۱۳۸۸ فروردین ۱۰, دوشنبه

روان‌شناسي اعتراض

شمار زیادی از افرادی كه دچار وسواس های فكری هستند، از ناتوانی خود در «دفاع از خویش» برای «نه گفتن» و «اعتراض» گله مندند. به همین خاطر بخشی از افكار ناخوشایند خود از جمله سرزنش درونی شان را به این موضوع نسبت می دهند.
آنها می گویند: در بسیاری از مواقعی كه در حالت رودربایستی قرار گرفته و نمی توانیم به تقاضاهای تحمیلی دوستان و خانواده «نه» بگوییم، فشار زیادی را تحمل می كنیم و از آن جا كه این نوع تقاضاهای غیرمنطقی و تحمیلی، بار كاری و گرفتاری زیادی را برای ما به وجود می آورد، فشار ناشی از انجام آن ما را به شدت عصبی می كند و آن وقت سرزنش از خود در قالب وسواس های فكری چرا، چطور و غیره شروع می شود!
ـ چرا پذیرفتم؟ من كه خودم این همه كار داشتم!
ـ چطور به آنها بفهمانم كه «این » وظیفه من نیست؟
ـ مگر من توقع نابجا از آنها دارم كه آنها در قبالش توقع دارند؟
ـ آخر چرا من؟ با وجود این همه آدم چرا یقه مرا گرفته؟
… و بالاخره تسلیم شده و تن به انجام كاری می دهند كه وظیفه آنها نیست.
ترس و كمرویی ، یكی از مهم ترین موانع روحی برای اعلام اعتراض و ابراز احساسات و خواسته های ما در مقابل خواسته ها و نظرات تحمیلی دیگران است.
شاید بعضی از شما نیز از آن گروه افرادی هستید كه در مقابل نظرات و خواسته های دیگران خیلی زود تسلیم می شوید و زمینه را برای سلطه جویی آنها فراهم می سازید! فقط به این خاطر كه نمی توانید اعتراض كنید. حتی وقتی اطرافیان و دوستان مسأله را عنوان می كنند، در پاسخ می گویید:
ـ من نمی خواهم كسی را از خود برنجانم!
ـ می ترسم اگر «نه» بگویم، مشكلی پیش بیاید!
ـ آخر، شما او را نمی شناسید! به محض مخالفت، رفتاری از او سر می زند كه به هیچ وجه نمی توان جلوی او را گرفت!؟
بعضی ها طوری رفتار می كنند كه انگار ما موظف به انجام كارها و یا خواسته های آنها هستیم! رفتار آنها نشان می دهد كه قصد سلطه جویی دارند. اما در عین حال خودشان حاضر نیستند برای دیگران قدمی بردارند و زیركانه از انجام چنین خواسته هایی طفره می روند.
ذهنیت كودكانه ای كه زمینه ساز این نوع سلطه جویی ها است چیزی شبیه به این است كه به خاطر دوستی و معاشرت با دیگران باید نیازهای آنها را پیش بینی كرد، نسبت به آن حساس بود و در همه حال آمادگی انجام خواسته های دیگران را داشت. اگر آن را درك نكردیم، لایق دوستی و معاشرت نیستیم!
این نمونه های سلطه جویانه را اغلب درمناسباتی كه همه روزه با دیگران دارید، مشاهده می كنید. اعضای خانواده، همكاران، همكلاسی ها، هم اتاقی ها و دیگران این باور را در سر پرورانده اند و چه بسا سعی كنند با یك نگاه دلخور، غضب آلود و حتی با سكوت خود، درصدد سلطه جویی برشما برآیند تا رفتارتان را مطابق میل آنها تغییر دهید تا خدای ناكرده از دست شما عصبانی و دلخور نشوند! در چنین وضعی ، اگر به این نوع رفتارها كه هرگونه حق اعتراض و تصمیم گیری را از شما سلب می كند، تن دهید، نه تنها از انجام كارهایی كه دوست دارید محروم می شوید، بلكه مجبور می شوید بر خلاف میل خود كار كنید.

اعتراض و بهداشت روانی
هریك از ما به عنوان پدر و مادر و یا هر عضو اجتماعی و خانوادگی لازم است به حق اعتراض، قاطعیت و تصمیم گیری نزدیكان و اطرافیان خود احترام بگذاریم و از فرهنگ قاطعیت و اعتراض جانبداری كنیم. بی توجهی دیگران به این حقوق ما را گرفتار جسمی مریض، روحی بیمار و روابطی ناسالم می كند. از این رو به خاطر حفظ بهداشت و سلامت روانی جامعه، دفاع از فرهنگ قاطعیت، وظیفه تك تك افراد آن جامعه است.

انتظارات بیجا
فكرش را بكنید. برای خودتان برنامه مهمی دارید كه مستلزم صرف وقت و انرژی خاصی است و باید در محدوده زمانی معینی، انجام پذیرد كه ناگهان سر و كله یكی از دوستان و یا اقوامی پیدا می شود كه اغلب بدون هماهنگی و در نظر گرفتن شرایط و وضع افراد، در زندگی دیگران سبز می شود و انتظارات نامعقولی دارند كه به دور از توان و تحمل و موقعیت مخاطب آنهاست.
ـ اگه می شه، فردا به جای من به فلان جا برو! من كاری دارم كه خودم نمی توانم بروم!
ـ راستی به فلانی گفتم فردا بیاد اداره شما، كارشو براش انجام بده!
ـ این را آوردم كه برام درستش كنی همین امروز لازمش دارم!
ـ اومدم با هم بریم خرید!
ـ اومدم فلان چیز را ازت قرض بگیرم!
ـ اومدم ماشینت رو بگیرم می خوام باهاش چندروزی برم سفر!
ـ اومدم خواهش كنم (نگو نمی تونم اگر خودت هم نمی تونی، كسی رو برام پیداكن! ) فردا ساعت ۹ بیایی محضر ضامن من بشی!
ـ یه كاری هست كه تو باید برام انجامش بدی.
و شاید حرف آخرش این باشد:
ـ اومدم روی سر تو خراب بشم!
شاید بعضی از شماها بگویید چه اشكالی داره هر كاری كه از دستم بربیاد برای دیگران انجام می دم! خرجي ندارد! ناسلامتی ما بنی آدمیم كه اعضای یك پیكرند!
این كه خیلی خوبه و جای تشكر داره! اما اگر این تقاضاها زود به زود و مرتب تكرار بشه چی؟
عده ای می گویند:
ـ بستگی داره كه چه چیز و چه كاری را از آدم بخواهند؟ اگر بتوانم انجام می دهم و اگر نتوانستم به راحتی «نه» می گویم و جان خودم را خلاص می كنم!
این یك جواب منطقی است و جای هیچگونه بحثی ندارد. اما گروهی دیگر می گویند:
ـ «من زیر هیچ شرایطی نمی توانم به دیگران «نه» بگویم.
و عده ای دیگر هم درگیر ترس، تردید و عذاب وجدان هستند و نمی دانند كه در چنین شرایطی چه باید بكنند؟

مرجع خیر بودن و كمك كردن به دیگران ، نه تنها اشكالی ندارد، بلكه رفتاری خوب و خداپسندانه است. اما این امر باید به گونه ای باشد كه مشكلات جانبی و بار اضافی خارج از حد توانایی طرف مقابل، برایش ایجاد نكند.» مخاطب این بحث كسانی هستند كه از «نه گفتن» و «اعتراض» دچار احساس گناه و هراس می شوند.

خانمی می گفت:
ـ من هر بار كه در چنین شرایطی قرار می گیرم بر سر دوراهی انتخاب واقع می شوم. از طرفی گاهی خواسته های اطرافیان به گونه ای است كه انجام آن از حد توان ، تحمل ، شرایط و وقت و زمانی كه باید به آن اختصاص دهم ،خارج است . گاهی نیز خودم از صمیم قلب مایل به انجام كارهای دیگران كه وظیفه من هم نیست، نیستم! در مواقعی نیز افرادی به این مسأله عادت می كنند و مرتباً از من می خواهند كه كارهایشان را به عهده بگیرم! درچنین شرایطی، وقتی «نه» می گویم، دچار عذاب وجدان می شوم و زمانی هم كه «بله» می گویم، از این كه قاطع نیستم و كاری به من تحمیل می شود، از خودم متنفر می شوم كه نمی توانم از حق خودم دفاع كنم!

سرزنش درونی و وسواس های فكری
تنفر از خود، سرزنش خود را نیز به دنبال دارد در اینجاست كه انسان با خودش تضاد پیدا می كند و گفت وگوها و پرسش های یك طرفه درونی شروع می شود. فرد سعی می كند خودش به آنها پاسخ دهد و این افكار وسواسی، به طور مرتب مشغله فكری او را تشكیل می دهد.
دختر جوانی می گفت:
ـ آنقدر فكرهای تكراری مختلف در مغزم نمایان می شود كه گاه بر اثر تراكم و فشار بیش از حد افكار، احساس می كنم سرم بزرگ شده و حتی سرم وزن پیدا كرده و سنگین می شود و به گردنم فشار می آورد. درعین حال فكر می كنم كه به زودی سرم منفجر خواهد شد.
اگرافكار، شكل مرضی پیدا كنند، خلاصی از دست آنها بسیار مشكل است. به نمونه ای از گفت وگوهای یك طرفه ذهنی توجه كنید:
- اگر «نه» بگویم، آیا دوستم دلخور نمی شود؟
- چرا شاید هم دلخور بشود. آن وقت چه اتفاقی می افتد؟
- حتماً میانه ما شكرآب خواهد شد!
- اگر پاسخ منفی بدهم ، آیا نخواهد گفت كه آدم خودخواهی هستم و یا بی معرفتم؟
- خب ، اگر قبول كنم و بله بگویم هم كه ناچار می شوم همیشه جور دیگران را بكشم و این جریمه و تاوانی است كه باید برای راضی نگه داشتن و زندگی كردن در كنار دیگران بپردازم! اه … آخر به من چه.
- آن وقت دیگران چه می گویند؟ آیا نمی گویند كه طرف «هالو» است؟
ـ آخ امان از دست دیگران، بابا، یكی به من بگه كه چیكار كنم؟

در واقع دلمان، چیزی را می خواهد و بعضی ها انتظار دیگری دارند واحساس گناه نیز سد راه تصمیم گیری برای انجام دادن یا ندادن كاری كه وظیفه ما نیست می شود و مرتب ما را زیر سؤال می برد و ایجاد اضطراب می كند. اما اگر از همان ابتدا با قاطعیت موضع خود را روشن كنیم كه این كار وظیفه ما هست و یا نیست؟ دچار چنین وضعی نمی شویم. ایرادی هم ندارد زیرا ما از حق خود دفاع كرده ایم. «نه گفتن» به دعوت ها و میهمانی هایی كه تمایل به صرف وقت و انرژی برای آن ندارید و عملاً برای شما مقدور نیست و نیز فعالیت های اجتماعی و برنامه های اضافی و كارهایی كه در حد توان شما نبوده و یا به هرعلتی برایتان مقدور نیست و مشكلاتی را برای شما به بار می آورد، مستلزم قاطعیت و احترام به خود و احساس حقانیت است.

آسیب شناسی اعتراض نكردن
قاطعیت و دفاع از حق خود، چارچوبی است كه مشاركت درست را در مناسبات انسانی تضمین می كند. رعایت حقوق قاطعیت اشخاص یعنی این كه كسی حق داشته باشد در مقابل انتظارات نابجای دیگران «نه» بگوید و دیگران نیز او را درك كنند و به «نه گفتن» او ایرادی نباشد.
بدون وجود یك چنین چارچوبی كه به هریك از ما امكان ابراز وجود و تصمیم گیری در مقابل دیگران می دهد، اعتماد و اطمینان جای خود را به سوءظن می دهدو دلسوزی به بدبینی مبدل می شود. نبود اعتراض و قاطعیت در مقابل سلطه جویی و ظلم، یكی از عوامل بسیار مهم بزهكاری ها، فحشا، انحرافات، تبعیض ها و بیماری های روانی و اثرات مترتب برآن مانند خودكشی و آدم كشی است و چه بسا طلاق ها، جدایی ها، فرارها، توطئه ها و از هم پاشیدگی های خانوادگی به دلیل نبود قاطعیت از روز اول زناشویی باشد.

«نه گفتن» گستاخی نیست
نه گفتن گستاخی نیست . استفاده از حق قاطعیت نوعی هنر است و نیاز به اندیشه، حوصله و آگاهی دارد.
روانشناسی اعتراض می گوید: قاطعیت و اعتراض ، خودخواهی و گستاخی نیست. پس وقتی كه قاطعانه عمل می كنید، احساس گناه نكنید. اعتراض درست موجب اعتماد به نفس می شود. پیدا كردن مهارت های كلامی مستدل و منطقی از اصول اولیه روانشناسی اعتراض است و كسانی می توانند قاطعانه «نه» بگویند كه دارای مهارت كلامی بوده و دیگران را در نپذیرفتن تقاضای آنها مجاب و قانع كنند.

هنگام «نه گفتن» احساس حقانیت كنید
احساس حقانیت، مقاومت افراد را در برابر خواسته های تحمیلی دیگران بالا می برد. راضی نگه داشتن دیگران حدودی دارد كه باید جهت و جانب آن روشن باشد تا بهداشت روانی افراد را به مخاطره نیندازد.

توضيح: متن بالا خلاصه اي است از كتاب «روان شناسي اعتراض»، نوشته "مانوئل جي. اسميت" كه آقاي "مهدي قراچه داغي" آن را به فارسي برگردانده است و موسسه "درسا" آن را منتشر كرده است.

۱۳۸۶ آبان ۲۱, دوشنبه

ذهني كه خود را بازيافت

"ذهني كه خود را بازيافت"، ترجمه دكتر مهدي ثرياست از كتاب “A Mind That Found Itself”، نوشته Clifford Whittingham Beers. نويسنده كتاب به قصد روشنگري به شرح روزهاي بيماري خود پرداخته است. او در حال به پايان بردن تحصيلاتش در دانشگاه ييل بود كه با مرگ ناگهاني برادرش در اثر تومور مغزي مواجه شد واز اين واقعه چنان متأثرگشت كه بناگاه خود را بيمار احساس كرد و هر لحظه منتطر بود كه چون برادرش بميرد. گرچه او در آن زمان روزهاي سختي را در ييل گذراند، نهايتاً در سال 1897 با نتيجه‌اي خوب فارغ‌التحصيل و وارد بازار كار شد. او آن ترس كهنه‌اي را كه از مرگ برادر در وجودش ريشه دوانده بود، همچنان با خود داشت و در سال 1900 پس از سپري كردن يك آنفلونزاي سخت و طولاني، ناگهان در هم شكست. اختلال دوقطبي (شيدايي-افسردگي) او با يك افسردگي فلج‌كننده كه دو سال به طول انجاميد، آغاز و بعد از يك سال شيدايي ويرانگر به پايان رسيد. او حالات افسردگي و شيدايي را به شديدترين صورت تجربه مي‌كند، به گونه‌اي كه در دوران افسردگي از ترك تختخواب ناتوان است و در دوران شيدايي چنان سرشار از انرژي است كه هيچكس را ياراي مهار او نيست. او دائماً بلندپروازانه مي‌انديشد و در تلاش است كه آناً به آرزوهايش –هرچند نامعقول—جامه عمل بپوشاند. اين انرژي مهارنشدني او گرچه گاه به گاه به زد و خورد و نتيجتاً تنبيه‌هاي شديد منجر مي‌شود، ولي به ايجاد تعداد بسيار زيادي ايده، نوشته و نقاشي مي‌انجامد. او كه در تمام مدت به سر بردنش در بيمارستان‌هاي رواني، از شرايط بيمارستان و وضعيت حاكم بر بيماران –وضعيت دردناك آنها در فيلم One Flew over the Cuckoo’s Nest –كه در فارسي با عنوان فارسي آن "ديوانه از قفس پريد" است، به خوبي نمايش داده شده است—به شدت رنج مي برد، تصميم مي‌گيرد پس از بهبود و برگشت به جمع انسانهاي عادي، براي بيماران رواني كاري بكند.
او در سال 1903 از بيمارستان رواني مرخص مي‌شود و بعد از اينكه در اجتماع انسان‌هاي عادي جايگاه خود را پيدا كرد براي تحقق بخشيدن به آرزوي ديرينش اقدام كرد.

