۱۳۹۰ آبان ۳۰, دوشنبه

طاعون

آلبر کامو در رمان طاعون داستان شهری را می‌گوید که ساکنانش مور حمله طاعون قرار می‌گیرند. طاعون فاجعه‌ای است  که در دنیای موش‌ها گسترش یافته است و به دنیای آدمها سرایت می‌کند. 

«طاعون» حکایت مواجهه آدمیان با درد جدایی است. طاعون گمانی هولناک است که ناگهان واقعیت می‌یابد. آدمیان حتی از اسم آن ابا دارند، پس غریب نیست که به انکار آن بکوشند؛ ولی واقعیت همیشه پذیرش خود را به آدمیان تحمیل می‌کند، گیرم که دیر شده باشد! طاعون خانواده‌ها را از هم می‌پاشد و بین عشاق فاصله می‌اندازد. طاعون آدمها را از هم جدا می‌کند و در دل آنها هراس می‌افکند: هراس از تنهایی آدمها را به سمت همنوعان سوق می‌دهد و آنها را با هم مهربان می‌کند و در همان زمان ترس از مرگ و بیماری، در دل آنها از همنوعانشان هراس و نفرت می‌آفریند. 

آدمیان به شیوه‌های متفاوتی با فاجعه روبرو می‌شوند؛ گروهی راه فرار در پیش می‌گیرند، گروهی به بررسی ابعاد فاجعه برمی‌خیزند و گروهی به یاری قربانیان می‌شتابند. 

فاجعه خود عدالت است! طاعون فقیر و غنی یا ضعیف و قوی نمی‌شناسد، از همه به مساوی قربانی می‌گیرد. البته، اقتصاد هم راه خود را پیدا می‌کند: در هر شرایطی، همیشه کسانی هستند که ساز و کارهایی برای کسب ثروت ایجاد می‌کنند. 

«طاعون» قصه فاجعه است، فاجعه‌ای که می‌تواند خود زندگی باشد: «دیگران می‌گویند: طاعون است، ما در دوره طاعون بودیم. حتی اگر خجالت نکشند، درخواست مدال هم می‌کنند. اما طاعون یعنی چه؟ زندگی است. همین.» 

«طاعون» حکایت حافظه کوتاه بشر است. آدم‌هایی که هنگام سیطره طاعون از ترس فلج شده بودند و از امید می‌ترسیدند، بعد از پایان اپیدمی به تندی به زندگی عادی باز می‌گردند. 

آلبر کامو با این عبارت «طاعون» را ختم می‌کند: «ریو فریادهای شادی را که از شهر برمی‌خاست می‌شنید و به یاد می‌آورد که این شادی پیوسته در معرض تهدید است. زیرا می‌دانست که این مردم شادان نمی‌دانند، اما در کتابها می‌توان دید که باسیل طاعون هرگز نمی‌میرد و از میان نمی‌رود، و می‌تواند ده‌ها سال دی میان اثاث خانه و ملافه‌ها بخوابد. توی اتاق‌ها، زیرزمین‌ها، چمدان‌ها، دستمال‌ها و کاغذپاره‌ها منتظر باشد و شاید روزی برسد که طاعون برای بدبختی و تعلیم انسان‌ها، موش‌هایش را بیدار کند و بفرستد که در شهری خوشبخت بمیرند.»

۱۳۹۰ آبان ۲۲, یکشنبه

بیگانه

آلبر کامو در رمان کوتاه «بیگانه» قطعه‌ای از زندگی مردی را تصویر می‌کند که متفاوت است. این مرد متفاوت از روز مرگ مادرش شروع به روایت رخدادهای روزانه و افکارش می‌کند و این کار را تا چند روز بعد از اینکه در دادگاه به جرم قتل به اعدام با گیوتین محکوم می‌شود، ادامه می‌دهد.

این مرد متفاوت، مثل همه چیزهای متفاوت برای آدمها ترسناک است. او از مرگ مادرش شیون نمی‌کتد و تمایلی به دیدن جسد او ندارد. فردای خاکسپاری مادرش به ساحل می‌‌رود و از قضا معشوقه‌ای هم اختیار می‌کند.

او کم حرف است و معتقد است چندان چیزی ندارد که ارزش گفتن داشته باشد. او که در الجزیره زندگی می‌کند، از پیشنهاد رییسش مبنی بر انتقال به پاریس چندان استقبال نمی‌کند و از جانب او متهم می‌شود که به اندازه کافی بلندپرواز نیست. همه انسان‌ها کم و بیش در چشم او برابرند که می‌گوید:«چه اهمیتی داشت که ریمون هم مثل سلست، که ارزشش بیش از او بود، رفیق من بشود؟». شاید او انسان را مانند دیگر حیوانات می‌داند که می‌گوید «سگ سالامانوی پیر به همان اندازه زنش ارزش داشت».

