی نزدیک" را بر پرده دارد. وقتی دیدم که چیزی به شروع فیلم نمانده، وسوسه شدم که آن را ببینم و دیدم.
"خیلی دور، خیلی نزدیک"، داستان یک پزشک متخصص مغز و اعضاب است که -مثل خیلی از خانواده های هم سطح خود در فیلم های مشابه- جدا از همسرش، همراه با پسرش زندگی می کند، و به علت تمرکز زیاد بر کارش، به اندازه کافی به پسرش نزدیک نیست. او پس از مطالعه وضعیت پسر که دچار حملات سردرد است به بیماری سخت او پی می برد و به دنبال او که برای رصد ستارگان به کویر رفته است، روان می شود. او که به خدا اعتقاد ندارد، دچار بادهای کویری شده، زیر ماسه ها دفن می شود. اما...
فیلم خوبی است، گرچه سوژه جدیدی ندارد، و حرف جدیدی نمی زند.
فضای کویری فیلم، کاملاً گیراست.
فیلم چند گفتگوی قوی دارد.
اختلافات فکری و فرهنگی شخصیت های داستان به خوبی نمایش داده شده اند.
در بخشی از فیلم به مشکلات پزشکان، مخصوصاً در مناطق محروم، پرداخته شده است و البته به تأثیر فقر فرهنگی در سلامتی افراد و رویکرد بیمار و اطرافیانش به بیماری.
"خیلی دور، خیلی نزدیک" صحنه هایی دارد از کارآمدی های فن آوری نو، و از زمان ها و مکان هایی می گوید که فن آوری به کار نمی آید.
عیب بزرگی که در فیلم احساس کردم، وضوح بیش از حد پیام فیلم بود. انگار سازنده فیلم پیامش را سر مخاطب فریاد می کرد، و نتیجه اینک بیننده قادر می شد پایان ماجرا را حدس بزند.

در کل باید بگویم، دیدن فیلم لذت بخش است.

۱۳۸۴ شهریور ۴, جمعه

مرد است و حرفش!

بسیار پیش می آید که درباره عملکردمان به کسی توضیح می دهیم. درباره کاری که در گذشته انجام داده ابم، یا آنچه در حال انجام آن هستیم حرف می زنیم، از عقایدمان می گوییم و انگیزه هایمان برای انجام کارها. بسیار پیش می آید که از عقایدمان بگوییم و آنچه که در آینده قصد پرداختن به آن را داریم.
سخن گوینده، انتظاری در شنونده ایجاد می کند برای رسیدن آینده مزبور و مشاهده عملکردی که از آن حرف زده است. گویی "قراردادی نانوشته" بسته شده است.
پیش می آید- نمی گویم زیاد- که خلاف حرفهای گذشته مان عمل کنیم، خلاف قراردادهای نانوشته مان با کسانی که روزی شنونده حرفهایمان بوده اند. آن روز ممکن است که طرف قراردادمان سری به "نانوشته عهدنامه" بزند و آن را مرور کند. آن وقت ممکن است ما به عهدشکنی محکوم شویم، با "حکمی نانوشته".

اصولاً، (شاید به عنوان مصداقی از اینرسی!) انسانها از یکدیگر توقع ثبات و یکپارچگی دارند، و غالباً بدون در نظر گرفتن عامل زمان و مهمتر از آن محیطی که دیگری در آن به سر می برد، انتظار دارند که پایدار بماند و کوچکترین چشمپوشی و گذشتی را دریغ می دارند.
عدم وجود هماهنگی بین گفتار و کردار فرد می تواند ناشی از آن باشد که افراد قبل از اینکه برای نخستین بار با موقعیت عمل مواجه شوند، درک کاملی ازآن وضعیت فرضی ندارند و تنها بر اساس باورهایی که در موقعیت های دیگر زندگی خود به دست آورده اند، یا آنچه که از تجارب یا تنها سخنان دیگران آموخته اند، در مورد خود پیش بینی می کنند، و طبیعی است که وقتی با واقعیت برخورد کردند، رفتاری متفاوت با حرفهای گذشته شان داشته باشند. ولی بسیار دیده ایم که اشخاصی را هم که تنها بر اساس عیبجویی از دیگران، در مورد اعمال دیگران اظهارنظر می کنند و از عقاید خود می گویند و آنکه در موقعیت مشابه چه ها می کردند. از قضا روزی در موقعیت موردنظرشان قرار می گیرند، ولی از آن رفتار آرمانی خبری نیست. و گاه فقدان همخوانی حرف و عمل، حکایت فرصت طلبی است و شکار لحظه ها و موقعیت ها.