او براي عملي كردن تصميم خود، ابتدا به نوشتن كتاب "ذهني كه خود را بازيافت" مبادرت مي‌كند و بعد از اينكه كتاب تأثيرگذارش توجه اذهان عمومي را به خود جلب ي‌كند، با كمك‌ مالي مقامات وقت اقدام به تأسيس موسسه ملي سلامت رواني آمريكا مي‌كند كه تا امروز به بيماران رواني بسياري ياري رسانده است.

روحش شاد باد.

خواندن كتاب "ذهني كه خود را بازيافت" را به همه آنان كه آرزوهاي بزرگ در سر دارند و اميدهاي كوچك در دل، توصيه مي‌كنم.

۱۳۸۶ خرداد ۶, یکشنبه

زندگي عاقلانه

كتاب "زندگي عاقلانه" ترجمه‌اي است از كتاب "A New Guide to Rational Living" كه توسط Albert Ellis و Robert Harper نوشته شده است. مهرداد فيروزبخت اين كتاب را به فارسي ترجمه كرده است و انتشارات رشد آن را منتشر كرده است.
آلبرت اليس، مبدع روان‌درماني منطقي- هيجاني، افكار غيرعاقلانه را عامل هيجانات نابهنجار مي‌داند و معتقد است كه با اصلاح تفكر مي‌توان به اصلاح خلقيات پرداخت.
در كتاب زندگي عاقلانه، نويسندگان هيجانات منفي، مانند خشم، اضطراب و افسردگي، را ناشي از ده طرز فكر غيرعاقلانه زير عنوان مي‌كنند:
1. بايد تأييد و محبت ديگران را جلب كنم. ديگران بايد كارهاي مرا دوست بدارند و مرا بپذيرند.
2. هميشه بايد عملكرد خوب و موفقيت‌آميزي داشته باشم. بايد ثابت كنم كه آدم با كفايت، شايسته و موفقي هستم. حداقل بايد ثابت كنم كه در بعضي زمينه‌ها آدم با كفايت و باهوشي هستم.
3. بعضي انسان‌ها بد، پست و شريرند و به خاطر گناهانشان لايق سرزنش و تنبيه‌اند. وقتي مردم رفتارهاي آزاردهنده و ناعادلانه‌اي دارند، بايد آنها را سرزنش كرد و به آنها لعنت فرستاد و آنها را اشخاص بد و شرير و پستي دانست.
4. اگر كارها درست پيش نروند، وحشتناك، هولناك و افتضاح خواهد شد. وقتي به شدت ناكام مي‌شوي يا در حق تو بي‌عدالتي مي‌شود و طردت مي‌كنند، بايد احساس كني خيلي افتضاح شده و فاجعه هولناكي رخ داده‌است.
5. منشأ بدبختي‌هاي انسان در بيرون از اوست و ما كنترلي بر افسردگي‌ها و تأثراتمان نداريم. احساس بدبختي من ناشي از فشارهاي بيروني است و من كنترل كمي بر روي احساساتم دارم.
6. بايد با هر چيزي كه خطرناك و ترسناك به نظر مي‌رسد، مشغوليات ذهني پيدا كرد و در مورد آن مضطرب شد.
7. آسان‌ترين راه اين است كه از روبرو شدن با مشكلات زندگي اجتناب كنيم و از زير بار مسؤوليت‌ها شانه خالي كنيم و سعي نكنيم دنبال خويشتنداري باشيم كه البته پاداش‌دهنده‌تر است.
8. گذشته شما بسيار مهم است و هر چه كه در گذشته بر شما تأثير زيادي گذاشته است، حالا نيز حتماً بر احساسات و رفتار كنوني شما تأثير مي‌گذارد و هميشه تأثيرش را حفظ مي‌كند.
9. مردم و اشيا بايد اصلاح شوند و اگر نتوان براي حقايق تلخ زندگي راه‌حل‌هاي خوبي پيدا كرد، خيلي افتضاح و وحشتناك مي‌شود.
10. با تنبلي و عدم تحرك، يا با خوشگذراني‌هاي منفعلانه و غيرمتعهدانه مي‌توان به شادي كامل دست يافت.

آلبرت اليس و رابرت هارپر معتقدند كه هر احساس و هيجان، از فكر و اعتقادي ذهني سرچشمه مي‌گيرد و هر انساني مي‌تواند با كمي دقت به اين ارتباط پي ببرد. در كتاب زندگي عاقلانه نمونه‌هاي نسبتاً جامعي از كشف اين ارتباط در افراد مختلف، كه در واقع مراجعان نويسندگان كتاب بوده‌اند، ذكر شده‌است.
مطالعه اين كتاب براي همه مفيد است، علي‌الخصوص كساني كه تجربه رواندرماني دارند.

۱۳۸۶ خرداد ۵, شنبه

من و نمايشگاه كتاب 86

از نمايشگاه كتاب امسال كه در مضرات آن بسيار نوشته‌اند، دو فايده بردم. گرچه از قديم‌الايام شاعر گفته‌است كه نابرده رنج، گنج ميسر نمي‌شود، مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد، همانطور كه رسم روزگار نو است، بي آنكه رنجي ببرم، بخت مرا يار شد و در آن آشوب تصادفاً به غرفه انتشارات رشد برخوردم. دو كتاب مفيد خريدم: "زندگي عاقلانه" و "ذهني كه خود را بازيافت".
چند روزي مي‌شود كه هر دوي آنها را خوانده‌ام. مي‌خواهم درباره‌شان بنويسم. به زودي...

۱۳۸۵ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

نشت نشا

به سفارش يكي از دوستان، كتابي خواندم از رضااميرخاني به نام نشت نشا. اميرخاني در اين كتاب به پديده‌اي مي‌پردازد كه فرار مغزها نام گرفته است. نثر كتاب همانند ديگر نوشته‌هاي رضا اميرخاني ساده و گيراست. اميرخاني با نگاهي انتقادي به سيستم آموزشي ايران،مي‌نگرد و پديده فرار مغزها را معلول طبيعي وضعيت اين سيستم مي‌داند. او مشكلات اين سيستم را در ايران درمقايسه با كشور موفقي چون آمريكا باز مي‌كند. سپس مفهوم بومي‌سازي علم و دانش را مطرح مي‌كند و آن را يگانه رمز موفقيت علمي و اقتصادي مي‌داند. او مي‌خواهد كه دانشگاه و دانشگاهي از مردم جدا نباشند. او علم بومي را براي پاسخگويي به سوالات زندگي مردم مي‌خواهد.
كتاب نشت نشا، كتابي كوتاه و خواندني است كه دغدغه‌هاي ذهني بسياري از دانشجويان و فارغ‌التحصيلان دانشگاه‌ها، علي الخصوص دانشگاه صنعتي شريف، را مطرح مي‌كند و گرچه در پايان كتاب عجولانه به ارائه راه حل پرداخته است، خواندن آن بر ايآنها كه مي‌روند و آنها كه مي‌مانند مفيد است.

۱۳۸۵ اسفند ۱۴, دوشنبه

فونت خط نستعليق

امروز يكي از دوستانم اين لينك را برايم فرستاده بود كه مولفه‌اي است كه با نصب آن مي‌توان روي آفيس فونت نستعليق داشت. مشاهده خط نستعليق آن هم روي مونيتور فرحبخش است.

پيري

گفته اند به پاي هم، ولي ما به دست هم پير شديم.

پي‌نوشت. اين را امروز از مجري راديو پيام شنيدم، و الا من كه هنوز جوانم و كسي را هم پير نكرده‌ام.

۱۳۸۵ اسفند ۹, چهارشنبه

دو اتاق دارند با دو در

مدنی است که درگیر کارهای تسویه حساب با دانشگاه هستم و البته مشکلاتی هم دارم. یکی از مشکلاتم این است که استاد راهنمای بنده -که بسیار به امضایشان نیازمندم- معاون تحصیلات تکمیلی دانشگاه هستند و زمانهایی را در ساختمان تحصیلات تکمیلی می گذرانند. مشکل من این است که وقتی ایشان را در دانشکده جستجو می کنم، در دفترشان در تحصیلات تکمیلی هستند و وقتی به دفتر تحصیلات تکمیلی می روم در اتاقشان در دانشکده هستند!

ای کاش بتوانم ایشان را در میانه راه ملاقات کنم!

۱۳۸۵ دی ۱۲, سه‌شنبه

دخترم زن پدرم بود

پزشك قانوني به تيمارستان دولتي سركشي مي‌كرد. مردي را ميان ديوانگان ديد كه به نظر خيلي باهوش مي‌آمد. او را پيش خواند و با كمال مهرباني پرسيد كه: شما را به چه علت به تيمارستان آورده‌اند؟ مرد در جواب گفت: آقاي دكتر! بنده زني گرفته‌ام كه دختر هجده‌ساله‌اي داشت. يك روز پدرم از اين دختر خوشش آمد و او را گرفت و از آن روز، زن من مادرزن پدر شوهرش شد. چندي بعد دختر زن بنده كه زن پدرم بود پسري زاييد. اين پسر، برادر من شد زيرا پسر پدرم بود. اما در همان حال نوه زنم و از اينقرار نوه بنده هم مي‌شد و من پدر بزرگ برادر ناتني خود شده بودم. چندي بعد زن بنده هم زاييد و از آن روز زن پدرم خواهر ناتني پسرم و ضمنا مادر بزرگ او شد. در صورتي كه پسرم برادر مادربزرگ خود و ضمنا نوه او بود. از طرفي چون مادر فعلي من، يعني دختر زنم، خواهر پسرم مي‌شود، بنده ظاهرا خواهرزاده پسرم شده‌ام. ضمنا من پدر و مادر و پدربزرگ خود هستم، پسر پدرم نيز هم برادر و هم نوه من است! آقاي دكتر!‌ اگر شما هم به چنين مصيبتي گرفتار مي‌شديد،‌ قطعا كارتان به تيمارستان مي‌كشيد.

پي نوشت. اين را امروز با e-mail گرفتم. گذاشتم اينجا، با اين اميد كه وبلاگ نوشتن از سر بگيرم.

۱۳۸۵ مرداد ۲۲, یکشنبه

...

آقا جان اینکه بگی نفهمیده اذیت کردی چیزی رو عوض نمیکنه جز اینکه میگه هم اذیت کردی هم نفهم بودی!

۱۳۸۵ مرداد ۲۱, شنبه

Last Christmas

Last Christmas

CHORUS
Last Christmas
I gave you my heart
But the very next day you gave it away
This year
To save me from tears
I'll give it to someone special

CHORUS

Once bitten and twice shy
I keep my distance
But you still catch my eye
Tell me baby
Do you recognize me
Well
It's been a year
It doesn't surprise me
HAPPY CHRISTMAS
I wrapped it up and sent it
With a note saying
I love you
I meant it
Now I know what a fool I've been
But if you kissed me now
I know you'd fool me again

CHORUS

Crowded room
Friends with tired eyes
I'm hiding from you
And your soul of ice
My god I thought you were
Someone to rely on
Me
I guess I was a shoulder to cry on
A face of a lover with a fire in his heart
A man under cover but you tore me apart
Now I've found a real love you'll never fool me again

CHORUS

CHORUS

۱۳۸۵ خرداد ۳, چهارشنبه

سوم خرداد

امروز سوم خرداد است...
در شهری که آزاد شد، از آبادی چه خبر؟

۱۳۸۵ خرداد ۲, سه‌شنبه

قهوه دوم خرداد

در صبح بارانی دوم خرداد،
قهوه ای به داغی عشق، به سیاهی شب، و به تلخی جدایی،
گوارای شما باد...

پی نوشت.
خوب! که چی؟!

دوم خرداد

امروز دوم خرداد است...
): یا (: یا (): یا )(:

پی نوشت.
خوب! که چی؟!

Breaking The Habit

I don't want to be the one
Who battles always choose
...
So I'm breaking the habit
I'm breaking the habit
Tonight
...

۱۳۸۵ اردیبهشت ۳۰, شنبه

دوغریب

"دوغریب" نام کتابی است که لحظاتی پیش آن را به پایان بردم! فریده گلبو، نویسند کتاب، زندگی دو خانواده ایرانی را در قالب نامه هایی که زنان خانواده ها به هم نوشته اند، تصویر کرده است.

فرزانه و مینو دو دوست تهرانی هستند، که بعد از انقلاب ایران و شروع جنگ به دلیل مهاجرت فرزانه به پاریس، از هم جدا می شوند. آن دو، گریزان از تنهایی،به نامه نگاری می آغازند. فرزانه ازغربت می نویسد و مینو از غریبی! فرزانه از زندگی متفاوت مغرب زمین می نویسد و مینو از شیوه های جدید زندگی در وطنی که در آن زندگی می کند. فرزانه می نویسد که نمی تواند یپذیرد که فرزندانش به سبک غربی زندگی کنند و مینو از تغییر استاندارهای اخلاقی می نویسد و ناتوانیش در پذیرفتن آنها. هر دو از بد شدن زندگی شان می نویسند و کم شدن احساس خوشبختی شان. هر دو از تجربه های تلخشان می گویند، و با ارزشمند تلقی کردن آنها به خود و دیگری امید می دهند. هر دو به طرز دردناکی امیدوارند!

بیان ادبی داستان قوی نیست و داستان از لحاظ منطقی مشکلاتی دارد. نثر نامه ها از سادگی نامه های خصوصی فاصله دارد و به تشبیه های ناشیانه آلوده شده است. در بعضی قسمت ها از مطالبی سخن به میان آمده که بیشتر از اینکه به محتوای داستان مربوط باشد، ابراز علم نویسنده کتاب را نشان می دهد! با تمام این حرفها جوهره اصلی داستان قابل تأمل است. اینکه چه بر سر نسل انقلاب آمد، و بعد چه بر سر نسل جنگ، برای من مهم است، چرا که پدر و مادرم از نسل انقلاب هستند و من و برادرم از نسل جنگ! زندگی ای که امروز می زییم، حاصل گذشته ای پر فراز و نشیب است.

فریده گلبو از نسلی گفته است که سوخت و نسل بعد از خود را سوزاند. از مردمی که مردمی از کف نهادند ، از آدمهایی که گرگ شدند، از عشقهایی که نابود شدند، از امیدهایی که نقش بر آب شدند، و از زندگی هایی که نومیدانه رها شدند، گفته است.

صداقتی که مرا کشت!

دیروز بعد از ظهر، تلویزیون برنامه ای پخش کرد که مصاحبه ای بود با یک پزشک حاذق قدیمی. برنامه طبق روال عادی برنامه های اینچنینی پیش رفت و آقای دکتر از زندگی حرفه ای و علمی گذشته و حال خود گفت، و کمی هم از زندگی خانوادگی اش. نظرش را در مورد وضعیت کشور و دنیا و آخرت ابراز کرد، و نهایتاً وقت گفتن جمله پرمغز "پشت هر مرد بزرگ، زنی بزرگ ایستاده است"، شد. در این زمان آقای دکتر از همسر بزرگوار خود تشکر کردند، و گفتند اگر ایشان نبودند، موفقیتش بسیار دشوارتر می شد، چرا که خانم به لحاظ غذا و فضای آرام خانه، شرایط مناسبی را برای درس خواندن و فعالیتهای علمی من فراهم می نمودند، و رفتارشان به گونه ای بود که برای من ایجاد مزاحمت نمی کردند.

۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۸, پنجشنبه

تنبلی

مدتها بود که تنبلی نکرده بودم! مدتها بود هر چه لذت را بر خود حرام کرده بودم و هر چه خستگی را در تنم مجموع! نه کتابی، نه وبلاگی، نه آهنگی چنان که بشاید...
امروز بعد از آخرین امتحان میانترمم در دانشگاه صنعتی شریف، دارم تنبلی می کنم! خستگی روزها دارد از تنم به در می شود!
به تز و گزارش تز و تمرین تحویلی شنبه و امتحانات یک ماه آینده فکر نمی کنم! تنها از لحظه ای که در آن هستم، لذت می برم.

پی نوشت. موسیقی اینجا را نباید از دست داد.

۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۷, چهارشنبه

روباه

شازده کوچولو پی گلش رفت!
کسی سراغ روباه اهلی شده را نمی گیرد؟!

۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۶, سه‌شنبه

...

Show Must Go On
...
:)

۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

...

چشمانم می سوزند،
نفسم مزه اشک دارد.

نگاهم خالی است!
و لحظاتم کم کم از عطر تو عاری می شوند.

...

Don't try to fix me
!!!
I'm not broken
...

۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه

وارطان

آرزو

دلم می خواهد همه را بکشم جز تو!
خودم را هم بکشم!
و تو تنها بمانی؛ تنهای تنها...
مطمئنم که آن وقت، آرزو می کنی حضور مرا!

۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۶, شنبه

فراموشی

می گوید: آدمها به اهدافشان نمی رسند، چون اهدافشان را فراموش می کنند.
فکر می کنم: و اگر به اهدافشان برسند، ناراضیند؛ چون فراموش کرده اند که این همان چیزی است که می خواستند.

ترس

یک روز، یک پری را دیدم با لبخندی بر لب و برقی در چشمانش...

اول خوشحال شدم و بعد ترسیدم؛ خیلی ترسیدم...

آن قدر از فرار نگاهش ترسیدم، که نگاهم را از چشمانش پر نکردم.
آن قدر از رفتنش ترسیدم، که آمدنش را سلامی نگفتم.
آن قدر از ناشنیده ماندن حرفهابم ترسیدم، که هیچ نگفتم.
آن قدر از دور شدنش ترسیدم، که نگذاشتم نزدیک شود.

دیگر نمی خواهم بترسم...
یعنی می توانم؟!

۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۴, پنجشنبه

The Hardest Part

The Hardest Part is Letting Go NOT Taking Part
...

۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۳, چهارشنبه

سكوت سرشار از ناگفته‌هاست...

دلتنگيهاي آدمي را باد ترانه‌يي مي‌خواند،
روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده مي‌گيرد،
و هر دانه‌ي برفي به اشكي نريخته مي‌ماند. 


سكوت سرشار از سخنان ناگفته ا‌ست؛
از حركات نا‌كرده،
اعتراف به عشق‌هاي نهان ،
و شگفتي‌هاي به زبان نيامده،
دراين سكوت حقيقت ما نهفته است؛
حقيقت تو و من.


براي تو و خويش
چشماني آرزو مي‌كنم،
كه چراغها و نشانه‌ها را در ظلمات‌مان ببيند.
گوشي
كه صداها و شناسه‌ها را در بيهوشي‌مان بشنود.
براي تو و خويش
روحي
كه اين‌همه را در خود گيرد و بپذيرد.
و زباني
كه در صداقت خود ما را از خاموشي خويش بيرون كشد،
و بگذارد از آن‌چيزها كه در بندمان كشيده‌است سخن بگوييم.


گاه آنچه كه ما را به حقيقت مي‌رساند،
خود از آن عاريست!
زيرا تنها حقيقت است كه رهايي مي‌بخشد.


از بختياري ماست شايد
كه آنچه مي‌خواهيم يا به دست نمي‌آيد،
يا از دست مي‌گريزد.
 


مي‌خواهم آب شوم در گستره‌ي افق؛
آنجا كه دريا به آخر مي‌رسد،
و آسمان آغاز مي شود.
مي‌خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته يكي شوم.
حس مي‌كنم مي دانم؛
دست مي سايم و مي‌ترسم؛
باورمي‌كنم و اميدوارم؛
كه هيچ‌چيز با آن به عناد برنخيزد.
مي‌خواهم آب شوم در گستره‌ي افق؛
آنجا كه دريا به آخر مي‌رسد،
و آسمان آغاز مي شود.


چند بار اميد بستي و دام بر نهادي تا
دستي ياري‌دهنده،
كلامي مهر‌آميز،
نوازشي،
يا گوشي شنوا
به چنگ آري؟
چند بار دامت را تهي يافتي؟
از پا منشين!
آماده شو
كه ديگر بار و ديگر بار
دام بازگستري!


پس از سفرهاي بسيار
و عبور از فراز و فرود امواج اين درياي طوفان‌خيز،
بر آنم كه در كنار تو لنگر افكنم،
بادبان برچينم،
پارو وارهانم،
سكان رها كنم،
به خلوت لنگرگاهت درآيم
و دركنارت پهلو گيرم؛
آغوشت را بازيابم،
استواي امن زمين را،
زير پاي خويش.


پنجه در افكنده‌ايم با دست‌هايمان
به‌جاي رها شدن
سنگين، سنگين بر دوش مي‌كشيم، بار ديگران را
به جاي همراهي كردنشان
عشق ما نيزمند رهايي است،
نه تصاحب.
در راه خويش ايثار بايد،
نه انجام وظيفه.


سپيده‌دمان از پس شبي دراز،
در جان خويش آواز خروسي مي‌شنوم،
از دوردست،
و با سومين بانگش درمي‌يابم كه
رسوا شده‌ام.

زخم‌زننده،
مقاومت‌ناپذير،
شگفت‌انگيز،
و پرراز و رمز است،
آفرينش و همه‌ي آن چيزها كه شدن را امكان مي‌دهد.


هر مرگ اشارتي است،
به حياتي ديگر.


اين‌همه پيچ،
اين‌همه گذر،
اين‌همه چراغ،
اين‌همه علامت،
همچنان استواري به وفادار ماندن به راهم،
خودم،
هدفم،
و به تو.
وفايي كه مرا و تو را به سوي هدف راه مي‌نمايد.


جوياي راه خويش باش،
از اين سان كه منم!
در تكاپوي انسان شدن.
در ميان راه،
ديدار مي‌كنيم حقيقت را،
آزادي را،
خود را،
در ميان راه مي‌بالد و به بار مي‌نشيند،
دوستيي كه توانمان مي‌دهد،
تا براي ديگران مأمني باشيم و ياوري.
اين است راه تو من.


در وجود هركس رازي بزرگ نهان است،
داستاني، راهي، بيراهه‌اي
طرح‌افكندن اين راز،
راز من و راز تو،
راز زندگي،
پاداش بزرگ تلاشي پرحاصل است.
 


بسياروقت‌ها با يكديگر از غم و شادي خويش،
سخن ساز مي‌كنيم.
اما در همه‌چيزي رازي نيست.
گاه سخن گفتن از زخم‌ها نيازي نيست.
سكوت ملال‌ها، از راز ما سخن تواند گفت.


به تو نگاه مي‌كنم،
و مي‌دانم كه تو تنها نيازمند يكي نگاهي؛
تا به تو دل دهد،
آسوده‌خاطرت كند،
بگشايدت،
تا به درآيي.
من پا پس مي‌كشم،
و در نيمه‌گشوده به روي تو بسته مي‌شود.


پيش از آنكه به تنهايي خود پناه برم،
از ديگران شكوه آغاز مي‌كنم.
فرياد مي‌كشم كه تركم گفته‌اند.
چرا از خود نمي‌پرسم،
كسي را دارم
كه احساسم را،
انديشه و رويايم،
زندگيم را،
با او قسمت كنم؟
آغاز جداسري شايد از ديگران نبود.


حلقه‌هاي مداوم،
پياپي تا دوردست،
تصميم درست صادقانه؛
با خود وفادار مي‌مانم آيا؟
يا راهي سهل‌تر انتخاب مي‌كنم؟!
 


بي‌اعتمادي دري است
خودستايي و بيم، چفت و بست غرور است.
و تهيدستي ديوار است و لولا است،
زنداني را كه در آن محبوس راي خويشيم.
دلتنگي‌مان را براي آزادي و دلخواه ديگران‌ بودن،
از رخنه‌هايش تنفس مي‌كنيم.
تو و من
توان آن را يافتيم كه برگشاييم؛
كه خود را بگشاييم.


بر آنچه دلخواه من است، حمله نمي‌برم
خود را به تمامي بر آن مي‌افكنم.
اگر بر آنم كه ديگربار و ديگربار،
برپاي بتوانم‌خاست،
راهي به‌جز اينم نيست.


توان صبر كردن براي رويارويي با آنچه بايد روي دهد،
براي مواجهه با آنچه روي مي‌دهد،
شكيبيدن،
گشاده‌بودن،
تحمل‌كردن،
آزاد بودن.


چندان‌كه به شكوه درمي‌آييم،
از سرماي پيرامون خويش،
از ظلمت،
از كمبود نوري گرمي‌بخش،
چون هميشه مي‌بنديم دريچه كلبه‌مان را،
روحمان را.


اگر مي‌خواهي نگهم داري، دوست من!
از دستم مي‌دهي.
اگر مي‌خواهي همراهيم كني، دوست من!
تا انسان آزادي باشم،
ميان ما، همبستگي از آن‌گونه مي‌رويد،
كه زندگي هر دو تن ما را،
غرقه در شكوفه مي‌كند.


من آموخته‌ام،
به خود گوش فرا دهم،
و صدايي بشنوم
كه با من مي‌گويد:
اين لحظه مرا چه هديه خواهد داد؟
نياموخته‌ام گوش فرا دادن به صدايي را
كه با من در سخن است
و بي‌وقفه مي‌پرسد:
من بدين لحظه چه هديه خواهم داد؟


شبنم و برگها يخ‌زده‌است
و آرزوهاي من نيز.
ابرهاي برف‌زا بر آسمان درهم‌مي‌پيچد،
باد مي‌وزد و طوفان درمي‌رسد،
زخم‌هاي من مي‌فسرد.
يخ آب مي‌شود،
در روح من،
انديشه‌هايم.
بهار، حضور توست؛
بودن توست.


كسي مي‌گويد:
آري،
به تولد من،
به زندگيم،
به بودنم،
ضعفم،
ناتوانيم،
مرگم.


كسي مي‌گويد:
آري،
به من،
به تو،
و از انتظار طولاني شنيدن پاسخ من،
شنيدن پاسخ تو،
خسته نمي‌شود.


پرواز اعتماد را با يكديگر تجربه كنيم.
وگرنه مي‌شكنيم بالهاي دوستي‌مان را.
با درافكندن خود به دره،
شايد سرانجام به شناسايي خود توفيق يابيم.


زير پايم،
زمين از سم‌ضربه‌ي اسبان مي‌لرزد.
چهارنعل مي‌گذرند، اسبان،
وحشي، گسيخته‌افسار،وحشت‌زده.
به پيش مي‌گريزند.
در يالهاشان گره مي‌خورد، آرزوهايم.
دوشادوششان مي‌گريزد خواست‌هايم.
هوا سرشار از بوي اسب است
و غم
و اندكي خنده.


در افق،
نقطه‌هاي سياه كوچكي مي‌رقصند،
و زميني كه بر آن ايستاده‌ام،
ديگر باره آرام يافته است.
پنداري رويايي بود و همين.
روياي آزادي
يا احساس حبس و بند.


در سكوت با يكديگر پيوند داشتن،
همدلي صادقانه
وفاداري ريشه‌دار
اعتماد كن.


از تنهايي مگريز.
به تنهايي مگريز.
گهگاه آن را بجوي و تحمل كن.
به آرامش خاطر مجالي ده.


يكدگر را مي‌آزاريم،
بي‌آنكه بخواهيم.
شايد بهتر آن باشد كه دست به دست يكديگر دهيم؛
بي‌سخني.
دستي كه گشاده است،
مي‌برد،
مي‌آورد،
رهنمونت مي‌شود،
به خانه‌اي كه نور دلچسبش،
گرمي‌بخش است.


از كسي نمي‌پرسند
چه هنگام مي‌تواند خدانگهدار بگويد،
از عادات انسانيش نمي‌پرسند،
از خويشتنش نمي‌پرسند.
زماني به ناگاه،
بايد با آن روي در روي درآيد،
تاب آرد،
بپذيرد
وداع را،
درد مرگ را،
فروريختن را.

سروده‌ي مارگوت بيكل
ترجمه‌ي احمد شاملو

۱۳۸۵ اردیبهشت ۸, جمعه

چرا؟

اگر با من نبودش هیچ میلی
چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟

۱۳۸۵ فروردین ۲۹, سه‌شنبه

مسافری که رفت

"به کجا چنين شتابان
گون از نسيم پرسيد
دل من گرفته زينجا، هوس سفر نداري؟
ز غبار اين بيابان؟
همه آرزويم اما چه کنم که بسته پايم
به کجا چنين شتابان
به هر آن کجا که باشد به جز اين سرا سرايم
سفرت بخير اما، تو و دوستي خدا را،
چو ازين کوير وحشت
بسلامتي گذشتي، به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
"

شفيعي کدکني

پی نوشت. رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل (؛

۱۳۸۵ فروردین ۲۳, چهارشنبه

دشمنان من

ابرها رفتند.
یک هوای صاف، یک گنجشک، یک پرواز.
دشمنان من کجا هستند؟

«سهراب سپهری، هشت کتاب، حجم سبز، ورق روشن وقت»

۱۳۸۵ فروردین ۱۹, شنبه

بهارانه

بازهم بهاری آمد و پیام آور سالی شد،
سالی از عمری،
سالی از عمرهایی...

کم حرف شده ام ابن روزها، و اندکی پرکار.
احساس می کنم بسیار کارها باید انجام دهم، بی عجله...
اثر بهار نیست این احساس؛ اثر رو به پایان بودن یکی از مراحل زندگیم است. کارشناسی ارشد رو به پایان است و این یعنی پایان یک مرحله از زندگی من.
امسال برخلاف سالهای قبل برای مرور تقویم سال جدبد و بررسی تعطیلات مشتاق نبودم. چون برنامه از پیش تعیین شده ای ندارم.
احساس خوبی دارم، احساس آزادی و اختیار می کنم. چون می خواهم و می توانم برای مرحله بعدی تصمیم بگیرم و راهم را انتخاب کنم. برخلاف مراحل قبل، این بار آنقدر آگاهم و آنقدر خودم را می شناسم که راهی را انتخاب کنم که کمتر در پیمودنش دچار آزردگی شوم و این خیلی خوب است.
از این که به اینجا رسیده ام خوشحالم، هرچند شاید می توانستم وضعیت بهتری داشته باشم.

این روزها وقت بیشتری روی کارهایم می گذارم؛ و کارم بیشتر خواندن است تا نوشتن.
این روزها کار می کنم، و نفس می کشم، هوای بهار را...