این مرد متفاوت، زندگی را دوست دارد، ولی برای داشتن آن و برای بیشتر داشتن آن نمی‌جنگد. مرگ دور برای او همانقدر ناخوشایند است که مرگ نزدیک. به کشیش که از او می‌پرسد: «اگر شما زودتر نمیرید، دیرتر که خواهید مرد. آن وقت بازهم همین مسأله پیش روی شما قرار خواهد گرفت. چگونه این آزمایش سخت را تحمل خواهید کرد؟» پاسخ می‌دهد: «آن را درست همچنان که در این لحظه تحمل می‌کنم، تحمل خواهم کرد.»

این مرد نه تنها زندگی را دوست دارد که زندگی را بخوبی می‌شناسد: او می‌داند که نمی‌تواند بر همه چیز کنترل داشته باشد، ولی شرایط را بخوبی می‌پذیرد و با آن سازگار می‌شود. او مرگ را می‌پذیرد.

در تمام مدتی که این داستان را می‌خواندم، از خودم می‌پرسیدم: این مرد چه گذشته‌ای داشته‌است؟

۱۳۹۰ آبان ۲۱, شنبه

تئوری توطئه

اگر انسانی معمولی، مرتکب اشتباه شود، همه می‌پذیرند که او مرتکب اشتباه شده است؛ ولی اگر انسانی مهم مرتکب اشتباه شود، بسیاری باور خواهند داشت که او از نادرست بودن عملش آگاه بوده است و به قصدی آنرا انجام داده است! 

۱۳۹۰ آبان ۱۸, چهارشنبه

شادی

شادی را کمی می‌شناسم. شادی لباسی به رنگ آبی آسمانی دارد با خط‌های زرد درخشان. من شادی را دوست دارم.
حبابهای شفاف صورتی و سبز و سفید دور و بر شادی را احاطه کرده‌اند. من از آن حباب‌ها خوشم می‌آید. 

۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه

از نوشتن...

وقتی این وبلاگ را راه انداختم که وبلاگ‌نویسی رو به فراگیر شدن گذاشته بود. پرشین بلاگ و بلاگ اسکای به فارسی‌زبانان خدمات وبلاگی ارائه می‌دادند و در بلاگ اسپات با اضافه کردن دوخط کد امکان فارسی نوشتن فراهم می‌شد. گمانم سه سالی از افتتاح اولین وبلاگ فارسی می‌گذشت که من هم به تبع برخی دوستانم شروع به نوشتن کردم. 

قبل از اینجا در بلاگ اسکای وبلاگی داشتم با عنوان «آه». آه را از قصه آه زنده‌یاد صمد بهرنگی وام گرفته بودم. چند ماهی «آه کشیدم» و بعد به اینجا آمدم. نزدیک شش سال از آن روز می‌گذرد و من این مدت را بیشتر به ننوشتن سپری کرده‌ام. 

نوشتن حرفه من نیست، و من زمانی به نوشتن تمایل پیدا می‌کنم که غمگین باشم یا بسیار شاد. وقتی غمگین باشم، می‌نویسم و نوشتن تسکین‌دهنده است:نوشتن کمک می‌کند که افکار پراکنده آدمی دسته‌بندی شوند و دردهای درون مثل زخمی که دلمه می‌بندد رو به بهبود بگذارند. وقتی شاد باشم، می‌نویسم چرا که در درون خود نیازی دارم به تقسیم دانش و احساسات خوشایند با دیگران. 

انسان موجودی اجتماعی است ، و شکل‌گیری اجتماع بر ارتباطات انسانی نهفته است. ابداع کلمه، نخستین گام انسان در ایجاد زیرساخت‌های فن‌آوری ارتباطات است. 

کلمات مرهم اند، که با آنها احساسات خود را بیان می‌کنیم. 

کلمات ارزشمند اند، که ابزار بیان و انتقال دانش هستند. گویندگان کلمات می‌میرند اما کلماتشان می‌مانند. نوشتن، دانش را در طول زمان جاودانه کرده‌است و می‌کند. 

«جاودانگی» --چیزی که بشر زمان و انرژی گزافی را صرف به دست آوردن آن کرده‌است-- در مقابل «فراموشی» و «نابودی» قرار دارد. آنان که نوشته اند و آنها که درباره‌شان نوشته شده‌است، جاودان‌ترین اند.   