با تمامی این حرفها، رشته قول معروف "مرد است و حرفش" و تمایل افراد برای گفتن آن سر دراز دارد. پس، می گذرم.

۱۳۸۴ مرداد ۳۱, دوشنبه

اینرسی

اینرسی، لختی، یا ماند، تمایل جسم است به حفظ وضعیت فعلی. یعنی جسم ساکن تمایل به حفظ سکون دارد و جسم متحرک تمایل به ادامه حرکت بر خط مستقیم، با سرعت ثابت. برای غلبه بر اینرسی نیرو لازم است. در واقع، اینرسی در مقابل تغییر موقعیت حرکتی نوعی مقاومت ایجاد می کند.
غریب نیست که وجود این خاصیت که موجب ثبات در اشیاست، بر ضرورت وجود علت برای رویدادها دلالت می کند؛ چرا که به حرکت واداشتن یک جسم ثابت نیازمند اعمال نیرو است، و چنین است از حرکت باز داشتن یک جسم متحرک.

مفهوم فیزیکی اینرسی را در جهان اشیای بی جان بگذاریم و در دنیای انسانها به جستجو بپردازیم. اینرسی را می توان در درون انسانها یافت و نیز در پیرامون آنها. هر جا تغییر، تحول و پویایی وجود دارد اینرسی نیز وجود دارد.

تغییر، چیزی است که هر لحظه با انواع مختلف آن مواجهیم؛ تغییر آب و هوا، تغییر دما، تغییر موقعیت، تغییر مسیر، تغییر رژیم غذایی، تغییر لباس، تغییر دکوراسیون منزل، تغییر وضعیت روحی یا جسمی، تغییر نظر و عقیده، تغییر اتوموبیل، تغییر مدرسه، تغییر دوستان، تغییر همکاران، تغییر رئیس شرکت، تغییر شغل، تغییر رئیس جمهور مملکت، تغییر برنامه های رادیو و تلویزیون، و تغییرآدمها.

اینرسی در معیت تغییر، ماهیت خود را آشکار می کند، و تغییر هر چه که باشد، معمولاً نوعی اینرسی به همراه دارد، در کسی که مستقیماً با تغییر سر و کار دارد، در محیط خارجی، یا در هر دو. برای مثال، فرض کنید، خانواده ای تصمیم به تعویض منزل خود می گیرند، منزلی که روزهایی را در آن سپری کرده اند و طبیعتاً خاطراتی از آن دارند. تصور جاگذاشتن همین خاطرات که لزوماً شیرین هم نیستند، می تواند نقش اینرسی داشته باشد، برای آنان که قصد تعویض منزل دارند، و ناراحتی موقت همسایه ها از اینکه یک همسایه و دوست خوب را از دست می دهند، یا حسادت یک آشنا، نمونه ای از اینرسی ایجاد شده در محیط اطراف هستند.