آی گل پونه! نعناع پونه!
به صدایی که شنید، حلزون
از خانه خود آمد بیرون
به تماشای بهار!
«نیما یوشیج»

۱۳۸۴ بهمن ۲۴, دوشنبه

خاتمی

The only thing necessary for the triumph of evil is for good men to do nothing
Edmund Burke

تنها چیزی که برای پیروزی شر لازم است، آن است که انسانهای خوب هیچ کاری نکنند.
ادموند برک


پی نوشت.
از خواندن جمله بالا بی اختیار یاد "خاتمی" افتادم.
می دانم چرا!

۱۳۸۴ بهمن ۱۷, دوشنبه

۱۳۸۴ بهمن ۱۱, سه‌شنبه

پرندگان خارزار

افسانه ای است درباره پرنده ای که تنها یک بار در زندگیش آواز می خواند؛ آوازی زیباتر از هر آوازی که هر مخلوقی روی زمین بخواند. این پرنده لانه خود ترک گفته، به جستجوی درخت خاری می رود و از پای نمی نشیند تا یکی بیابد؛ آنگاه سینه خود را به بلندترین و تیزترین خار فرو می کند و می خواند آوازی را که به قیمت جانش تمام می شود. او می خواند و می میرد، اما جهان به شنیدن آواز او لبخند می زند. افسانه می گوید که خدا به شنیدن آواز او لبخند می زند....

این روزها را به دیدن سریال پرندگان خارزار گذراندم. زیبا بود، و حتی برای من که با سرعت بسیار بالا آن را تماشا کردم، قابل تأمل.
این سریال کوتاه زندگی کشیش جاه طلبی را به تصویر می کشد که در مراحلی از زندگی بر سر دوراهی انتخاب بین عشق و قدرت قرار می گیرد و گرچه عشق را تجربه می کند، ولی راه قدرت پیش می گیرد و تا آستانه پاپ شدن پیش می رود.
پرندگان خارزار، قصه جنگ انسان است و سرنوشت، قصه جنگ انسان است با خودش، قصه جنگ دایم تیرگی و روشنایی است. پرندگان خارزار از کارزار مرگ و زندگی می گوید و از پیروزی عشق.
پدر بریکاسارت ،کشیش ما، داستان را با برگزاری مراسم عشای ربانی در خانه خانم کارسون، پیرزن ثروتمند، در گوشه ای از استرالیا شروع می کند و در همان مراسم است که بیننده متوجه نظر خاص خانم کارسون به پدر روحانی می شود. خانم کارسون عاشق پدر روحانی است و در موقعیتهای مختلف به جلب توجه او می کوشد؛ ولی پدر در مقابل این وسوسه زمینی مقاومت می کند.
داستان با ورود کلیری ها، خانواده برادر خانم کارسون، وارد مرحله جدیدی می شود. علاقه شدیدی که بین پدر روحانی و مگی کلیری -دختربچه جذابی که برادرزاده خانم کارسون است و از قضا مورد بی توجهی خانواده، خصوصاً مادر خانواده- بوجود می آید، حسادت پیرزن برمی انگیزد، تا آنجا که سعی به دور کردن آن دو از یکدیگر می کند؛ لیک ناکام می ماند. او تصمیم به انتقام می گیرد.
مگی بزرگ و بزرگ تر می شود و عشق بین او و پدر روحانی همچنان جاریست.
حالا دیگر مگی زن جوانی شده است و عشق بین او و پدر روحانی، یعنی عشق ممنوعه. کشیش ها نباید ازدواج کنند، مگر اینکه از کشیش بودن دست بکشند؛ نخستین و سوسه... پدر زندگیش را وقف خدا می خواند. نه! او نباید ازدواج کند.
خانم کارسون می میرد و پدر برکاسارت را بر سر یک دوراهی بزرگ قرار میدهد؛ او دو وصیت برای پدر به جا می گذارد که در یکی اموالش –به ارزش سیزده میلیون پوند- را به خانواده برادرش بخشیده و در دیگری به کلیسا. او در نامه ای به پدر نوشته است که او می تواند به اختیار خود یکی از دو وصیت نامه را انتخاب کند. اگر پدر وصیت نامه دوم را انتخاب کند می تواند بواسطه این ثروت کلان پیشرفت فراوان کند، و این کار را می کند. او گرچه روی عشقش به مگی پا می گذارد، به واتیکان می رود، و گرچه مگی مطمئن است که او برمی گردد، در آنجا می ماند، تا آنجا که به مقام کاردینالی می رسد. وقتی این خبر به مگی می سد، ناامیدانه ازدواج می کند؛ ازدواجی بدون عشق با مردی که اهل زندگی نیست، و وقتی به اشتباه می خواهد که با یک بچه زندگیش را بهتر کند، اختلافش با شوهر به اوج می رسد و شوهر و بچه اش متنفر می شود.
پدر برکاسارت همیشه غمی با خود دارد، او هنوز مگی را به خاطر دارد؛ پس به توصیه دوستش که از دیدن گل رزی خشک شده لای انجیل او به رازش پی برده است به استرالیا می رود و به دیدار مگی که از شوهرش ناامید است. حاصل دیدارشان دین است؛ پسری که پدر را نمی شناسد و پدر نیز او را. دین نوزده سال بعد علیرغم مخالفت مادر به راه پدر می رود. دومین دوراهی؛ ماندن یا رجعت؟!
پدر برکاسارت با غمش به قدرت برمی گردد و پیش دوستش به گناه خود اعتراف می کند، و جواب می شنود که تو با این گناه از گناه بزرگتری که همانا کبر و غرور است، دور شدی. تو یک انسانی و با این گناه هرگز فراموش نخواهی کرد، انسانیتت را.
نوزده سال بعد که پدر به استرالیا برمی گردد، با اشتیاق پسر مگی -که در واقع پسر خود اوست- برای رفتن به واتیکان و کشیش شدن روبرو می شود و گرچه مگی به دوری از پیر راضی نیست، او را در این راه یاری می کند تا به مقام کاردینالی برسد. چرخ روزگار چنان می گردد که وقتی بعد از پنج سال، دین قصد بازگشت به خانه می کند، توقفی که در یونان داشته باشد. همین جاست که هنگام شنا در دریا مورد توجه دو دختر جوان قرار می گیرد که وقتی می خواهند به او نزدیک شوند طعمه موجها می شوند، و او قصد کمک به آنها می کند، ولی خود غرق می شود.
مگی که دیگر سنی از او گذشته است، تمام سختیها را فراموش کرده، پسر را انتظار می کشد، ولی خبر مرگ پسر را می شنود و با پدر برکاسارت روبرو می شود که برای اجرای مراسم تدفین آمده است.
مگی که پدر برکاسارت او را چون رزی می دانست، در این آخرین بزنگاه خار خود آشکار می کند و پرده از راز پسرشان دین برمی دارد. رازی که پدر روحانی شنیدنش نمی یارد.

پی نوشت.
۱) در حین دیدن فیلم به این موضوع فکر می کردم که وقتی قدرتی که رسیدن به آن مستلزم از دست دادن چیزی دوست داشتنی مثل عشق است، چنین وسوسه برانگیز است، چرا از آلودگی قدرت نسبتاً مطلقی که نصیب افراد می شود، متعجبیم؟!
۲) غرق شدن دین، بنوعی نابودگری شهوت را در مقابل زندگی آفرینی عشق تداعی می کرد.
۳) مگی بعد از مرگ پسر نزد پدر بریکاسارت از خدا شکوه می کند، که خدای تو هرچه دوست داشتنی را از من گرفت، دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم. پدر در جوابش می گوبد، ولی تو چیزی داری که در هیچ موقعیتی از تو گرفته نشد؛ عشق در وجود توست، عشقی که در هیچ شرایطی نمرد و در هیچ آتشی نسوخت.
۴) به نظر من داستان، بهترین روند یک قصه عشق با این شرایط را دارد و به بهترین شکل ممکن تمام می شود، آنقدر که هر پایان دیگری، زیبایی سریال را زیر سؤال می برد، ولی این پایان تلخ واقعاً آه از نهاد بیننده برمی آورد.


۱۳۸۴ بهمن ۵, چهارشنبه

آینه

یه روزی، یه خواننده ای به نام فرهاد خوند:

می بینم صورتمو تو آینه؛
با لبی خسته می پرسم از خودم:
«این غریبه کیه؟
از من چی می خواد؟
اون به من، یا من به او
خیره شده.»

باورم نمیشه هر چی می بینم؛
چشامو یه لحظه رو هم می ذارم.
به خودم میگم که این صورتکه؛
می تونم از صورتم ورش دارم.

می کشم دستمو روی صورتم؛
هر چه باید بدونم دستم میگه.
منو توی آینه نشون میده.
میگه: «این تویی،
نه هیچکس دیگه!

جای پاهای تموم قصه ها،
رنگ غربت تو تموم لحظه ها،
مونده روی صورتت،
تا بدونی،
حالا امروز چی ازت مونده به جا.»

آینه میگه:«تو همونی که یه روز،
می خواستی خورشیدو با دست بگیری؛
ولی امروز شهر شب خونه ت شده؛
داری بی صدا تو قلبت می میری.»

می شکنم آینه را تا دوباره،
نخواد از گذشته ها حرف بزنه.
آینه میشکنه،
هزار تیکه میشه؛
اما باز تو هر تیکه ش عکس منه.
عکسا با دهن کجی بهم میگن:
«چشم امیدو ببر از آسمون.
روزا با هم دیگه فرق ندارن؛
بوی کهنگی میده تمومشون.»

یه روزی یه شنونده ای شنید و بلاگید(نگاشت)!

...

گفتم به مه شبی: «برگو که عشق چیست؟»
گفتا: «در این زمانه عاشق بگو که کیست؟‌»
گفتم که «من ولیک...»
گفتا «برو مایست.»

رفتم به کوی یار٬ یک شب نه بل هزار٬
مجنون و بیقرار٬ فارغ ز هست و نیست.
لیکن چو در گشود٬
گفتا: «برو مایست.»

امشب دگر نه ماه بر آسمان شده است٬
نه یار ماهرو بر ما عیان شده ست.
اشکم ولی به روی٬ امشب روان شده ست:
«کاخر غم تو چیست ؟‌»
گویم: «برو٬ مایست ...»

نقل از «دیوونه»

...

از دیشب شروع کرده ام به خواندن آرشیو وبلاگ «دیوونه». الان هم رسیده ام به اینجا:

... راست گفته است سارتر:‌ «این جهان و این جهانیان استفراغ است ! » پروانه ی شمع اگر همچون مرغ خانگی نه بر گرد شمع٬ که در پی خروس میرفت زندگی در زیر پایش رام میگشت و آسمان بر بالای سرش به کام ... و شمع پروانه٬ اگر همچون خروس٬ نه در انتظار پروانه٬ که در پی مرغ خانگی میخواند٬ دسته دسته مرغان کیلویی از همه رنگ گردش حلقه می بستندو بر سرش آوار می شدند که جهان را از بهر اینان ساخته اند.
زندگی آن ندای مرموز و شور انگیزی که شمع و پروانه را به هم میخواند و نمیشود. با خویشاوندی این دو بیگانه است. جهان خانه ی این دو نیست. و از این است که سرنوشت عشقی که با مردم این اقلیم ناساز است٬ جز سوختن پروانه و گداختن شمع نیست. یکی خاکستر میشود و دیگری اشک و ... پایان.

( گفتگو های تنهایی - بخش دوم)

۱۳۸۴ بهمن ۴, سه‌شنبه

تو

از من می گویی؟
آری از تو می گویم
تو که به غرور
از غروب سان می بینی
بی که هر عصر
کوه بداند که اگر با اندیشه ی پیشواز تو
دریا شود
به ناگاه سد می شوی
از من می گویی؟
آری از تو می گویم
تو که به شعور
در طلوع جان می بینی
بی که هر صبح
دریا بداند
که اگر با اندیشه ی بدرقه ی تو
کوه شود
به ناگاه می شوی
از من می گویی؟
آری از تو می گویم

«محمد حقوقی»

۱۳۸۴ دی ۲۱, چهارشنبه

این یك قصه است، باورش كنید!

شخصیت اصلی دو رمان چاپ شده مسعود بهنود، "امینه" و "خانوم"، نیز رمان چاپ نشده اش، زن هستند.

۱۳۸۴ آذر ۲۶, شنبه

بهانه!

بلاتکلیفم!
مث کتاب فراموش شده یی
رو نیمکت یه پارک سوتُ کور
کا باد دیوونه
نخونده ورقش می زنه!

«یغما گلرویی»


این را نوشتم تا بهانه ای برای بروز نکردن وبلاگم آورده باشم و بگویم که دیروز تصادفاً از کنار شهر کتاب نزدیک خانه می گذشتم. آنقدر وقت داشتم که وسوسه شوم به تو رفتن و آنقدر وقت داشتم که تو بروم و گشتی بزنم. "یغما گلرویی" نام آشنایی بود که در یکی از کتابهای یکی از قفسه ها توجهم را به خود جلب کرد. گرچه چندسالی می شود که این آشنا آوازه ای به هم زده، ولی من سال گذشته بود که در کنسرت موسیقی پاپ دانشگاه، ترانه هایش را برای اولین بار شنیدم و چنان علاقه مند شدم که متن شعرها را نگاه داشتم. قصه کوتاه کنم، کتاب "اینجا ایران است و من تو را دوست دارم" یکی از کتب مجموعه اشعار این شاعر است، که آن را خریدم و خواندنی یافتم. شعر بالا از این کتاب است. شاعردر این کتاب با لحن رایج بین جوانان امروزی سخن گفته است.

۱۳۸۴ آذر ۲۵, جمعه

فقط به خاطر تو!

هر روز میام می خونمت،
فقط به خاطر تو!
از راه دور می بوسمت،
فقط به خاطر تو!
دلم وبلاگی نمی خواد،
فقط به خاطر تو!
وبلاگ تو بسه برام،
فقط به خاطر تو!

فقط به خاطر تو،
رایانه ام روشن میشه،
دسکتاپ کامپیوترم،
درست مثل گلشن میشه!

رایانه متصل میشه،
فقط به خاطر تو!
اتصالش کامل میشه،
فقط به خاطر تو!
جز IE چیزی نمی خوام،
فقط به خاطر تو!
یه پنجره بسه برام،
فقط به خاطر تو!

تا آخر دنیا میرم،
به دیدن خدا میرم،
میرم به جنگ فیلترینگ،
میشکنمش با یه کلیک.
فقط به خاطر تو،
برای خوندنت جون می دم،
معنی وبلاگ خوندنو،
به آدما نشون می دم!

وبلاگ من بِروزشده،
فقط به خاطر تو!
شبم به سان روز شده،
فقط به خاطر تو!

۱۳۸۴ آذر ۸, سه‌شنبه

...

ای سپیده دم
ای خورشید
یاری کن تا امروز را بسازم
امروز،
فقط امروز، برای ساختن دنیا کافیست...

«آنتوان سنت اگزوپری»

۱۳۸۴ آبان ۱۷, سه‌شنبه

...

... به ما هر چه که نداشتيم را نشان دادند تا هر چه داشتيم را نبينيم. ...

این نوشته دلتنگستان عجیب به دلم نشست.

۱۳۸۴ مهر ۲۷, چهارشنبه

تناقض!

زیاد پیش می آید که در رفتار کسی تناقضی ببینم. تناقضی از نوع عدم همخوانی حرفهای مختلف یا عدم همخوانی حرف و عمل یا از نوع... غریب نیست. اصلاً، طبیعی است، که انسان موجودی است احساسی و مهمتر از آن موجودی است که تغییر می کند.