تا! نگویی سخنوران مردند
سربه آب سخن فروبردند

چون بری نام هر که را خواهی 
سر برآرد ز آب چون ماهی

یادگاری کز آدمیزاد است
سخن است، آن دگرهمه باد است

رودکی

در کنار جستجوی جاودانگی، آدمی همواره سودای قدرت در سر داشته‌است و به باور من قدرتمدی با جاودانگی در تعارض است.  هر چه از پنهان‌تر از چشمها قدرتمندتر، و هر چه دورتر از کلمات، نهان‌تر. به باور من تاریخ از نامهای بسیاری از قدرتمندان دانا عاری است و همواره بوده‌اند کسانی که جنون شهرت آنها را به بازی‌کردن نقش قدرتمندان واداشته است گرچه در درون بسیار ضعیف بوده‌‌اند. و جبارین نادان خود را جاوانه می‌پندارند، گرچه با سد کردن جریان آزاد اطلاعات ناخودآگاه خلاف این هدف خود گام برمی‌دارند.  

۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

از شعر

شعر وسیله بیان احساس است و آدمیان سودای بیان دارند. 

جوانتر که بودم بسیار شعر می‌خواندم، ولی مدتی است که نمی‌توانم مانند قبل با شعرهای شاعرانی که دوست می‌دارم ارتباط برقرار کنم. عجیب نیست، زندگیم کم و بیش شکل گرفته است و ذهن من دیگر با محتوای شعرها هماهنگ نیست. دیگر عشق دردناک فروغ را احساس نمی‌کنم؛ دیگر اشتیاق پرحرارت شاملو را در خود نمی‌یابم؛ دیگر هراس هستی سوز نصرت رحمانی، مرا تکان نمی‌دهد؛ و دیگر با هارمونی سهراب همگام نمی‌شوم...البته همچنان از اشعار حماسی شاملو و سیاوش کسرایی ونیز غزلیات سایه و سیمین بانو  لذت می‌برم.

کمی خودپسندانه می‌نماید، ولی احساس می‌کنم که حرفی برای گفتن دارم و احساسی برای بیان کردن. پس به سراغ شعر رفتم و این بار نه برای خواندن که برای گفتن. گرچه قدرت بیان شعر سپید را بیشتر از شعر وزین می‌دانم، رقص محتوا با موسیقی کلمات برایم وسوسه‌گر است. در عین حال به تجربه شخصی قول برخی کارشناسان راپذیرفته‌ام که کسی که نتواند شعر وزین بگوید، نمی‌تواند شعر سپید هم بگوید. 

تا به امروز، من استعداد خاصی در بیان وزین بروز نداده‌ام، پس غریب نیست که برایم دشوار باشد که افکار و احساساتم را سوار کلمات موزون کنم. این دشواری مرا به تفکر درباره ساختار ذهنی شاعران واداشت.

به باور من ذهن یک شاعر- کسی که استعداد شعر گفتن دارد یا کسی که شعر ساختن را به تمرین آموخته است، این توانایی را دارد که در ابتدای ساختن جمله از پایان جمله خود آگاه باشد و در واقع قبل از بیان محتوا، کلمات خود را بداند. گویا مغز این افراد داری نوعی مدارهای پیش‌خوردی (feed forward) است که در مغز دیگران موجود نیست. من فکر می‌کنم ادعای من با روشهای عصب‌شناسی قابل اثبات است.

به نظر من این مدارهای پیش‌خوردی یا به حکم ژن‌ها در مغز وجود دارند و یا با تمرین ایجاد می‌شوند و با توجه به مکانیسم یادگیری،‌ اینکه کسی با تمرین بتواند قدرت یک شاعر ذاتی را به دست آورد،‌ چندان بعید نیست.

راستی، آیا می‌شود ساختار کلامی جدیدی ایجاد کرد؟

۱۳۸۹ تیر ۴, جمعه

شاد بودن

شادی چیزی است که همه آدمیان خواهان آن هستند. و غم حس همیشه غریبی است که همگان بسیارش تجربه می‌کنند ولی هرگز به آن عادت نمی‌کنند، بلكه به هر دري می‌زنند تا از آن خلاصي يابند! به گمانم ناخوشایندی غم به ناشناس ماندنش منجر شده است. ما آدمیان چنان از غم بیزاریم که چون به سراغمان می‌آید، یا به نبرد برمی‌خیزیم، یا به گریز پا می‌نهیم، یا تسلیم محض می‌شویم. کم پیش می‌آید که به شناختنش همت کنیم.


به باور من شاد بودن جز با شناخت غم حاصل نمی‌شود. در زندگی روزمره اتفاقات بسیاری روی می‌دهد که ما را غمگین می‌کند و جالب اینجاست که یک رویداد واحد در دو مختصات زمانی-مکانی مختلف می‌تواند به احساسات مختلفی منجر شود. برای مثال، ممکن است دیدار یک آشنا، یک روز شادی به بار بیاورد و روز ديگر غم.