این دو نوع اینرسی می توانند اثر متقابل تقویتی یا تضعیفی نیز داشته باشند:
مثلاً فرض کنید یکی از اعضای یک خانواده تصمیم بگیرد به شهر دیگری برود. به خاطر وابستگی های عاطفی، هم در خود او به عنوان متأثر اصلی از انجام تغییر و هم در خانواده او که جزئی از محیط اطراف او هستند، اینرسی ایجاد می شود. اینرسی محیط می تواند به صورت گریه مادر خانواده خود را نشان بدهد. این اینرسی می تواند چنان قوی باشد که فرد را از قصد خود منصرف سازد.
به عنوان یک مثال دیگر، فرض کنید معلم یک مدرسه تصمیم بگیرد محل کار خود را عوض کند. اینرسی درونی او از احساسات و عواطفی که نسبت به شاگردان و برخی همکاران خود دارد، نتیجه می شود. فرض کیند مدیر مدرسه با رفتن او مخالفت کند، یعنی اینرسی محیط خارج را بر او وارد نماید، اگر به دلیلی این معلم از مدیر مربوطه کدورتی در دل داشته باشد، این مخالفت می تواند او را به رفتن پایدارتر کند یعنی اینرسی مربوط به هدف را در فرد تصمیم گیرنده تضعیف کند.

نوعی قدرتمند از اینرسی در مورد تغییرات فکری یا رفتاری آدمها بروز می کند. برای مثال معمولاً، مدتی طول می کشد که کسی بتواند به نحوه جدید لباس پوشیدن خود عادت کند، چه به اراده خود تصمیم به تغییر گرفته باشد، و چه به اجبار به چنین کاری تن داده باشد. ممکن است مدتی تصور کند که همگان دست از همه کارهای خود برداشته اند و تنها او را می بینند و تنها از او می گویند. در چنین مواردی، به نظر می آید که اینرسی محیط خیلی دیرتر از اینرسی درونی کاهش می یابد. در مورد تغییر نحوه لباس پوشیدن، خانواده و برخی نزدیکان ممکن است مقاومت آشکار داشته باشند، ولی اینرسی واقعی را می توان در پچ پچ ها و نگاههای غریب افراد دورتر پیدا کرد. چنین است در مورد تغییر باورها و اعتقادات، بخصوص آنها که نمود رفتاری دارند.

در مورد اینرسی و مصادیق آن باز هم خواهم نوشت.

۱۳۸۴ مرداد ۳۰, یکشنبه

...

من حقایقی به تو خواهم گفت که از هر دروغی وحشتناک تر است.
«گریبایدوف»

پی نوشت. گریبایدوف، شاعر و نویسنده روس، وزیر مختار مقتول روسیه در ایران دوره فتحعلی شاه بوده است.

۱۳۸۴ مرداد ۲۸, جمعه

دو تجربه تلویزیونی

1. پنج شنبه شب، سینما 1 فیلم سینمایی The Majestic به کارگردانی Frank Darabont را نمایش داد. تنها می توانم بگویم از فیلم خیلی لذت بردم، و وصف دیگری ندارم. نقد فیلم را دکتر سید محسن فاطمی و دکتر حسن بلخاری انجام دادند، که مانند دیگر نقدهایشان کاملاً آموزنده بود. این دو نفر زوج خوبی هستند برای نقد فیلم هایی که زمینه های نمادین قوی هستند. دکتر فاطمی با دید روشنفکرانه و مدرن تحلیل می کند و دکتر بلخاری با دید مذهبی. معمولاً وقتی یکی از این دو نفربا شخص دیگری نقد را انجام دهد، شخص دیگر بیشتر به سکوت می گذراند.

2. امروز، جمعه، 28 مرداد 1384، 52-امین سالگرد کودتای 28 مرداد است. به همین مناسبت فیلم "کاخ تنهایی" از تلویزیون پخش شد که به حوادث دوران مصدق پرداخته بود و البته گوشه ای از زندگی محمدرضا پهلوی و همسر دومش ثریا را. نام فیلم از کتاب خاطرات ملکه ثریا گرفته شده است. تنها چند صحنه از فیلم را دیدم، و نتوانستم ادامه دهم که محتوای فیلم نه با کتب معتبر تاریخی همخوانی داشت و نه با کتاب خاطرات ملکه ثریا. چیزی بود در حد کتابهای تاریخ دبستان. بازی هنرپیشه ها هم بماند! چیزی که من دیدم به کمدی مانند بود!

۱۳۸۴ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

با تو حرفهایی دارم برای نگفتن!