گاه، در کوتاه مدت، در رفتار یک نفر تناقض هایی را می بینم که مرتب تکرار می شوند. مثلاً از فردی که ادعا به داشتن اعتقادی خاص یا ویژگی شخصیتی خاصی دارد، عملی سر می زند که متناقض با آن ادعا به نظر می رسد.
به فکر فرو می روم! به گمانم سه وضعیت کلی محتمل است:
1) دیدگاه خوش بینانه. آن شخص بر آنچه که می گوید و انجام می دهد واقف است، و وقوف او نسبت به من بیشتر است. احتمالاً او چیزهایی می داند یا می بیند که من نه!
2) دیدگاه بدبینانه. او فاقد ثبات شخصیت است!
3) دیدگاه پارانوئیدی: او نقش بازی می کند!

زمان حقیقت را نشان خواهد داد.
تجربه ثابت کرده است که هر سه دیدگاه بالا می توانند درست باشند.
در این میان احتمال درستی دیدگاه سوم توجهم را جلب می کند. کسی که خوب نقش بازی کند، یا بازیگر خیلی خوبی است یا نقشی که بازی می کند، با شخصیتش همخوانی دارد. معمولاً افراد سعی دارند خود را بهتر از آنچه هستند نشان دهند، پس معمولاً نقش هایی هم که بازی می شوند، نقش شخصی بهتر هستند، شخصی موفق تر، قوی تر، مهربان تر و... نقش هایی بازی می شوند که به موفقیت و محبوبیت بیشتر منجر شوند. (همه تجربیات من از این نوع بوده اند، هیچکس را ندیده ام که نقش شخصی دون مایه را بازی کند!)
وقتی به کارهای بازیگران مختلف نگاه می کنم، می بینم که معمولاً آنها در هر نقشی که بازی کنند، مثبت یا منفی، مشترکاتی را حفظ می کنند که به نظر من بخشی از خود واقعی آنهاست.
از این نتیجه می گیرم که شارلاتان هایی که به هر دلیلی برای دیگران نقش بازی می کنند، نقش شخصی بهتر را بازی می کنند، ذراتی از خوبی و مهمتر از آن تمایلی به خوب بودن در خود دارند، ولی...

بماند...



۱۳۸۴ مهر ۱۹, سه‌شنبه

فقر فرهنگی

از وقتی خودم را شناختم، از وقتی فهمیدم به من می گویند دختر و دیگرانی هم هستند که به آنها می گویند پسر، از وقتی که فهمیدم من به جامعه زنان تعلق دارم و آنها به جامعه مردان، تبعیض را احساس کردم و چنین دریافتم که اکثر آنها که مثل من به جامعه زنان تعلق دارند، همین احساس را دارند و به حقوق تضییع شده شان فکر می کنند. کسانی را دیدم که نارضایتی افسرده شان ساخته بود و کسانی را که راه مبارزه در پیش گرفته بودند. کسانی را دیدم که در مبارزه شکست خورده بودند، و کسانی را که پیروزی هایی داشتند.
نمی خواستم افسرده شوم، خواستم به مبارزان بپیوندم، که به سخنرانان پیوستم و از فقرفرهنگی سخن گفتم! ختم ماجرا اینکه ژست روشنفکری گرفتم و به فکر فرو رفتم!

در جامعه ای که تبعیض وجود دارد، تبعیض جنسیتی هم وجود دارد.
تبعیض، در لغت به معنای ترجیح دادن بعضی بر بعضی دیگر است. تبعیض یعنی اینکه قدرتی کسی را بر اساس معیاریا معیارهایی غیر از شایستگی- که آن هم نسبی است- به جایگاه مادی یا معنوی برساند. تبعیض یعنی اینکه قدرتی شایستگی های کسی اغراق کند و او را از نظر مادی یا معنوی به جایگاهی برساند که فراتر از واقعیت شایستگیهای آن شخص است. این قدرت می تواند معلم یک کلاس درس در یک دبستان کوچک باشد یا استاد یک دانشگاه بزرگ. ابن قدرت می تواند انجمن اولیا و مربیان یک دبیرستان باشد یا یک گروه دانشجویی. این قدرت می تواند دستگاه حکومتی یک جامعه باشد یا افکار عمومی آن جامعه، عرف جامعه.
تبعیض همان چیزی است که من، تو و او بارها احساس کرده ایم و آن قدرت کذایی از نوع همان قدرتهاست که بارها دیده ایم.

در حال حاضر دلیلی نمی بینم که بخواهم نوع خاصی از تبعیض، تبعیض جنسیتی، را جدا کنم و به آن بپردازم. مشکل جامعه ما تبعیض به معنای عام آن است و نه فقط تبعیض جنسیتی.
به نظر من یکی از عوامل رکود و افسردگی یا در مقابل آن خودخواهی و بی مسؤولیتی تبعیض است، همین طور یکی از عوامل مهاجرت نبروهای انسانی(یا فرار مغزها).
از این دیدگاه دو دلیل برای مهاجرت نیروی انسانی وجود دارد:
1- شخصی که دارای استعداد خاص است، احساس کند که به خاطر تبعیض هایی که وجود دارد نمی تواند از قابلیت های خود استفاده کند و تصمیم به مهاجرت بگیرد.
2- شخصی به خاطر تبعیض هایی که وجود دارد، به پیشرفتهایی که نائل آید، و دچار توهم نخبگی شود و تصمیم به مهاجرت بگیرد!

به باورم، آنچه که تبعیض را در جامعه نهادینه می کند، ناآشنایی با مفهوم حق است، همان حقی که هر روز بارها کف دست صاحبانش قرار می دهیم، همان حقی که هر روز در پی گرفتن آن روان می شویم.
مفاهیم پیچیده حق را حقوق دانان می دانند، ولی گمان کنم ساده ترین مفهوم حق را در این قول معروف می توان یافت:
«آنچه برخود می پسندی، بردیگران هم روا دار و آنچه بر خود نمی پسندی، بر دیگران هم مپسند.»
این قول معروف را ما از قول امام علی (ع) به یاد داریم و مردم دیگر فرهنگ ها و مذاهب از قول بزرگان خودشان.
یادم می آید این جمله را در درسی از کتاب فارسی دوم دبستان آورده بودند که در مورد صف، نوبت، و حق تقدم صحبت می کرد.

صف ها افرادی را که برای به دست آوردن موقعیتی، مثلا گرفتن کالا یا دریافت خدمتی، می کوشند اولویت بندی می کند. معیار اولویت بندی همیشه مشخص است: زمان ورود به صف.
سالهاست که مردم در صف می ایستند، و می دانند که صف کارها را نظم و سرعت می بخشد؛ ولی به نظر می آید که نوعی نارضایتی درونی نسبت به این پدیده[!] در جامعه وجود دارد! راه دور نمی روم! مثال خاص هم نمی زنم! از دانشگاه می گویم که محل تجمع و البته پرورش نخبگان است! همان نخبگانی که پدیده فرار مغزها را شکل می دهند!
دو صف وجود دارند که یا تشکیل نمی شوند، یا در صورت تشکیل شباهتی به صف ندارند: یکی صف بوفه خانمها و یکی صف پشت در آتاق پذیرش در زمان ثبت نام.
از حرکات حمله ای مردم هنگام سوار شدن به مترو حرفی نمی زنم. از کلک ها و دروغهای کوچک و بزرگ برای بدون نوبت سوار شدن در اتوبوس چیزی نمی گویم. از خیلی چیزهای دیگر هم چیزی نمی گویم!
وقتی آدمهای مساوی در موقعیتهایی چنین کوچک خودخواهند و زیاده خواه، قدرت آفتی است. قدرت آفتی است که آنان که حق خود نمی شناسند را دچار می کند که فرهنگ اعتراض در جامعه ما وجود ندارد.

یارای آنم نیست که تحلیل قدرت کنم، ولی یک مثال از نقش اعتراض صحیح خالی از لطف نیست، که از کتاب روانشناسی اعتراض نقل می کنم:
در یکی از شهرهای فرانسه که قانون بوده است مردم هنگام عوض کردن خط اتوبوس مجدداً بلیط ندهند، مسؤولین یکی از خطوط قانون شکنی می کنند و اقدام به دریافت دوباره بلیط می کنند. مردم ناراضی می شوند ولی تا مدتها جز غر زدن کاری انجام نمی دهند، تا اینکه کسی تصادفاً به این موضوع پی می برد و به مسؤولین مربوطه اطلاع می دهد و مشکل به سرعت حل می شود.
گذشته از این که این داستان چقدر صحت داشته باشد و گذشته از اینکه اینجا فرانسه نیست، ولی گاه پیش می آید که مشکلاتی وجود دارند که واقعاً کوچنکند و به راحتی قابل حل، ولی ما راه حلها را از خود دریغ می داریم. راه دور نمی روم و وارد جامعه نمی شوم! در اختلافات بین فردی خیلی کوچک چگونه به رفع سوءتفاهم ها می پردازیم؟! چقدر به آرامش خود و دیگران اهمیت می دهیم و بدون افراط و تفریط راه اعتدال طی می کنیم؟ چقدر طریق ادب در پیش می گیریم؟ چقدر به خودمان حق می دهیم و چقدر به دیگران؟

نمی گویم که گمگشتگی حق است و بی قانونی و قانون شکنی. نمی گویم که وقتی حق نباشد، قانون هم نیست که "من" دلپذیرترین قانونها را وضع می کند. فقط آرزو می کنم که اندکی-فقط اندکی- حق شناس شویم.

پی نوشت. شاید ادامه داشته باشد!

۱۳۸۴ مهر ۱۳, چهارشنبه

قربانی و قربانی تر!

نوشته ای کوتاه خواندم که از وضعیت نامناسب محل های کار برای خانمها گفته بود و لزوم مراقبت شوهران و پدران از همسران و دخترانشان. خیلی ساده و روشن، این یعنی دیدگاه مردانه غالب در ایران و شاید دیدگاه خیلی مردان دیگر از خیلی کشورهای دیگر. قصد تحلیل فمینیستی ندارم، فقط چند سؤال و اندکی تأمل! آیا فقط زنان و دختران در خطرند؟! ایا هیچ مرد و پسری، در تنهایی یا در جمع، هیچگاه احساس خطر نمی کند و نباید احساس خطر کند؟ اخبار تجاوز به پسران هم در روزنامه ها نوشته می آید همانطور که قتل و ضرب و شتم و دیگر جرائم. وقتی خشونت جامعه را مبتلا کرده باشد، مرد و زن هر دو صدمه می بینند، هر چند چیزی مثل غیرت نوع خاصی از جرائم را زیر ذره بین ببرد و دسته ای از قربانیان را قربانی تر ببیند. خشونت همه را قربانی می کند، نگهبانی کردن از قربانیان بالقوه منطقی نیست که خود نگهبان یک قربانی بالقوه است!
باید برای رفع فقر فرهنگی بکوشیم. وقتی فقر هست، نیاز هم هست، و نیازمند به هر طریقی در صدد رفع نیازش بر می آید.

۱۳۸۴ شهریور ۱۹, شنبه

...

Cloudless days are fine, but remember: some pottery gets pretty fragile sitting in the sun day after day after day
CHARLES R. SWINDOLL, 1934

۱۳۸۴ شهریور ۱۴, دوشنبه

بی وفا

داستانی خواندم که مرا ترغیب کرد به دیدن فیلم "بی وفا"(Unfaithful)، که نزدیک دوسال بود در اتاق مجاور بود و من ندیده بودمش.
در "بی وفا" زنی دیده می شود که شوهر دارد و یک پسر نه ساله که بزودی ده ساله می شود، از زندگیش راضی است و همسر و فرزندش را دوست دارد. یک اتفاق، یک مرد جوان را وارد زندگیش می کند، و با ورود اوست که داستان (شاید تکراری) وسوسه، تردید، گناه، پشیمانی رخ می دهد.
محور اصلی فیلم، حول جمله ای شکل می گیرد که مرد جوان در اولین دیدار از یک کتاب- کتابی که به زن هدیه می شود- برای زن می خواند:
"Be happy for this moment, for this moment is your life."
و جریان به سمتی هدایت می شود که به مخاطب بگوید همیشه چنین نیست. گاه گاهی انتخاب لحظه ای آدمی بر بسیاری لحظاتی که خواهند آمد، تأثیرگذار خواهد بود و در این فیلم، همچنان که به انتها نزدیک می شویم، این را می توان دبد. زن که بسیاری لحظه ها را دریافته بود، نگاهی به پشت سر و نگاهی به پیش رو می اندازد و از کردار خود پشیمان می شود، بدون اینکه بداند همسرش همه چیز را می داند؛ و همسرش که با غروری شکسته از ماجرا مطلع شده و به قصد گفتگو به دیدن مرد جوان رفته است، یک لحظه، فقط یک لحظه، از کنترل خشم خود ناتوان می ماند و مرتکب قتل می شود، مرتکب عملی که باید به خاطر آن پاسخگو باشد.
او که واقعاً به زندگی کردن در لحظه معتقد بود- مرد جوان- در لحظه زندگی کرد و در لحظه مرد؛ بدون اینکه چیزی از او باقی بماند...
وقتی فیلم را دیدم، به "خیانت" فکر کردم. خیانت یکی از واقعیتهای تلخ جوامع بشری است. گمان کنم، هر کسی، حداقل هنگام مطالعه صفحه حوادث روزنامه ای، با آن مواجه شده باشد و لحظه ای به آن فکر کرده باشد.
به طور عام، خیانت یا عهدشکنی، رفتاری است از جنس دروغ، دروغی که در همه مذاهب و فرهنگ ها رفتاری مذموم شمرده شده است؛ و به گمان من مصادیق آن تا حدی به فرهنگ و عرف جامعه ای که خیانت در آن رخ می دهد بستگی دارد؛ یعنی ممکن است رفتاری در یک فرهنگ خیانت محسوب شود و در فرهنگ دیگر نه.
معمولاً در هر خیانت، دو و گاه سه نقش اصلی وجود دارد: خائن، کسی که مورد خیانت قرار گرفته است، و گاه همدست خائن. کدام یک گناهکار اند؟
خائن عهدشکن؟ شاید... شاید او بیماردل آدمی باشد معتاد به خیانت، یا هوسران آدمی باشد خودخواه، و برای رسیدن به خواسته هایش حاضر به هر کاری باشد. شاید دچار توهم روشنفکری باشد و عمل خود را خیانت نداند. شاید ابله بشری باشد فریب خورده... و شاید بی دلیل چنین نکرده باشد. شاید یک خوسته طبیعی را دنبال می کرده است، یک نیاز را، و نه لزوماً یک هوس را. شاید عهدی شکسته شده باشد، که از اول نمی بایست بسته می شد. شاید...
کسی که مورد خیانت قرار گرفته است؟ شاید... شاید او کم خرد آدمی باشد که همیشه مورد خیانت قرار می گیرد. شاید ظالم آدمی باشد که کس را یارای حفظ عهد با او نیست یا مغرور آدمی که برای حفظ عهدهایش با دیگران هیچ تلاشی نمی کند.
همدست شخص خائن؟ شاید... شاید او فرصت طلب آدمی باشد، که در کمین فرصتی است که از ضعف دیگران به نفع خود استفاده کند... و شاید ساده لوح آدمی باشد که شیطان صفت آدمی او را شریک خیانت خود کرده است.
شاید هیچکس گناهکار نباشد! چندی پیش در کتابی، مطلبی خواندم با این مضمون که درون هر انسانی، فرشته ای است و شیطانی؛ شرایطی که فرد در آن قرار می گیرد، در قدرت گرفتن فرشته یا شیطان نقشی تعیین کننده دارد. اگر آن اتفاق می افتاد، اگر آن اتفاق نمی افتاد...