منظور من از شناخت غم، نه شناختن غم به عنوان يك مفهوم انتزاعي است. منظور من از شناختن غم، شناختن از دید من شناخت غمگین بودن خود است. این است که بدانیم وقتی غمگینیم ضربان قلبمان چه شدتی دارد، فشار خونمان در چه سطحی است، وضعیت تنفسی‌مان چطور است، دمای بدنمان چگونه است، احساس سرما یا گرما داریم یا نه، رنگ پوستمان چطور است، آیا زیر ناخن‌هایمان به کبودی می زند، آیا...
و نیز باید بدانیم که در هنگامه‌ی غمگینی چه در سر ما می‌گذرد: به گذشته می‌اندیشیم یا به حال یا به آینده، به خود فکر می‌کنیم یا به دیگران.

واكنش طبيعي آدمي به برخي از رويدادهاي روزانه زندگي، احساس غم است. غمي كه بسته به شرايط شديد يا ملايم است. مثلاً ميزان اندوه ناشي از فقدان عزيز به ميزان نزديكي و علاقه فرد داغ ديده به عزيز از دست رفته بستگي دارد. واكنش طبيعي به شكست، درجه اي از غم درمدتي محدود است.

 ذهن ما سرچشمه افكار گوناگون است و برخي افكار زاينده اندوه. چنين غمهايي يا از گذشته خود ما ريشه می‌گیرند یا واکنشی هستند به اكنون ديگران. هر شكست تازه اي در زندگي آدمي مي تواند به مجموعه خاطرات خواستن ها و نتوانستن ها بپيوندد و لحظاتي از غم را رقم بزند؛ هر چه اين مجموعه بزرگتر شود، اين لحظات غمبار طولاني ترمی‌شوند. حتي ياد شادي هاي گذشته مايه غم مضاعف است آنگاه كه امروز خود را اندوهبار ببينيم. و نيازي به توضيح ندارد كه مقايسه خويشتن خود با ديگران، اگر با مقابل هم قرار دادن نقاط ضعف خود و نقاط قوت ديگران انجام شود، توليد كننده غم است. اگر لازم باشد كه افراد با هم مقايسه شوند، خوب است كه معيارهاي مقايسه با دقت انتخاب شوند. مثلاً، اگر يك دانشجوي بيست ساله، ثروت خود را با يك پزشك شصت ساله مقايسه كند، غمگين می‌شود.

با تمام اين حرفها، زمانهايي هم هست كه غم در دل ما خانه می‌كند، چون فشار هوا پايين است و اين باعث كم شدن اكسيژن خون و به تبع آن اكسيژن ارسالي به سلول هاي مغز می‌شود و فعاليت سلول هاي مغز را كاهش می‌دهد؛ يا هوا گرم است و مايعات كافي به بدن نرسيده است و فشار خون پايين می‌آيد و خون كافي به مغز نمی‌رسد و اين اندوه می‌زايد.

حتي، اندكي اندوه در برخي افراد توليد اضطراب می‌كند و اين اضطراب، اندوه را بيشتر می‌كند و اين نوعي چرخه معيوب به وجود می‌آورد كه بيرون آمدن از آن می‌تواند دشوار باشد. اينجاست كه بايد از شناخت خود بهره بگيريم تا ارزيابي درستي از خود و شرايط اطراف خود به دست بياوريم و واكنش هاي خود را تصحيح كنيم.

شناخت غم و در كل شناخت احساسات به ما كمك مي كند كه فرد متعادلي باشيم، يعني در مقابل رويدادهاي روزمره برخورد مناسبي داشته باشيم، از خودمان توقع نابجا نداشته باشيم، در ارتباط با انسان ها معقول عمل كنيم و در شغل خود كارايي مناسب داشته باشيم.

پي نوشت: سارا نوشته است: "میدونی گاهی خارج شدن از او چرخه معیوب خیلی سخته در واقع انگار یک تلنگر درست و حسابی لازمه که بشه ازش دراومد و یا یک سری اهداف بزرگ و متفاوت از انگیزه های چرخه بتونن مسیر آدم رو عوض کنن". من فكر مي كنم اين يكي از آن "الگوهاي فكري" ضد شادي رايج است. ما خواهان هدف بزرگ و متفاوت هستيم، در حاليكه نه از بزرگ تعريفي داريم و نه از متفاوت. متفاوت با چه چيزي؟ با چه كسي؟ آيا اين همان مقايسه زندگي خود با ديگران نيست كه خود را به "هدف متفاوت" والايش داده است؟ چه هدفي بزرگ تر از خود زندگي است؟ چه چيزي بالاتر از شادي واقعي است؟ هر كدام از ما در صورتي مي توانيم ديگران را دوست داشته باشيم، كه اول خودمان را دوست داشته باشيم. ما در صورتي مي توانيم گرهي از مشكلات جامعه بگشاييم كه خودمان پر از گره نباشيم. جستجوي هدف بزرگ و متفاوت گريزگاهي است كه ذهن ما براي اجتناب از مواجهه با خود واقعي ما مي يايد. براي شاد شدن بايد خود را با همه خوبيها و بدي هايمان بشناسيم و دوست بداريم. آدميزاده مجموعه اي است از دانايي و ناداني، مهرباني و حسادت، آرامش و خشم، عشق و شهوت، معنويت و حرص و بسياري اضداد ديگر، و با اين همه دوست داشتني است. خود را و ديگران را مي توانيم با آغوش باز بپذيريم.