به قول امرسان: "با تو حرفهایی دارم برای نگفتن"!
مدتی است که ننوشته ام، نه اینکه با تو حرفهایی داشته باشم برای ننوشتن!

کتابهایی دارم برای خواندن!

سال پیش کتابی خواندم با عنوان "مرگ کسب و کار من است"، اثر "روبر مرل"، ترجمه "احمد شاملو". کتابی بود که تاریخچه اردوگاههای کشتارجمعی و کوره های آدم سوزی هیتلر را در لابلای زندگینامه یکی از درجه داران گشتاپو که سرپرستی یکی از اردوگاههای کشتار جمعی را بر عهده داشت، بیان می کرد.
این روزها کتابی می خوانم با عنوان "سیمای زنده بگوران"، اثر "آناتولی مارچنکو"، ترجمه "ه. دانا". این کتاب خاطرات نویسنده آن است ار زندانهای استالینی و اردوگاههای کار اجباری شوروی.

هر دو کتاب، قصه دردها هستند... قصه آنها که قدرتی به دست آوردندو برای حفظ آن از هیچ رذالتی، و از هیچ سبعیتی دریغ نکردند، قصه آنها که قیمتشان یک لقمه نان، یک نخ سیگار، یا چند سکه بود، و قصه آنها که جان دادند...
محور هر دو کتاب، ساختار قدرت است و سرچشمه فساد؛ و البته داستان تکراری آنکه فرمان می دهد و آنکه اطاعت می کند.

این روزها درگیر یک سؤال بی جواب هستم. سؤالی که بخاطر بی جوابی تکراری هم هست:
چه کسی گناهکارتر است، آن که فرمان می دهد، یا آن که اطاعت می کند؟
یک طرف ماجرا کسانی هستند که مورد ظلم قرار گرفته اند. این گروه معمولاً صاحبان قدرت را گناهکارتر می دانند.
طرف دیگر ماجرا مردمی هستند که ظلم را دیده اند. به نظر می آید آنها مرتکبین جنایت را را گناهکارتر می دانند، چنانچه می بینیم، نسلی که رژیم شاه را تجربه کرده اند، تنفری که نسبت به ساواکیها داشته اند و آن را حفظ کرده، وقتی بهانه ای دست دهد آن را بروز می دهند، و مثلاً با لحن تلخی در باره کسی می گویند "ساواکی بود!"، نسبت به شخص شاه ندارند.

حال که از جنایت گفتم، یادی هم می کنم از آزمایشهای میلر که حکایت از آن داشت که فرمان به جنایت از ارتکاب جنایت آسان تر است. در واقع در سلسله مراتب قدرت، هر چقدر کسی عمل و سخن خود را از ارتباط مستقیم با جنایت دورتر ببیند، راحت تر به آن مبادرت می کند و کمتر دچار عذاب وجدان می شود.

۱۳۸۴ تیر ۳۱, جمعه

امروز سالگرد درگذشت احمد شاملو(ا. بامداد) است.

به گواهی یادها، امروز سالگرد درگذشت دیگرگونه مردی است، که خاک را سبز می خواست و عشق را شایسته زیباترین زنان.
اکنون که جایی دارم برای نوشتن، از او یاد می کنم، که در روزهای کودکیم با سه تا پری همبازی بوده ام، که "زار و زار گریه می کردن پریا، مثل ابرای باهار گریه می کردن پریا"؛ در نوجوانیم همراه با "پسرای عمو صحرا"، لب دریا، "دخترای ننه دریا" را جستجو کرده ام؛ و روزهای شیدایی را در "باغ آینه" سپری کرده ام و به "سکوتی" گوش سپرده ام که "سرشار از حرفهای ناگفته است". از او یاد می کنم که هر روز به "چیدن سپیده دم" می روم.

روانش شاد.

در آوار خونین گرگ و میش
دیگر گونه مردی آنک،
که خاک را سبز می خواست
و عشق را شایسته زیباترین زنان؛
که اینش به نظرهدیتی نه چندان کم بها بود،
که خاک وسنگ را بشاید.