۱۳۸۴ شهریور ۱۰, پنجشنبه

یک نگاه

بخش فارسی بی بی سی در بخش صدای شما ضمن نقل خبر خودکشی نوجوان 17 ساله که مادرش او را هنگام استفاده کردن از عکسهای پورنوگرافی غافلگیر کرده بود، و البته خبر نجات یافتن او، نقش تصاوير بی پروا در نگرش جنسی جوانان را به بحث گذاشته است و از راه حل ها پرسیده است. در قالب کلی، نتایج بحث به این شرح است:
- 71 نفر در بحث شرکت کرده اند.
- 32 نفر(45%) قائل به روش های ممانعت و جلوگیری هستند و معتقدند که باید راه های دستیابی به تصاویر مستهجن و غیراخلاقی را بست. 6 نفر از 32 نفر (8.5% کل) انتشار تصاویر غیراخلاقی را اقدام توطئه گرانه دشمنان می دانند.
- 30 نفر(42.25%) ضمن اینکه می گویند به دلیل افزایش روزافزون تولیدات غیراخلاقی امکان برخورد جلوگیرانه وجود ندارد، قائل به اطلاع رسانی و آموزش بموقع مسائل جنسی هستند و در عین حال معتقدند که باید امکان ارتباط سالم با جنس مخالف وجود داشته باشد، و تنها راه ارتباطی ازدواج نیست.
- 9 نفر(12%) قائل به آزادی مطلق هستند.

پی نوشت. اگر بتوان شرکت کنندگان در این بحث را یک نمونه آماری از کابران اینترنت قلمداد کرد، با توجه به اینکه نوعاً انتظار می رود، کاربران اینترنت، با اطلاع رسانی رابطه بهتری نسبت به دیگران داشته باشند، به نظر می آید، اکثریت ایرانیان روشهای جلوگیرانه را در مورد مسائل جنسی مدنظر داشته باشند؛ و این بدین معناست که برای اطلاع رسانی باید بر مقادیری اینرسی غلبه کرد، و به نظر می آید با توجه به معضلی مانند ایدز غلبه بر این اینرسی گریزناپذیر باشد.

جنون انقلابی

امروز پس از بروز جنون انقلابی، به میدان انقلاب رفتم و دوری در بازار کتاب زدم، و خریدی کردم. وقتی تصمیم به بازگشت گرفتم، خودم را مقابل "سینما سپیده" یافتم که این روزها فیلم "خیلی دور، خیلی نزدیک" را بر پرده دارد. وقتی دیدم که چیزی به شروع فیلم نمانده، وسوسه شدم که آن را ببینم و دیدم.
"خیلی دور، خیلی نزدیک"، داستان یک پزشک متخصص مغز و اعضاب است که -مثل خیلی از خانواده های هم سطح خود در فیلم های مشابه- جدا از همسرش، همراه با پسرش زندگی می کند، و به علت تمرکز زیاد بر کارش، به اندازه کافی به پسرش نزدیک نیست. او پس از مطالعه وضعیت پسر که دچار حملات سردرد است به بیماری سخت او پی می برد و به دنبال او که برای رصد ستارگان به کویر رفته است، روان می شود. او که به خدا اعتقاد ندارد، دچار بادهای کویری شده، زیر ماسه ها دفن می شود. اما...
فیلم خوبی است، گرچه سوژه جدیدی ندارد، و حرف جدیدی نمی زند.
فضای کویری فیلم، کاملاً گیراست.
فیلم چند گفتگوی قوی دارد.
اختلافات فکری و فرهنگی شخصیت های داستان به خوبی نمایش داده شده اند.
در بخشی از فیلم به مشکلات پزشکان، مخصوصاً در مناطق محروم، پرداخته شده است و البته به تأثیر فقر فرهنگی در سلامتی افراد و رویکرد بیمار و اطرافیانش به بیماری.
"خیلی دور، خیلی نزدیک" صحنه هایی دارد از کارآمدی های فن آوری نو، و از زمان ها و مکان هایی می گوید که فن آوری به کار نمی آید.
عیب بزرگی که در فیلم احساس کردم، وضوح بیش از حد پیام فیلم بود. انگار سازنده فیلم پیامش را سر مخاطب فریاد می کرد، و نتیجه اینک بیننده قادر می شد پایان ماجرا را حدس بزند.

در کل باید بگویم، دیدن فیلم لذت بخش است.

۱۳۸۴ شهریور ۴, جمعه

مرد است و حرفش!

بسیار پیش می آید که درباره عملکردمان به کسی توضیح می دهیم. درباره کاری که در گذشته انجام داده ابم، یا آنچه در حال انجام آن هستیم حرف می زنیم، از عقایدمان می گوییم و انگیزه هایمان برای انجام کارها. بسیار پیش می آید که از عقایدمان بگوییم و آنچه که در آینده قصد پرداختن به آن را داریم.
سخن گوینده، انتظاری در شنونده ایجاد می کند برای رسیدن آینده مزبور و مشاهده عملکردی که از آن حرف زده است. گویی "قراردادی نانوشته" بسته شده است.
پیش می آید- نمی گویم زیاد- که خلاف حرفهای گذشته مان عمل کنیم، خلاف قراردادهای نانوشته مان با کسانی که روزی شنونده حرفهایمان بوده اند. آن روز ممکن است که طرف قراردادمان سری به "نانوشته عهدنامه" بزند و آن را مرور کند. آن وقت ممکن است ما به عهدشکنی محکوم شویم، با "حکمی نانوشته".

اصولاً، (شاید به عنوان مصداقی از اینرسی!) انسانها از یکدیگر توقع ثبات و یکپارچگی دارند، و غالباً بدون در نظر گرفتن عامل زمان و مهمتر از آن محیطی که دیگری در آن به سر می برد، انتظار دارند که پایدار بماند و کوچکترین چشمپوشی و گذشتی را دریغ می دارند.
عدم وجود هماهنگی بین گفتار و کردار فرد می تواند ناشی از آن باشد که افراد قبل از اینکه برای نخستین بار با موقعیت عمل مواجه شوند، درک کاملی ازآن وضعیت فرضی ندارند و تنها بر اساس باورهایی که در موقعیت های دیگر زندگی خود به دست آورده اند، یا آنچه که از تجارب یا تنها سخنان دیگران آموخته اند، در مورد خود پیش بینی می کنند، و طبیعی است که وقتی با واقعیت برخورد کردند، رفتاری متفاوت با حرفهای گذشته شان داشته باشند. ولی بسیار دیده ایم که اشخاصی را هم که تنها بر اساس عیبجویی از دیگران، در مورد اعمال دیگران اظهارنظر می کنند و از عقاید خود می گویند و آنکه در موقعیت مشابه چه ها می کردند. از قضا روزی در موقعیت موردنظرشان قرار می گیرند، ولی از آن رفتار آرمانی خبری نیست. و گاه فقدان همخوانی حرف و عمل، حکایت فرصت طلبی است و شکار لحظه ها و موقعیت ها.

با تمامی این حرفها، رشته قول معروف "مرد است و حرفش" و تمایل افراد برای گفتن آن سر دراز دارد. پس، می گذرم.

۱۳۸۴ مرداد ۳۱, دوشنبه

اینرسی

اینرسی، لختی، یا ماند، تمایل جسم است به حفظ وضعیت فعلی. یعنی جسم ساکن تمایل به حفظ سکون دارد و جسم متحرک تمایل به ادامه حرکت بر خط مستقیم، با سرعت ثابت. برای غلبه بر اینرسی نیرو لازم است. در واقع، اینرسی در مقابل تغییر موقعیت حرکتی نوعی مقاومت ایجاد می کند.
غریب نیست که وجود این خاصیت که موجب ثبات در اشیاست، بر ضرورت وجود علت برای رویدادها دلالت می کند؛ چرا که به حرکت واداشتن یک جسم ثابت نیازمند اعمال نیرو است، و چنین است از حرکت باز داشتن یک جسم متحرک.

مفهوم فیزیکی اینرسی را در جهان اشیای بی جان بگذاریم و در دنیای انسانها به جستجو بپردازیم. اینرسی را می توان در درون انسانها یافت و نیز در پیرامون آنها. هر جا تغییر، تحول و پویایی وجود دارد اینرسی نیز وجود دارد.

تغییر، چیزی است که هر لحظه با انواع مختلف آن مواجهیم؛ تغییر آب و هوا، تغییر دما، تغییر موقعیت، تغییر مسیر، تغییر رژیم غذایی، تغییر لباس، تغییر دکوراسیون منزل، تغییر وضعیت روحی یا جسمی، تغییر نظر و عقیده، تغییر اتوموبیل، تغییر مدرسه، تغییر دوستان، تغییر همکاران، تغییر رئیس شرکت، تغییر شغل، تغییر رئیس جمهور مملکت، تغییر برنامه های رادیو و تلویزیون، و تغییرآدمها.

اینرسی در معیت تغییر، ماهیت خود را آشکار می کند، و تغییر هر چه که باشد، معمولاً نوعی اینرسی به همراه دارد، در کسی که مستقیماً با تغییر سر و کار دارد، در محیط خارجی، یا در هر دو. برای مثال، فرض کنید، خانواده ای تصمیم به تعویض منزل خود می گیرند، منزلی که روزهایی را در آن سپری کرده اند و طبیعتاً خاطراتی از آن دارند. تصور جاگذاشتن همین خاطرات که لزوماً شیرین هم نیستند، می تواند نقش اینرسی داشته باشد، برای آنان که قصد تعویض منزل دارند، و ناراحتی موقت همسایه ها از اینکه یک همسایه و دوست خوب را از دست می دهند، یا حسادت یک آشنا، نمونه ای از اینرسی ایجاد شده در محیط اطراف هستند.

این دو نوع اینرسی می توانند اثر متقابل تقویتی یا تضعیفی نیز داشته باشند:
مثلاً فرض کنید یکی از اعضای یک خانواده تصمیم بگیرد به شهر دیگری برود. به خاطر وابستگی های عاطفی، هم در خود او به عنوان متأثر اصلی از انجام تغییر و هم در خانواده او که جزئی از محیط اطراف او هستند، اینرسی ایجاد می شود. اینرسی محیط می تواند به صورت گریه مادر خانواده خود را نشان بدهد. این اینرسی می تواند چنان قوی باشد که فرد را از قصد خود منصرف سازد.
به عنوان یک مثال دیگر، فرض کنید معلم یک مدرسه تصمیم بگیرد محل کار خود را عوض کند. اینرسی درونی او از احساسات و عواطفی که نسبت به شاگردان و برخی همکاران خود دارد، نتیجه می شود. فرض کیند مدیر مدرسه با رفتن او مخالفت کند، یعنی اینرسی محیط خارج را بر او وارد نماید، اگر به دلیلی این معلم از مدیر مربوطه کدورتی در دل داشته باشد، این مخالفت می تواند او را به رفتن پایدارتر کند یعنی اینرسی مربوط به هدف را در فرد تصمیم گیرنده تضعیف کند.

نوعی قدرتمند از اینرسی در مورد تغییرات فکری یا رفتاری آدمها بروز می کند. برای مثال معمولاً، مدتی طول می کشد که کسی بتواند به نحوه جدید لباس پوشیدن خود عادت کند، چه به اراده خود تصمیم به تغییر گرفته باشد، و چه به اجبار به چنین کاری تن داده باشد. ممکن است مدتی تصور کند که همگان دست از همه کارهای خود برداشته اند و تنها او را می بینند و تنها از او می گویند. در چنین مواردی، به نظر می آید که اینرسی محیط خیلی دیرتر از اینرسی درونی کاهش می یابد. در مورد تغییر نحوه لباس پوشیدن، خانواده و برخی نزدیکان ممکن است مقاومت آشکار داشته باشند، ولی اینرسی واقعی را می توان در پچ پچ ها و نگاههای غریب افراد دورتر پیدا کرد. چنین است در مورد تغییر باورها و اعتقادات، بخصوص آنها که نمود رفتاری دارند.

در مورد اینرسی و مصادیق آن باز هم خواهم نوشت.

۱۳۸۴ مرداد ۳۰, یکشنبه

...

من حقایقی به تو خواهم گفت که از هر دروغی وحشتناک تر است.
«گریبایدوف»

پی نوشت. گریبایدوف، شاعر و نویسنده روس، وزیر مختار مقتول روسیه در ایران دوره فتحعلی شاه بوده است.

۱۳۸۴ مرداد ۲۸, جمعه

دو تجربه تلویزیونی

1. پنج شنبه شب، سینما 1 فیلم سینمایی The Majestic به کارگردانی Frank Darabont را نمایش داد. تنها می توانم بگویم از فیلم خیلی لذت بردم، و وصف دیگری ندارم. نقد فیلم را دکتر سید محسن فاطمی و دکتر حسن بلخاری انجام دادند، که مانند دیگر نقدهایشان کاملاً آموزنده بود. این دو نفر زوج خوبی هستند برای نقد فیلم هایی که زمینه های نمادین قوی هستند. دکتر فاطمی با دید روشنفکرانه و مدرن تحلیل می کند و دکتر بلخاری با دید مذهبی. معمولاً وقتی یکی از این دو نفربا شخص دیگری نقد را انجام دهد، شخص دیگر بیشتر به سکوت می گذراند.

2. امروز، جمعه، 28 مرداد 1384، 52-امین سالگرد کودتای 28 مرداد است. به همین مناسبت فیلم "کاخ تنهایی" از تلویزیون پخش شد که به حوادث دوران مصدق پرداخته بود و البته گوشه ای از زندگی محمدرضا پهلوی و همسر دومش ثریا را. نام فیلم از کتاب خاطرات ملکه ثریا گرفته شده است. تنها چند صحنه از فیلم را دیدم، و نتوانستم ادامه دهم که محتوای فیلم نه با کتب معتبر تاریخی همخوانی داشت و نه با کتاب خاطرات ملکه ثریا. چیزی بود در حد کتابهای تاریخ دبستان. بازی هنرپیشه ها هم بماند! چیزی که من دیدم به کمدی مانند بود!

۱۳۸۴ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

با تو حرفهایی دارم برای نگفتن!

به قول امرسان: "با تو حرفهایی دارم برای نگفتن"!
مدتی است که ننوشته ام، نه اینکه با تو حرفهایی داشته باشم برای ننوشتن!

کتابهایی دارم برای خواندن!

سال پیش کتابی خواندم با عنوان "مرگ کسب و کار من است"، اثر "روبر مرل"، ترجمه "احمد شاملو". کتابی بود که تاریخچه اردوگاههای کشتارجمعی و کوره های آدم سوزی هیتلر را در لابلای زندگینامه یکی از درجه داران گشتاپو که سرپرستی یکی از اردوگاههای کشتار جمعی را بر عهده داشت، بیان می کرد.
این روزها کتابی می خوانم با عنوان "سیمای زنده بگوران"، اثر "آناتولی مارچنکو"، ترجمه "ه. دانا". این کتاب خاطرات نویسنده آن است ار زندانهای استالینی و اردوگاههای کار اجباری شوروی.

هر دو کتاب، قصه دردها هستند... قصه آنها که قدرتی به دست آوردندو برای حفظ آن از هیچ رذالتی، و از هیچ سبعیتی دریغ نکردند، قصه آنها که قیمتشان یک لقمه نان، یک نخ سیگار، یا چند سکه بود، و قصه آنها که جان دادند...
محور هر دو کتاب، ساختار قدرت است و سرچشمه فساد؛ و البته داستان تکراری آنکه فرمان می دهد و آنکه اطاعت می کند.