۱۳۸۹ فروردین ۲۸, شنبه

...

دلي پر ز راز
آرزوي دراز

۱۳۸۹ فروردین ۲۶, پنجشنبه

...

شکوفه های ماگنولیا به ريزش خود ادامه مي دهند
...
دو سال گذشته است
از ‍پایان ترس نبودنت
از شروع فراموشی بودنت

دیگر از نبودنت نمی ترسم
دیگر از نبودن هیچ کس نمی ترسم
پرواز در خاطر من است


۱۳۸۹ فروردین ۲۵, چهارشنبه

...

تگرگ،
رگبار ذرات مرگ
...
مرگ،
سقوط يك برگ

۱۳۸۹ فروردین ۲۰, جمعه

...

مرگ پایان کبوتر نیست؟

۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه

چگونه دانش آموز خوبي شويم؟

2- مجله يادگيري و عادات مطالعه مؤثر

تئودور روزولت: بهترين هديه‌اي كه زندگي به ما پيشكش مي‌كند فرصت سخت تلاش كردن در كاري است كه ارزش سخت‌كوشي دارد.
موفقيت درتحصيل ارزش سخت‌كوشي دارد.

گرچه نمي‌توان تأثير استعداد ذاتي در يادگيري را انكار كرد، ولي موفقيت در تحصيل مادرزادي نيست. در واقع، بايد گفت آنچه به موفقيت واقعي منجر مي‌شود به كار گيري روش مناسب مطالعه و كوشش مستمر و البته رعايت نظم است.

براي ارزيابي روش مطالعه خود بايد به اين سؤال مهمي پاسخ دهيم: آيا روش مطالعه كردن من به يادگيري من منجر مي‌شود؟ آيا اين روش به من كمك مي‌كند كه مطالب جديد را به مطالب قبلي متصل كنم؟

در اين نوشتار رويكردي را براي مطالعه معرفي مي كنيم كه تحت عنوان مجله يادگيري (Learning Journal) معروف است. مجله يادگيري شامل سه مرحله است:
  1. قبل از شركت در كلاس درس: مطالعه و يادداشت برداري
  2. در كلاس درس: يادداشت برداري
  3. پس از پايان كلاس: مطالعه و آماده شدن براي امتحان

خوب است قبل از انجام هر كاري خود را براي آن آماده كنيم. براي هر درس، كتابي در شروع دوره تحصيلي معرفي مي‌شود و معمولاً، در اولين جلسه كلاس درس زمانبندي تدريس در طول دوره(نيمسال يا سال تحصيلي) ارائه مي‌شود. پس نوعاً دانش‌آموز مي‌داند كه در هر جلسه، كدام فصل و كدام صفحات قرار است تدريس شود.

براي اجراي روش مجله يادگيري، به يك دسته كاغذ كلاسور و يك كلاسور براي نگهداري كاغذها نياز داريم. بسته به شرايط، به هر صفحه يا فصل كتاب يك ورق كلاسور اختصاص مي‌دهيم. روي اول هر برگه را با خطي مستقيم از بالا به پايين به دو نيم تقسيم مي‌كنيم.