چه مردی! چه مردی!
که می گفت قلب را شایسته تر آن،
که به هفت شمشیر عشق درخون نشیند.
وگلو را بایسته تر آن،
که زیباترین نام ها را بگوید.
شیرآهن کوه مردی از اینگونه عاشق،
میدان خونین سرنوشت،
به پاشنه آشیل در نوشت.
روئینه تنی که راز مرگش،
اندوه عشق و غم تنهایی بود.

آه! اسفندیار مغموم!
تراآن به که چشم فروپوشیده باشی.

آیا نه،
یکی نه بسنده بود، که سرنوشت مرا بسازد؟
من تنها فریاد زدم:
نه!
من از فرورفتن تن زدم.

صدائی بودم من،
شکلی میان اشکال،
ومعنائی یافتم.
من بودم،
وشدم.
نه زان گونه که غنچه ای، گلی؛
یا ریشه ای، که جوانه ای؛
یا یکی دانه، که جنگلی.
راست بدان گونه،
که عامی مردی، شهیدی؛
تا آسمان براو نماز برد.

من بینوا بندگگی سربراه نبودم،
وراه بهشت مینوی من بزرو طوع و خاکساری نبود.
مرا دیگر گونه خدائی می بایست،
شایسته آفرینه ای، که نواله ناگزیر را
گردن کج نمی کند؛
وخدایی دیگرگونه آفریدم.

دریغا شیرآهن کوه مردا که توبودی!
و کوه وار، پیش از آنکه به خاک افتی،
نستوه و استوار، مرده بودی.
اما نه خدا و نه شیطان،
سرنوشت ترا بتی رقم زد،
که دیگران می پرستیدند؛
بتی، که دیگرانش می پرستیدند.


«احمد شاملو، ابراهیم در آتش»

۱۳۸۴ تیر ۲۹, چهارشنبه

...

آنگاه که مغلوب خشم شدی، مخواه جستجوی خاطره های خوش را،
که سیلاب خشم، آبادی یادها را بیرحمانه خواهد شست.

آنگاه که وجودت را لبریز از شادی یافتی، به جستجوی اندکی غم برو،
که غم جام وجود آدمی را پرظرف خواهد کرد.

در آتش سوزان گرمای تابستان، یاد سرمای دی از سر به در مکن،
باشد که از یاد نبری نیازت را به تن پوشی گرم.

در برف ریزان و سرمای زمستان، یاد گرمای مرداد از سر به در کن،
باشد که به یاد داشته باشی آتشی روشن باید.

در لحظات حضور ماه تابان، غمگین شبهای بی مهتاب مباش،
که غیاب مهتاب، دیدار ستارگان است.

در شبهای ستاره باران، دلتنگ نور ماه مباش،
که مهتاب حسود درخشش آن همه ستاره را تاب نتواند آوردن.

در شیرین ترین لحظه حیات، نگاهی به مرگ داشته باش،
تا شیرینی در همه یاخته هایت نفوذ کند.

در آخرین لحظه حیات، در آستانه بی زمانی مرگ، نگاهی به عقب داشته باش،
تا زندگی در روحت حلول کند.


۱۳۸۴ تیر ۱۸, شنبه

وقتی زندگی به کمدی شبیه می شود...

وقتی زندگی به کمدی شبیه می شود،
...

وقتی زندگی به کمدی شبیه می شود،
کمدی خاصیت تازه ای می یابد!
دیگر خنده دار نیست،
که تلخیش درتمام هستی جاری می شود،
که دریای اشک، تلخیش را شستن نتواند...

وقتی زندگی به کمدی شبیه می شود،
خنده مفهوم تازه ای می یابد!
دیگر بیان شادی نیست،
که فریاد درد است،
که ترجمان تلخی ای است که تک تک سلولهای دارای احساس را به جنبشی دردناک وا می دارد،...

وقتی زندگی به کمدی شبیه می شود،
شادی معنایش را از دست می دهد.


مشکل

زیاد پیش می آید که به مشکلی برخورد کنیم. ولی رویکرد ما به مشکل چیست؟ آیا به دنبال راه حل می گردیم، یا می خواهیم مقصر را پیدا کنیم؟!