این روزها درگیر یک سؤال بی جواب هستم. سؤالی که بخاطر بی جوابی تکراری هم هست:
چه کسی گناهکارتر است، آن که فرمان می دهد، یا آن که اطاعت می کند؟
یک طرف ماجرا کسانی هستند که مورد ظلم قرار گرفته اند. این گروه معمولاً صاحبان قدرت را گناهکارتر می دانند.
طرف دیگر ماجرا مردمی هستند که ظلم را دیده اند. به نظر می آید آنها مرتکبین جنایت را را گناهکارتر می دانند، چنانچه می بینیم، نسلی که رژیم شاه را تجربه کرده اند، تنفری که نسبت به ساواکیها داشته اند و آن را حفظ کرده، وقتی بهانه ای دست دهد آن را بروز می دهند، و مثلاً با لحن تلخی در باره کسی می گویند "ساواکی بود!"، نسبت به شخص شاه ندارند.

حال که از جنایت گفتم، یادی هم می کنم از آزمایشهای میلر که حکایت از آن داشت که فرمان به جنایت از ارتکاب جنایت آسان تر است. در واقع در سلسله مراتب قدرت، هر چقدر کسی عمل و سخن خود را از ارتباط مستقیم با جنایت دورتر ببیند، راحت تر به آن مبادرت می کند و کمتر دچار عذاب وجدان می شود.

۱۳۸۴ تیر ۳۱, جمعه

امروز سالگرد درگذشت احمد شاملو(ا. بامداد) است.

به گواهی یادها، امروز سالگرد درگذشت دیگرگونه مردی است، که خاک را سبز می خواست و عشق را شایسته زیباترین زنان.
اکنون که جایی دارم برای نوشتن، از او یاد می کنم، که در روزهای کودکیم با سه تا پری همبازی بوده ام، که "زار و زار گریه می کردن پریا، مثل ابرای باهار گریه می کردن پریا"؛ در نوجوانیم همراه با "پسرای عمو صحرا"، لب دریا، "دخترای ننه دریا" را جستجو کرده ام؛ و روزهای شیدایی را در "باغ آینه" سپری کرده ام و به "سکوتی" گوش سپرده ام که "سرشار از حرفهای ناگفته است". از او یاد می کنم که هر روز به "چیدن سپیده دم" می روم.

روانش شاد.

در آوار خونین گرگ و میش
دیگر گونه مردی آنک،
که خاک را سبز می خواست
و عشق را شایسته زیباترین زنان؛
که اینش به نظرهدیتی نه چندان کم بها بود،
که خاک وسنگ را بشاید.

چه مردی! چه مردی!
که می گفت قلب را شایسته تر آن،
که به هفت شمشیر عشق درخون نشیند.
وگلو را بایسته تر آن،
که زیباترین نام ها را بگوید.
شیرآهن کوه مردی از اینگونه عاشق،
میدان خونین سرنوشت،
به پاشنه آشیل در نوشت.
روئینه تنی که راز مرگش،
اندوه عشق و غم تنهایی بود.

آه! اسفندیار مغموم!
تراآن به که چشم فروپوشیده باشی.

آیا نه،
یکی نه بسنده بود، که سرنوشت مرا بسازد؟
من تنها فریاد زدم:
نه!
من از فرورفتن تن زدم.

صدائی بودم من،
شکلی میان اشکال،
ومعنائی یافتم.
من بودم،
وشدم.
نه زان گونه که غنچه ای، گلی؛
یا ریشه ای، که جوانه ای؛
یا یکی دانه، که جنگلی.
راست بدان گونه،
که عامی مردی، شهیدی؛
تا آسمان براو نماز برد.

من بینوا بندگگی سربراه نبودم،
وراه بهشت مینوی من بزرو طوع و خاکساری نبود.
مرا دیگر گونه خدائی می بایست،
شایسته آفرینه ای، که نواله ناگزیر را
گردن کج نمی کند؛
وخدایی دیگرگونه آفریدم.

دریغا شیرآهن کوه مردا که توبودی!
و کوه وار، پیش از آنکه به خاک افتی،
نستوه و استوار، مرده بودی.
اما نه خدا و نه شیطان،
سرنوشت ترا بتی رقم زد،
که دیگران می پرستیدند؛
بتی، که دیگرانش می پرستیدند.


«احمد شاملو، ابراهیم در آتش»

۱۳۸۴ تیر ۲۹, چهارشنبه

...

آنگاه که مغلوب خشم شدی، مخواه جستجوی خاطره های خوش را،
که سیلاب خشم، آبادی یادها را بیرحمانه خواهد شست.

آنگاه که وجودت را لبریز از شادی یافتی، به جستجوی اندکی غم برو،
که غم جام وجود آدمی را پرظرف خواهد کرد.

در آتش سوزان گرمای تابستان، یاد سرمای دی از سر به در مکن،
باشد که از یاد نبری نیازت را به تن پوشی گرم.

در برف ریزان و سرمای زمستان، یاد گرمای مرداد از سر به در کن،
باشد که به یاد داشته باشی آتشی روشن باید.

در لحظات حضور ماه تابان، غمگین شبهای بی مهتاب مباش،
که غیاب مهتاب، دیدار ستارگان است.

در شبهای ستاره باران، دلتنگ نور ماه مباش،
که مهتاب حسود درخشش آن همه ستاره را تاب نتواند آوردن.

در شیرین ترین لحظه حیات، نگاهی به مرگ داشته باش،
تا شیرینی در همه یاخته هایت نفوذ کند.

در آخرین لحظه حیات، در آستانه بی زمانی مرگ، نگاهی به عقب داشته باش،
تا زندگی در روحت حلول کند.


۱۳۸۴ تیر ۱۸, شنبه

وقتی زندگی به کمدی شبیه می شود...

وقتی زندگی به کمدی شبیه می شود،
...

وقتی زندگی به کمدی شبیه می شود،
کمدی خاصیت تازه ای می یابد!
دیگر خنده دار نیست،
که تلخیش درتمام هستی جاری می شود،
که دریای اشک، تلخیش را شستن نتواند...

وقتی زندگی به کمدی شبیه می شود،
خنده مفهوم تازه ای می یابد!
دیگر بیان شادی نیست،
که فریاد درد است،
که ترجمان تلخی ای است که تک تک سلولهای دارای احساس را به جنبشی دردناک وا می دارد،...

وقتی زندگی به کمدی شبیه می شود،
شادی معنایش را از دست می دهد.


مشکل

زیاد پیش می آید که به مشکلی برخورد کنیم. ولی رویکرد ما به مشکل چیست؟ آیا به دنبال راه حل می گردیم، یا می خواهیم مقصر را پیدا کنیم؟!

۱۳۸۴ تیر ۱۳, دوشنبه

عشق می دهم...

عشق می دهم
هر روز و هر لحظه به تو عشق می‌دهم و اگر تو نخواهی باز به تو عشق می‌دهم.
اینقدر این کار را می‌کنم تا وجودت از پاکی سرشار شود
اگر باز از عشق سرشار نشدی.
بیشتر این کار را می‌کنم تا حالت ازم بهم بخورد
چون ما لایق چیزی هستیم که می‌خواهیم به دست بیاریم...
و خوشحال می شوم از من فاصله بگیری.
چون راه من باز می شود و من فرصت می‌کنم به آدمهای دیگر
که لیاقت عشق را دارند عشق بیشتری بدهم...
و من هر روز بیشتر از روز قبل
دوستان قدرتمندتر و عاشقتری خواهم داشت.
به این می گویند زندگی...


از کتاب "من از تو شادترم چون…" نوشته مهدی طباطبایی، با تصرف

۱۳۸۴ تیر ۱۲, یکشنبه

مسعود بهنود

نوشته بود: "دکتر مسعود بهنود"... با تعجب به خودم گفتم: "اِ... چه جالب! مسعود بهنود دکترا دارد!" و کنجکاو شدم که چه دکترایی؟... حدود ده سالی می شود که کم یا زیاد می شناسمش، نوشته هایش را می خوانم و با قلم شیرین داستان نویسی اش و البته بیان ساده و روشنگرش درتحلیلگری آشنا هستم... هیچوقت ندیده و نشنیده بودم که در مورد سوابق تحصیلی او سخنی به میان آمده باشد. دست به دامن Google شدم و رسیدم به اینجا و بعد هم به اینجا.
فکر کردم شاید این هم نمودی از مدرک گرایی باشد... برای نقل قول کردن از دیگران به دنبال مدرکشان می گردیم، حتی در مورد کسانی که چنان امتحان خود را خوب پس داده اند، که نمود مشک هستند که خود، می بوید...
بماند...

حالا که به اینجا رسیدم و از مسعود بهنود گفتم، اضافه می کنم که برایم خیلی جالب است که شخصی با روحی بدین بی قراری، چنین خط تعادل بپیماید و در گفتار و نوشتار متانت از کف ننهد.
البته این نظر شخصی من است...
این هم بماند...

پی نوشت.
در حین خواندن متن مصاحبه، وقتی رسیدم به قسمتی که از کلاس خبرنگاری صفا حائری گفته بود، به یاد کلاسهای دانشگاه افتادم و هم کلاسیهایی که همه چیز را می دانستند! و اصرار داشتند که به جهانیان اعلام کنند میزان داناییشان! معمولاً باعث می شدند که استاد از تشریح مسائل باز بماند، چرا که یا بحث منحرف می شد یا استاد اعتماد به نفس از کف می داد و مطالب را تا حد امکان خلاصه می کرد.
البته این را هم به یاد دارم که کیفیت بسیاری از کلاسهای حل تمرین که توسط هم کلاسیها یا سال بالایی ها اداره می شدند، از کلاسهای درس استادان بسیار بهتر بود.

۱۳۸۴ تیر ۸, چهارشنبه

...

روزهای پرخبری را می گذرانیم و روزهای پرخبرتری را پس پشت نهادیم... قرین بودن این روزهای پرخبر با روزهای پایانی نیمسال دوم دانشگاه و مشغولیات خاص این روزها، دستم را از نوشتن بازداشت که چشمانم مشغول خواندن بودند.
بسیار دیدیم و بسیار آموختیم و این ارزش زیادی دارد.
هیجان این روزها فرو می نشیند و بر من است که درسهایی که آموخته ام را جمع بندی کنم و به خاطر بسپارم تا روزی که شاید به کار آیند...
جستجوگرانه می گردم تا آنچه دیگران آموخته اند نیز بیاموزم... باز هم باید بخوانم!
بماند...

۱۳۸۴ تیر ۷, سه‌شنبه

حیرت

عشق تو نهال حیرت آمد
وصل تو کمال حیرت آمد
بس غرقه حال وصل کآخر
هم بر سر حال حیرت آمد
یک دل بنما که در ره او
بر چهره نه خال حیرت آمد
نه وصل بماند و نه واصل
آن جا که خیال حیرت آمد
از هر طرفی که گوش کردم
آواز سوال حیرت آمد
شد منهزم از کمال عزت
آن را که جلال حیرت آمد
سرتا قدم وجود حافظ
در عشق نهال حیرت آمد
«حافظ»
پی نوشت. حافظ حیران است. من چگونه نباشم؟!

۱۳۸۴ خرداد ۲۳, دوشنبه

انتخابات و من!

به نام خدا
مدتي است كه ننوشته‌ام، نه به اين خاطر كه چيزي نداشته‌ام نوشتني... به اين خاطر كه اين روزها فضا را انتخاباتي مي‌بينم. بيشتر از اينكه بنويسم، مي‌بينم، مي‌شنوم،مي‌خوانم و با دوستان صحبت مي‌كنم؛ و بيشتر از همه اينها فكرمي‌كنم؛ فكر مي‌كنم به اينكه چه مي‌خواهم، به اينكه ديگران چه مي‌خواهند، به اينكه چه كسي مي‌تواند خواسته‌هاي مرا و آنها را عملي كند... و نهايتاً به اينكه چگونه انتخاب كنم! اخبار را پيگيري مي‌كنم و وبلاگ‌‌هاي ديگران را مي‌خوانم تا هم معیارهایم را تکمیل کنم و هم نحوه استدلالم را ارزیابی کنم.
در این مدت، وبلاگهایی را که در مورد انتخابات نمی نویسند، کمتر دنبال کرده ام و خودم هم کمتر نوشته ام که حرف جدیدی نداشتم.
امروز احساس می کنم گفتنی هایی دارم.
حرفهای مهم را همگان گفته اند، از قدرت اجرایی تا روشنفکری و خوشفکری و خیلی معیارهای مهم دیگر... ولی من برخی حرفها را کم می شنوم! بماند که ممکن است عیب از گوشهای من باشد، ولی می نویسم، باشد که...
خيلي اوقات وقتي مي‌خواهم به چيزي برسم، از خودم مي‌پرسم:‌ "به چه قيمتي؟" و وارد عالم برزخ اخلاقيات مي‌شوم... عالمي كه به نظر می آید روز به روز در زندگی آدمها کمرنگ تر می شود.
از کسی که می خواهد مسؤولیت ریاست جمهوری کشورم را بر عهده بگیرد، انتظار دارم که چه امروز که روز تبلیغات است و چه فردا که روز عمل به مسؤولیت، صادق باشد؛ با من، با تو، با او و با خودش.
نمی دانم از کسی که امروز قانون انتخابات را زیر پا می گذارد، چگونه می توان انتظار داشت که فردا مجری قانون باشد، و چگونه می توان به سادگی با گفتن اینکه "حال و هوای قبل از انتخابات است..." براحتی از کنار این موضوع گذشت؟!

دوست دارم از کاندیداها بشنوم که معیارهایشان برای موفقیت یا عدم موفقیت برنامه هایشان چیست. چهار سال دیگر، من بر چه اساسی از عملکرد رییس جمهوری راضی یا ناراضی باشم؟
رأی دهندگان می گویند که انتخاب هر کسی نوعی خطر کردن است، دوست دارم که کاندیداها کمک کنند فضا شفاف شود، کمک کنند که مردم خطر نکنند، انتخاب کنند.

خیلی تلاش می کنم! ولی... آنچه می بینم نمی خواهم و آنچه می خواهم نمی بینم!
می بینم که معمولاً، بجای برنامه ریزی برای آینده از گذشته انتقاد می شود... بیرحمانه انتقاد می شود...
می بینم که کاندیداها به جای گفتن از نقاط قوت خود، از ضعفهای دیگران می گویند... یا نه! فرصت طلبانه در قبال هم سکوت می کنند!
می بینم که...

بماند...

گرچه تا حدی تصمیم گیری کرده ام، ولی هنوز احساس خطر کردن دارم!

به هر حال، امیدوارم نتیجه کارخوب باشد، هم برای من، هم برای تو و هم برای ایشان!

۱۳۸۴ خرداد ۹, دوشنبه

یک مقایسه

روزهای آخر ترم است و من و دوستان همکلاسی، در کلاسهای مختلف، به نوبت یا خارج از نوبت[!] درباره موضوعات از پیش تعیین کرده مان صحبت می کنیم. در بسیاری از ارئه ها شرکت نکرده ام، ولی گمان کنم
با توزیع خوبی صحبت های طیف های مختلف دوستان را شنیده ام. منظورم از طیف، طیف خیلی وسیعی نیست، بچه های کارشناسی ارشد علوم کامپیوتر یا کارشناسی ریاضی یا علوم کامپیوتر خوانده اند، و یا مهندسی کامپیوتر و گاه برق و صنایع؛ یعنی یا بچه های علوم پایه از نوع ریاضی اش و یا بچه های فنی-مهندسی.
یک اختلاف کلی در نوع ارائه ای افراد این دو دسته دیدم که ظاهراً تصادفی نیست. بچه های ریاضی در برخورد با هر مسأله و برای توضیح هر مطلبی سریعاً دست به گچ می شوند... اما بچه های فنی معمولاً سعی می کنند با حرف و گفتگو به هدف برسند.