  1. قبل از رفتن به كلاس، مبحثي كه در كلاس تدريس خواهد شد را مطالعه كنيد و با خودكار قرمز در سمت راست رويه اول ورق كاغذي كه به آن مبحث اختصاص داده ايد، يادداشت برداري كنيد (اگر به زبان انگليسي يادداشت‌برداري مي‌كنيد، در سمت چپ يادداشت برداري كنيد). خوب است كه قبل از شروع يادداشت برداري، تاريخ روز و شماره و عنوان مبحث مورد مطالعه را درج كنيد. اين پيش‌خواني شما را براي فهم كامل مطالب مورد نياز آماده مي‌كند.
  2. در كلاس درس، از سمت ديگر صفحه (چپ براي زبان فارسي و راست براي زبان انگليسي) و خودكار آبي يا مشكي استفاده كنيد. تاريخ و جزييات مهم را درج كنيد. مثلاً اگر درس بيش از يك مدرس دارد، نام مدرس آن مبحث را بنويسيد. مطالبي كه مدرس ارائه مي‌كند كه در دو گروه قرار دارند: اطلاعات تطبيقي و اطلاعات جديد. اطلاعات تطبيقي، در واقع مطالبي هستند كه در كتاب درسي بيان شده‌اند و اطلاعات جديد، مطالبي مرتبط با موضوع هستند كه در كتاب درسي آورده نشده‌اند و معلم صلاح مي‌داند كه آنها را به شما ارائه دهد. شما پيش از كلاس كتاب را مطالعه كرده ايد و اطلاعات تطبيقي و جديد را به راحتي تشخيص مي‌دهيد، پس لازم نيست همه چيز را بنويسيد: اطلاعات تطبيقي را در بين يادداشتهاي پيش از كلاس خود يا در كتاب درسي علامت بزنيد. اطلاعات جديد را به دقت بنويسيد. بعد از كلاس از پشت ورقه‌هاي يادداشت برداري خود و رنگ سبز استفاده كنيد، آنچه خوانده‌ايد و شنيده‌ايد را مرور كنيد و براي خود بنويسيد كه چطور اطلاعات جديد را به اطلاعات قديم متصل كنيد.
و اما، چند نكته درباره عادات مطالعه مؤثر:
  • وقتي تمرين داريد آن را انجام دهيد!
  • مناسب‌ترين وقت مطالعه زماني است كه خسته نباشيد و بتوانيد تمركز كنيد: عصر، سرشب يا صبح زود.
  • در سكوت درس بخوانيد و در روشنايي مناسب.
  • در تختخواب درس نخوانيد!
  • منابع لازم براي مطالعه خود را فراهم كنيد: اگر براي حل تمرين‌هايتان به لغت نامه يا ماشين حساب نياز داريد، آنها را نزديك خود قرار دهيد.
  • دشوارترين تمرين را اول انجام دهيد و مشكل‌ترين درس را اول مطالعه كنيد.
  • بيشتر از 15 دقيقه مداوم مطالعه نكنيد. به بيان ديگر بين هر 15 دقيقه مطالعه اندكي استراحت كنيد: قدمي بزنيد، آبي بنوشيد يا هوايي بخوريد.

ادامه دارد...

۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

چگونه دانش آموز خوبي شويم؟

1- فلسفه آموزش/ نگرش صحيح

هنري آدام: كسي كه مي‌داند، چگونه بياموزد، دانش كافي دارد.

اما، آموختن يعني چه؟ فرآيند يادگيري چگونه است؟

گرفتن نمره خوب به معناي يادگرفتن نيست. پس چگونه بدانيم كه چيزي را ياد گرفته‌ايم؟ به بيان خودماني، زماني چيزي را ياد گرفته‌ايم، كه بعد از دريافت اطلاعات جديد به دانش بگوييم: آها! فهميدم! اين مثل اين است كه...!

در واقع، يادگيري يعني برقرار كردن ارتباط بين اطلاعات جديد و دانش قبلي و تبديل آن اطلاعات به دانش كاربردي.

يك دانش آموز خوب بايد دو ويژگي داشته باشد:
1) صداقت: در صورت داشتن نقطه ضعفي در تحصيل خود، آن را بپذيرد.
2) شجاعت: وقتي به نقطه ضعف خود پي برد، جرأت آن را داشته باشد كه به خود كمك كند.

فرآيند يادگيري به بازي بسكتبال شبيه است؛ دانسته‌هاي پيشين ما، حلقه بازي و اطلاعات جديد، توپ بسكتبال هستند. زماني چيزي را ياد مي‌گيريم كه بتوانيم توپ را وارد حلقه كنيم. حالا فرض كنيد بخواهيم توپ بيسبال را وارد يك حلقه بيضي شكل كنيم! همانند بازي بسكتبال، مهارت در يادگيري مستلزم تمرين و تلاش بسيار است. بايد برنامه‌ريزي كرد، صرف وقت كرد، و زحمت كشيد.

۱۳۸۸ آبان ۲۱, پنجشنبه

چگونه دانش آموز خوبي شويم؟

كساني كه به يادگيري و مطالعه دلبستگي دارند، معمولاً به كيفيت و كميت آموختن خود انديشيده‌اند و چه بسا در صدد برآمده باشند كه بهتر، بيشتر و سريع‌تر بياموزند يا به جوان‌ترها كمك كنند كه در تحصيلات خود بازدهي بيشتري به دست آورند. جمعيت بالاي جوان در ايران، نيازمند فضاي آموزشي وسيع، منابع مالي گسترده و نيروي انساني قوي است؛ از طرف ديگر، كمبود فرصت‌هاي شغلي جمعيت بيشتري را به سمت محيط‌هاي آموزشي گسيل مي‌دارد. بر اين اساس، امكاناتي و خدماتي كه در فضاهاي آموزشي موجود ارائه مي‌شوند، پاسخگوي نيازهاي نسل نيازمند به آموزش نيستند. البته اين كمبود از علاقه فزاينده دانش‌آموزان، دانشجويان و خانواده‌هاي آنان به يادگيري نمي‌كاهد، تنها آنان را وامي‌دارد كه به آنچه كه از محيط‌هاي آموزشي دريافت مي‌كنند بسنده نكرده، همواره در پي براي بالا بردن سطح آگاهي خود باشند.