۱۳۸۴ تیر ۱۳, دوشنبه

عشق می دهم...

عشق می دهم
هر روز و هر لحظه به تو عشق می‌دهم و اگر تو نخواهی باز به تو عشق می‌دهم.
اینقدر این کار را می‌کنم تا وجودت از پاکی سرشار شود
اگر باز از عشق سرشار نشدی.
بیشتر این کار را می‌کنم تا حالت ازم بهم بخورد
چون ما لایق چیزی هستیم که می‌خواهیم به دست بیاریم...
و خوشحال می شوم از من فاصله بگیری.
چون راه من باز می شود و من فرصت می‌کنم به آدمهای دیگر
که لیاقت عشق را دارند عشق بیشتری بدهم...
و من هر روز بیشتر از روز قبل
دوستان قدرتمندتر و عاشقتری خواهم داشت.
به این می گویند زندگی...


از کتاب "من از تو شادترم چون…" نوشته مهدی طباطبایی، با تصرف

۱۳۸۴ تیر ۱۲, یکشنبه

مسعود بهنود

نوشته بود: "دکتر مسعود بهنود"... با تعجب به خودم گفتم: "اِ... چه جالب! مسعود بهنود دکترا دارد!" و کنجکاو شدم که چه دکترایی؟... حدود ده سالی می شود که کم یا زیاد می شناسمش، نوشته هایش را می خوانم و با قلم شیرین داستان نویسی اش و البته بیان ساده و روشنگرش درتحلیلگری آشنا هستم... هیچوقت ندیده و نشنیده بودم که در مورد سوابق تحصیلی او سخنی به میان آمده باشد. دست به دامن Google شدم و رسیدم به اینجا و بعد هم به اینجا.
فکر کردم شاید این هم نمودی از مدرک گرایی باشد... برای نقل قول کردن از دیگران به دنبال مدرکشان می گردیم، حتی در مورد کسانی که چنان امتحان خود را خوب پس داده اند، که نمود مشک هستند که خود، می بوید...
بماند...

حالا که به اینجا رسیدم و از مسعود بهنود گفتم، اضافه می کنم که برایم خیلی جالب است که شخصی با روحی بدین بی قراری، چنین خط تعادل بپیماید و در گفتار و نوشتار متانت از کف ننهد.
البته این نظر شخصی من است...
این هم بماند...

پی نوشت.
در حین خواندن متن مصاحبه، وقتی رسیدم به قسمتی که از کلاس خبرنگاری صفا حائری گفته بود، به یاد کلاسهای دانشگاه افتادم و هم کلاسیهایی که همه چیز را می دانستند! و اصرار داشتند که به جهانیان اعلام کنند میزان داناییشان! معمولاً باعث می شدند که استاد از تشریح مسائل باز بماند، چرا که یا بحث منحرف می شد یا استاد اعتماد به نفس از کف می داد و مطالب را تا حد امکان خلاصه می کرد.
البته این را هم به یاد دارم که کیفیت بسیاری از کلاسهای حل تمرین که توسط هم کلاسیها یا سال بالایی ها اداره می شدند، از کلاسهای درس استادان بسیار بهتر بود.

۱۳۸۴ تیر ۸, چهارشنبه

...

روزهای پرخبری را می گذرانیم و روزهای پرخبرتری را پس پشت نهادیم... قرین بودن این روزهای پرخبر با روزهای پایانی نیمسال دوم دانشگاه و مشغولیات خاص این روزها، دستم را از نوشتن بازداشت که چشمانم مشغول خواندن بودند.
بسیار دیدیم و بسیار آموختیم و این ارزش زیادی دارد.
هیجان این روزها فرو می نشیند و بر من است که درسهایی که آموخته ام را جمع بندی کنم و به خاطر بسپارم تا روزی که شاید به کار آیند...
جستجوگرانه می گردم تا آنچه دیگران آموخته اند نیز بیاموزم... باز هم باید بخوانم!
بماند...