۱۳۸۴ خرداد ۲, دوشنبه

امروز دوم خرداد است

ای کاش می توانستم
خون رگان خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگریم
تا باورم کنند

ای کاش می توانستم
-یک لخظه می توانستم ای کاش-

بر شانه های خود بنشانم
این خلق بی شمار را
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست
و باورم کنند

ای کاش می توانستم

«احمد شاملو»

امروز دوم خرداد است، هشتمین دوم خرداد...
یارای گفتنم نیست از خاطره شوق عظیم دو خرداد سال 76 و حس غریبی که امروز دارم.
بگذارم دیگران بگویند...

۱۳۸۴ اردیبهشت ۳۱, شنبه

چه كسي مي‌خواهد من و تو ما نشویم؟!

(1)
"چه كسي مي‌خواهد
من و تو ما نشويم؟
خانه‌اش ويران باد!"

حمید مصدق*

(2)
چه كسي مي‌خواهد
من و تو ما نشويم؟
خانه‌اش ويران باد!
- حالا چرا این قدر خشن؟
گفتمانی...

(3)
چه كسي مي‌خواهد
من و تو ما نشويم؟
من راضيش مي‌كنم!

(4)
چه كسي مي‌خواهد
من و تو ما نشويم؟
الهي كه هيچوقت ايشان نشود!

توضیحات.
* با کفش های سابق** حمید آقای مصدق گامی برداشتم!
** چنان پایمان در کفش حمید آقای مصدق گیر بود که کفششان پاره شد! آخه اونم کفش بود من پا توش کرده بودم؟!!!

۱۳۸۴ اردیبهشت ۳۰, جمعه

!!!

هیچوقت نفهمیدم اشک آنروزش از شادی بود یا از غم!
:(

۱۳۸۴ اردیبهشت ۲۹, پنجشنبه

داد و بیداد از این روزگار!

داد و بیداد از این روزگار
ماهو دادن به شبهای تار (ماه را دادند به شبهای تار)
:(

پی نوشت.
هر بار که به تصنیف باران استاد گوش می کنم، این قطعه توجهم را به خود جلب می کند...
از خودم می پرسم: «واقعا؟ً» و بعد بدون اینکه جوابی بدهم به خودم، به خودم می گویم: «چه تلخ!»

۱۳۸۴ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه

طبیب عشق مسیحادم است و مشفق، لیک...

(1)
طبیب عشق مسیحادم است و مشفق، لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند؟!

(2)
طبیب عشق مسیحادم است و مشفق، لیک
چون تو را نپسندد چرا دوا بکند؟!

(3)
طبیب عشق مسیحادم است و مشفق، لیک
اینهمه درد را چون دوا بکند؟!

طبیب عشق مسیحادم است و مشفق، لیک...

۱۳۸۴ اردیبهشت ۲۲, پنجشنبه

قضیه حمار!

رعایت نکردن "قضیه حمار"، قضیه حماری است در نوع خود!
(;

۱۳۸۴ اردیبهشت ۲۱, چهارشنبه

پسرا و دخترا چه جوری نيمرو درست مي كنن؟

دخترها:
۱- توی ماهيتابه روغن مي ريزن
۲- اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن مي كنن
۳- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توی ماهيتابه مي ريزن
۴- چند دقيقه بعد نيمروی آماده رو نوش جان ميكنن
پسرها:
۱- توی كابينتهای بالايی آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
۲- توی كابينتهای پايينی دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
۳- ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن
۴- توی ماهيتابه روغن ميريزن
۵- توی يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
۶- يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
۷- چند تا فحش ميدن
۸- دنبال كبريت ميگردن
۹- با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوی سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
۱۰- ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی ميداد!)
۱۱- ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعی ميريزن
۱۲- تخم مرغی كه از روی كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
۱۳- چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
۱۴- ميرن سراغ بقالی سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
۱۵- تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
۱۶- روغن سوخته رو ميريزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهيتابه ميريزن
۱۷- تخم مرغها رو ميشكنن و توی ماهيتابه ميريزن
۱۸- دنبال نمكدون ميگردن
۱۹- نمكدون خالی رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
20- دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
21- نمكدون رو پر از نمك ميكنن
22- صدای گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
23- نمكدون رو روی ميز ميذارن و محو تماشای فوتبال ميشن
24- بوی سوختگی رو استشمام ميكنن و ميدون توی آشپزخونه
25- چند تا فحش ميدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل ميريزن
26- توی ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
27- با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم ميزنن
28- صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
29- سريع برميگردن توی آشپزخونه
30- تخم مرغهايی كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل ميريزن
31- ماهيتابه رو ميندازن توی سينك
32- دنبال ظرفهای مسی ميگردن
33- قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
34- چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
35- ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
36- چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
37- ياد غذا ميفتن و ميدون توی آشپزخونه
38- روی باقيماندهء تخم مرغی كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
39- چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
40- نمكدون شكسته رو توی سطل ميندازن
41- قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
42- چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
43- با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
44- پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
45- نيمروی آماده رو جلوی تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن
پی نوشت.
با تشکر از دوست عزیزم، شیوا، به خاطرe-mail بامزه اش

۱۳۸۴ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه

):

وقتی دستم به زنگ نمی رسید،
در می زدم
اکنون که دستم به زنگ می رسد،
دیگر دری نمانده است
...
):

۱۳۸۴ اردیبهشت ۱۴, چهارشنبه

یک دسته بندی

به نظر می رسد، می توان آدم ها از لحاظ نحوه تفکر و عمل، به چهار دسته منطقی تقسیم کرد:

1) کسانی که هم دودویی(صفر و یکی) فکر می کنند و هم دودویی عمل می کنند.
2) کسانی که دودویی فکر می کنند و فازی عمل می کنند.
3) کسانی که فازی فکر می کنند و دودویی عمل می کنند.
4) کسانی که هم فازی فکر می کنند و هم فازی عمل می کنند.

دسته اول قابل پیش بینی ترین افراد هستند.
دسته دوم غیرقابل پیش بینی ترین افراد هستند.بسیار دشوار است حدس زدن اینکه در ذهن این افراد چه می گذرد! معمولاً همه را راضی نگه می دارند، اما...
دسته سوم افرادی هستند که خوب فکر می کنند و قاطع عمل می کنند؛ معمولاً هم جاذبه دارند و هم دافعه!
دسته چهارم افرادی هستند با هوش اجتماعی بالا که این قابلیت را دارند که با هر نوع طرز تفکری ارتباط برقرار کنند.

۱۳۸۴ اردیبهشت ۱۳, سه‌شنبه

۱۳۸۴ اردیبهشت ۴, یکشنبه

...

چیزی که آدمی را در بسترش میخکوب می کند، وحشت یک خواب نیست، بلکه صدایی است که می گوید"بیدار شو!"...

۱۳۸۴ فروردین ۳۱, چهارشنبه

خدایا!

به خدایی که می شناخت رو کرد،
فریاد زد:
- خدایا! ...
و باز هم فریاد زد:
- خدایا! خدایا! پاسخی...
فهمید که خدای خود را نمی شناسد!

به خدایی که نمی شناخت رو کرد،
فریاد زد:
- خدایا! ...
و باز هم فریاد زد:
- خدایا! خدایا! پاسخی...
فهمید که خود را نمی شناسد!

بی خویشتن، به خدایی که نمی شناخت رو کرد،
فریاد زد:
- خدایا! ...
و باز هم فریاد زد:
- خدایا! خدایا! پاسخی...
احساس کرد...

عصیانگرانه،
رفت
تا خود خلق کند
آنچه را که خدایش خلق نکرده بود!

لبریز از شوق آفرینش،
به دنبال اندکی خاک و اندکی آب به کوه و دریا زد
در فرود از کوههای رفیع، تهی دست شکسته پای بود
و در عبور از دریاهای کرانه ناپدید، تن خسته کشتی شکسته
نه زمینی یافت تا بر آن بیارامد
نه چشمه ای که آتش کام تشنه به آب آن بنشاند.
.
.
.
خسته از سفر بی برگشت خود
به خواب رفت
مگر شوق آفرینش را در خواب جاری کند...
خواب دید ندا می آید:
و بدان که یگانه خالق خداست.
فریاد زد:
- خدایا!...

۱۳۸۴ فروردین ۲۹, دوشنبه

...

با تمام این حرفها، "زهی مراتب خوابی که به ز بیداری است".

۱۳۸۴ فروردین ۲۸, یکشنبه

...

ز کنج صومعه حافظ مجوی گوهر عشق
قدم برون نه اگر میل جست و جو داری

۱۳۸۴ فروردین ۲۷, شنبه

(:

خدایا!
امروز را بهترین روزی قرار بده که تا کنون یافته ایم،
و بهترین زمانی که در آن به سر برده ایم...
خدایا!
امروز را و فردا را و فرداها را...
خدایا!
ما را و ایشان را...

۱۳۸۴ فروردین ۲۴, چهارشنبه

چه خوب (:

(1)
به خواب رفتم
به خواب رفتي
به خواب رفت
به خواب رفتيم
به خواب رفتيد
به خواب رفتند
(2)
در خوابم
در خوابي
در خواب است
در خوابيم
در خوابيد
در خوابند
(3)
بيدار خواهم شد
بيدار خواهي شد
بيدار خواهد شد
بيدار خواهيم شد
بيدار خواهيد شد
بيدار خواهند شد

۱۳۸۴ فروردین ۲۳, سه‌شنبه

جوابیه

آرام دل مرا بخوانيد
بر مردم چشم من نشانيد
آوازه‌ي عشق من شنيديد
اندازه‌ي حسن او بدانيد
اي خوبان! او چو آفتاب است
در جمله شما به او چه مانيد
از دور در او نگاه كردن
انصاف دهيد كي توانيد
عشق انده و حسرت است و خواري
عاشق نشويد اگر توانيد
«حسن غزنوی»

پی نوشت.
گفت "Romance" وبلاگت پایین آمده! این شعر را آوردم، تا هم به وجود آمدن این وضعیت را توجیه کرده باشم و هم "Romace" وبلاگم بالا برود.

گریز

تو از تنهایی خود می گریزی!
...
لیک،
تو را به من راهی نیست!
که من به تنهایی خویش گریخته ام!
...
نه! تو را به من راهی نیست!

۱۳۸۴ فروردین ۲۱, یکشنبه

رقیب

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله می داند خدای حال گردان، غم مخور
...
سؤال:
رقیب کی؟ رقیب خودتان یا رقیب جانانتان؟! (؛

۱۳۸۴ فروردین ۲۰, شنبه

حدیث آن کس که رفت و آن کس که ماند...

او رفت...
بسان همگان که رفته بودند،
بسان همگان که می رفتند،
و بسان همگان که خواهند رفت
...
و ما بی او ماندیم،
بسان همگان که بی ما می مانند...
و اکنون،
شهر خالیست ز عشاق بود که از طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند
...

۱۳۸۴ فروردین ۱۷, چهارشنبه

سماجت یا پشتکار؟!

سرما با سماجت می کوشد که حضور خود را اثبات کند!
من هم با پشتکار بادهای تحول بهاري را احساس می کنم!
یا برعکس (؛

۱۳۸۴ فروردین ۱۳, شنبه

نامه سرگشاده به طبیعت

بسمه تعالی

نامه سرگشاده به طبیعت

سلام طبیعت،
حال و احوال خودت و جک و جونورایی که توت زندگی می کنند، چطوره؟ حال و احوال گیاهانت چطوره؟ خوب، انشاءالله که خوبه. سلام مارا بهشون برسون. البته امیدوارم که حال بعضی از میکروبها و ویروسها خوب نباشه!

طبیعت جان! هر وقت به تو فکر می کنم، هر وقت سراغ تو می آیم، هر وقت زیباییهایت را می بینم، نمی توانم تحسینت نکنم. اسیرتم به مولا. همیشه دوست داشته ام که یک آینه به تو هدیه بدهم که تو خودت را در آن ببینی و لذت ببری، ولی نمی دانم چطور این کار را بکنم!

طبیعت جان! ما خیلی چاکرتیم، نمی دونیم چطور باید از لطفت تشکر کنیم!
آبخورتیم! نون خورتیم! هر چه را که می خوریم و می نوشیم از تو داریم. اصلاً، نفس من بیدی تو!

آخی! دلم می سوزه که داری تیکه تیکه می شی!

خبر سوراخ شدن لایه اوزون جیگرم را سوراخ کرد. بدتر از اون وقتی بود که فهمیدم اون عده ای که آمده بودند، سوراخ ها را تعمیر کنند، اون طرفش گیر افتادند!

خبر رو به اتمام بودن منابع نفت و زغال سنگ قلبمو آتیش زد. همه دود شد رفت هوا…

اوه اوه اوه… نفسم داره می گیره! اوه بدجوری داره نفسم می گیره!
امان از دست این کارخونه ها! چقدر کار می کنید که اینقدر دود می کنید؟! خو کمتر… عامو کمتر…
من نمی دونم اسب و الاغ و قاطر چشون بود که این بروبچس رفتن خودروسازی راه انداختن! حالا هی خودرو بساز، هی دود بده! هی خودرو بساز، هی دود بده! حالا این خودروها و بدتر از آنها موتورسیکلتها دود که به خوردمان می دهند، هیچ… خدمات صوتی هم ارائه می کنند! از بام تا شام!
حس شیرینی است صبح با صدای بوق کامیون از خواب برخاستن و شب با لالایی گوش نواز و دلنشین موتورهای گازی به خواب ناز رفتن. عجب حسیه!
دلم لک زده برای صدای کلاغ و خروس!
نمی دونم صدای الاغ چی کم داشت که رفقا سراغ موسیقی های از خودبیخودکننده راک، جاز، و تکنو رفته اند! مگر فرشته ها چه عیبی داشتند که موسیقی های شیطانی متال، هوی متال، و کرش متال را علم کرده اند. هر ماشینی که از کنارت رد می شه، می بینی که یه جغله پشتش نشسته، سیستم صوتی را تیونینگ کرده، یه آمپلی فایر هم روش بسته و صدا را تا ته باز کرده!

همه ی اشکام برای تو که همه ی آبهات آلوده شده. می دونم فاضلاب به خورد آبهات می دن! بیچاره ماهی هات! بیچاره تو که ماهی هات جلوی چشمت پرپر می شن، تو هم از اینجا رونده و از اونجا مونده، نه راه پس داری و نه راه پیش!

بشکنه دست اونایی که درختای جنگلاتو می برن. الهی پرپر شدن عزیزاشونو جلوی چشاشون ببینن! اما تو هم خداییش عرضه نداری ها! یکی از اون درخت کلفتاتو تو سرشون خرد کن. خونه می سازن با درخت هات… خونه خراب شن الهی!

همچین میان گله می چرونن تو مراتع تو که انگار این مراتع ارث پدرشونه! بخشکه شیر گاواشون! بریزه پشم گوسفنداشون!

کباب می شم وقتی یادم می یاد که بزودی ورشکسته می شی! اون طلا و جواهرات را برای خودت نگه دار یا اگه نمی تونی نگه داری، بده من برات نگه می دارم. این که نشد رسم نگهداری از اموال شخصی! حالا می خوای چیزی به کسی ببخشی هم ببخش، اما خو کمتر… تازه اونم به یه آدم مطمئن مثل من!

همه این حرفها را گفتم، ولی راستش را بخوای، دیوونتم! خیلی می خوامت! می فهمی؟!

پی نوشت. و این بود انشای نوروزی برادر عزیز و مهربان من