به عنوان كسي كه دغدغه يادگيري دارد، هميشه به موضوعات مرتبط با يادگيري توجه دارم. اخيراً، در ويديوهاي آموزشي "شركت آموزش"(The Teaching Company) به موضوعي برخورد كردم، تحت عنوان "چگونه يك دانش‌آموز/دانشجوي ابرستاره شويم؟" (How to Become a Superstar Student). مخاطب اين مجموعه دانش‌آموزان، دانشجويان و خانواده‌هاي آنان هستند. اين مجموعه شامل 12 ويديو است با اين عناوين:

1) فلسفه آموزش/ نگرش صحيح
2) مجله يادگيري و عادات مطالعه مؤثر
3) حاشيه نويسي و خواندن فعال
4) يادداشت‌برداري در كلاس و آماده شدن براي امتحان
5) فشرده نويسي/ بدون تشريفات نوشتن
6) مقاله رسمي: از تهيه پيش‌نويس تا ويرايش
7) زمان‌بندي جامع/ برنامه ريزي براي موفقيت
8) مقاله علمي/ يك برهان
9) يك دانش‌آموز همه چيز تمام
10) بعد از دبيرستان/ برنامه آموزشي
11) به فرزندان خود در يادگيري كمك كنيد
12) به فرزندان خود كمك كنيد به موفقيت برسند

اين مجموعه ويديو را مفيد يافته‌ام و از آنجايي كه دسترسي به اين مجموعه براي كساني كه در ايران هستند، دشوار است، بر آنم كه خلاصه‌اي از موضوعاتي كه در اين مجموعه ارائه شده‌اند را ترجمه كرده، تحت "عنوان چگونه دانش آموز خوبي شويم؟"، در يادنگاشت پوشش بدهم.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۵, جمعه

خلاقيت

نمي‌دانم از كي شروع شد! فكر كنم از وقتي شروع شد كه مامان و بابا كه مرا در نقاشي كردن مستعد مي‌ديدند، خبردار شدند كه يك خانم نقاش در شهر ما كلاس نقاشي گذاشته است. استعداد من بايد شكوفا مي‌شد، پس من هم همراه دخترخاله‌ها و پسرخاله‌ها راهي كلاس شدم.
هر روز كه از كلاس نقاشي برمي‌گشتم، براي جلسه بعد لحظه‌شماري مي‌كردم. كم‌كم دفترچه نقاشي بزرگم كه عكس يك موش را بر خود داشت، پر از نقاشي‌هاي زيبا مي‌شد. نقاشي‌هايي كه مثل نقاشي‌هاي قبلي‌ام قاتي‌پاتي نبودند، هر چيزي جاي خودش بود. ديگر صورت آدم را بي‌عيب و نقص مي‌كشيدم. مي‌دانستم كه فاصله دو چشم به اندازه يك چشم! هر روز بهتر از ديروز نقاشي‌هاي نقاشان ديگر را كپي مي‌كردم!
مامان و بابا و فريور و دايي و عمو هميشه سراغ نقاشي‌هاي مرا مي‌گرفتند. سال به سال به تعداد دفترچه‌هايم اضافه مي شد. ياد گرفتم با آبرنگ نقاشي كنم. در كارم پيشرفت كردم. حالا ديگر پايم به مسابقات شهرستان و استان باز شده بود... كلاس پنجم كه بودم براي مسابقات كشوري هم انتخاب شدم، ولي چون مي‌ترسيدم شب را در جايي ناآشنا بگذرانم، در اردو شركت نكردم.حالا ديگر دانش‌آموز مدرسه راهنمايي بودم، آن هم از نوع تيزهوشان. در مسابقات نقاشي شهرستان شركت كردم و برگزيده شدم. مسابقه استاني غيرحضوري بود با موضوع دلخواه، بايد يك نقاشي مي‌كشيدم و از طريق "مربي پرورشي"[!] به "امور تربيتي"[!] مي‌فرستادم. از روي يك پستر[ترجمه فارسي؟] قديمي يك پسرك گيتاريست كشيده بودم. همان را به مربي پرورشي دادم. از نتيجه مسابقه خبري نبود، تا روزي كه براي دريافت كارنامه ثلث سوم به مدرسه رفتم و نقاشيم را همراه با كارنامه از مدير مدرسه تحويل گرفتم. نقاشيم به مسابقه نرفته بود. اين خداحافظي من با مسابقات نقاشي بود.
اين‌ها را گفتم كه بگويم چقدر خوب پيشرفت كردم، و بگويم كه با وجود اين همه پيشرفت ديگر نمي‌توانستم نقاشي بكشم. مدتها بود كه براي نقاشي كردن نياز به مدل داشتم!

به كجا رسيدم؟

سال اول دوره دكترا را به كار روي همگام‌سازي شبكه‌هاي بي‌سيم حسگرها گذراندم. كار اين چنين بود كه يك شركت هلندي قراردادي براي همگام‌سازي شبكه‌هاي بي‌سيم حسگرها ارائه داده بود. من بر اساس مستنداتي كه از شركت مربوطه دريافت كرده‌بودم، مدلي ساختم و شروع به بررسي رفتار سيستم كردم. نهايتاً، الگوي رفتاري سيستم استخراج شد و حالا ديگر نوبت اثبات ويژگي‌هاي سيستم بود. صورت مسأله واضح نبود. قرار هم نبود كه واضح باشد. با كمك استاد راهنما شروع به روشن كردن زواياي تاريك كردم و نتيجه موفقيت‌آميز بود؛ حالا ديگر صورت مسأله گنگ نبود. پس به اثبات پرداختم، ولي نتيجه مورد نظر به دست نيامد. استاد وارد كار شد و بعد از صرف زمان بسيار به نتيجه رسيد: صورت مسأله عوض شده بود! جزييات راه حل استاد را ديدم.
تفاوت راه‌حل استاد با راه‌حل من اين بود كه جاهايي كه من به بن‌بست رسيده‌بودم، او صورت مسأله را عوض كرده بود، كاري كه من جرأت انجامش را نداشتم.

يك روز مدل‌ها محدودمان مي‌كنند. فردا ذهنمان اين كار را مي‌كنند.

۱۳۸۸ فروردین ۱۹, چهارشنبه

...

در ترانه ها،
در عطرها،
در نورها،
در داستان ها،
در بازي ها،
در ترسها و ترديدها
در رمزآلودي يك خانه قديمي بزرگ
در عظمت يك درخت اقاقي در فصل بهار
در انتظار به سر نرسيدني سبز شدن سبزه هاي عيد
در اشتياق ديدن يك آسمان روشن و آفتابي در صبح سيزده به در
در گرماي امن دو آغوش
در برق چشمان يك نوزاد
در آتش شيطنت يك پسربچه
دنبال تكه هاي كودكيم مي گردم

كودكيم گم نشد،
تكه تكه شد،
و تكه ها
گريختند
تركم كردند...

۱۳۸۸ فروردین ۱۵, شنبه

...

اگر اجتماعي به افراد خود اجازه دهد همان عملي را كه در مقابل اجتماعات ديگر انجام مي‌دهند، در ميان خود نيز معمول دارند، چنين جامعه‌اي، بزودي از ميان خواهد رفت.

--تاريخ تمدن، ويل دورانت

۱۳۸۸ فروردین ۱۴, جمعه

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد...

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در آینه زندگی می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد

می آیم می آیم می آیم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم می آیم می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد

--فروغ فرخزاد

۱۳۸۸ فروردین ۱۱, سه‌شنبه

داستان شغاد

گزارشي از راديو زمانه، داستان شغاد را به يادم آورد. نكته اي كه توجه ام را به خود جلب كرد، پديده برادركشي-- به صورتي آگاهانه-- بود.
برادري با مفهوم فيزيولوژيكي آن-- نه به معناي معنوي-- در فرهنگ ايراني جايگاه مهمي دارد. البته نمي دانم كه آيا اين جايگاه ريشه اسلامي دارد يا به قبل از آن برمي گردد. به طور كلي، "هم خوني" در فرهنگ شرقي جايگاه ويژه اي دارد.

در خانواده هسته اي، همواره از اعضاي خانواده خواسته مي شود كه به هر قيمتي ساختار خانواده را حفظ كنند؛ هميشه كوچكترها به اطاعت از بزرگترها و بزرگترها به گذشت از كوچكترها دعوت مي شوند، فارغ از اينكه توقع بزرگترها يا اشتباه كوچكترها از چه نوعي باشد.

هر از گاهي شخصيتي شيطاني در خانواده اي سر بر مي آورد و دست به عملي شنيع، چون قتل، ميزند؛ ولي اعضاي خوش طينت خانواده از عمل او مي گذرند چرا كه همخون ها اگر گوشت همديگر را بخورند، استخوان همديگر را دور نمي ريزند.
در داستان رستم و شغاد، شغاد ظلم مي كند و برادر با دست خود او را مجازات مي كند. بخشايشي در كار نيست...